
هوای شهر گرفته بود. نه به خاطر مه خاکستری همیشگی تهران؛ بلکه یک سیاه تلخ که از تکتک کوچهها نشأت میگرفت، در خیابانها به هم میپیوست و از قلب تهران به آسمان بلند میشد. خروش سیاهی که بر هر چه رنگ و نور بود مینشست. خورشید خاموش بود و ماه سیاه.
من، کنار پنجره، سرم را به شیشه تکیه داده و به خیابان خیره بودم. خیابان نیلوفر، چه اسم شاعرانهای. گلی زیبا که از مرداب برمیخیزد؛ از دل مرگ. هیچ وقت نیلوفری بو نکردهام. ولی یقین دارم آن سال، نیلوفر بوی خون میداد.
جوانکی بود که من از دور میشناختمش. نه اینکه با او دست داده باشم یا کلامی بینمان رد و بدل شده باشد؛ نه. من از دور او را در ایستگاه اتوبوس، در پیادهرو و جلوی منزلشان، کنار دوستانش دیده بودم. چشمهای عجیبی داشت که توجه مرا جلب خودش میکرد. چشمهایی داشت پر از زندگی، پر از درخشش، پر از نور؛ انگار میخواست تمام تاریکی شهر را به هم بزند.
شب حادثه را به یاد میآورم. نه به روشنی روز، که در این شهر دیگر آفتابی نیست، بلکه به تیرگی غباری که بر سنگ مزار مینشیند. صداهایی بود، فریادهایی بود، و بعد، صدای شلیک. نیلوفری غرق شد و سروی قد برافراشت.
آن سالها باران میبارید. هنوز هم باران میبارد؛ ولی نه از آسمان که ابرها هم از این زمانه قطع امید کردهاند. هنوز هم باران میبارد؛ به یاد پسرِ باران.