ویرگول
ورودثبت نام
علی خالقی
علی خالقیتوسعه‌دهنده موبایل و علاقه‌مند به خوندن و نوشتن
علی خالقی
علی خالقی
خواندن ۳ دقیقه·۳ ماه پیش

داستان کوتاه | دیگر تنها نیستی.

چند روزی بود که آشوب بودم. چیزی در درونم می‌لولید و می‌جنبید، مثل گرازی زندانی که راه خروج می‌جوید. تا لحظه‌ای آرام می‌شدم، داغی از میان دنده‌هایم می‌جوشید و تا گلویم بالا می‌آمد.

امروز صبح، وقتی خم شدم روی مستراح، خنده‌ام گرفت. گل بود و به سبزه نیز آراسته شد. میان کثافت، توده‌ای سرخ، شبیه گوشت خام، می‌لرزید. بوی تیزی بلند شده بود. بوی آهن، بوی زنگ خون کهنه.

دست دراز کردم و آن چیز را از میان فضله بیرون کشیدم. نرم بود، گرم بود و در عمقش ضربانی خفه می‌تپید. همان‌جا خشکم زد. دست بردم به سینه‌ام، زیر جناق، جایی که همیشه می‌زد. هیچ نبود. هیچ ضربانی. تنها حفره‌ای سرد. فهمیدم این قلب من است، در مشت من و آلوده به لجن.

لحظه‌ای انگار طوفانِ آشوبِ درونم خوابید. آرامش مثل مورفین در رگ‌هایم پخش شد. سختی‌ها، شکست‌ها، حسرت‌های مانده در گلو، همه با آن توده بیرون آمده بودند. قلبم را پرت کردم کف چاهک. چرخی خورد و فرو رفت، مثل مدفوعی بی‌ارزش.

از جا برخاستم. سردم بود. رفتم جلوی آینه. صورتم رنگ نداشت، چشم‌هایم خالی بود، مثل دو حفره کور. لبخند زدم. برای نخستین بار حس کردم آزاد شده‌ام.

از فردا، همه‌چیز برایم رنگ دیگری پیدا کرد. در کوچه‌ها قدم می‌زدم و مردم را نگاه می‌کردم. هر کدامشان قلبی در سینه داشتند؛ زائده‌ای بیهوده که از پشت پیراهن‌شان بیرون می‌زد. ضربان‌شان را می‌شنیدم، مثل چکش‌هایی که بر دیوار مغزم می‌کوبیدند. صدایی یکنواخت، تهوع‌آور، بی‌پایان.

همه‌شان زندانی همان توده‌ی گوشت‌اند. زنی که به بچه‌اش لبخند می‌زند، مردی که در دکانش حساب پول را می‌کند، پیرمردی که با صدای بریده سرفه می‌کند. هیچ‌کدام نمی‌فهمیدند در چه زنجیری به بند کشیده شده‌اند. همه‌چیزشان وابسته به همان ضربان حال‌به‌هم‌زن بود.

شبی در خواب، دیدم که در بیابانی بی‌انتها راه می‌روم. آدم‌های بی‌شماری دورم جمع بودند. هر کدام سینه‌شان حفره‌ای داشت، مثل من. سیاه و خالی. چهره‌هایشان هیچ احساسی نداشت، نه غم، نه شادی، نه ترس. تنها صدای سکوت می‌آمد. یکی‌شان جلو آمد. صورتی نداشت، فقط پوستی کشیده بر استخوان. گفت: «تو هم بالاخره راه را پیدا کردی. دیگر تنها نیستی. ما بی‌قلب‌ها آزادیم».

از آن روز دیگر میان آدم‌ها غریبه بودم. نمی‌توانستم به چشم‌هایشان نگاه کنم، چون می‌دانستم پشت آن نگاه‌ها قلبی در تپش است. دوست داشتم قلب‌هایشان را بیرون بکشم، یکی‌یکی، تا شاید صدای چکشی که در مغزم پیچیده ساکت شود.

مردی از پله‌ی خانه‌ی روبه‌رو پایین آمد؛ چهره‌اش معمولی بود. لباسش بوی روزمرگی می‌داد. کارگری بود با قدم‌های خسته به سمت سهم امروزش از فرسودگی؛ کارمندی بود باطل و رو به زوال، یا کاسبی آماده‌ی برای غارت امروز. نمی‌دانم. قدم‌هایش به من نزدیک شد. در همان لحظه که چشم‌هایم با چشم‌هایش یکی شد، عذابی در سرم پیچیید، مثل ناخنی که زیر ناخن فرو می‌رود.

دست کشیدم به سینه‌ام، جای خالی‌اش را لمس کردم. نمی‌دانم چه چیز بر من چیره شد؛ انگار سال‌ها تردید در یک آن فروریخت و بعد، نه با خشونت تکراری قصه‌ها و نه با نمایش خون و گوشت، با نرمی دست بردم و چیزی از دلش بیرون کشیدم. قلبش در دستم بود، گرم و لرزان. صورت مرد مات ماند. دهانش نیمه باز بود. اشک گرمی از گوشه‌ی چشمش چکید و بخشی از صورتش را با خود شست؛ مثل بارانی که به کاهگل برخورد می‌کرد. اشک می‌ریخت و صورتش می‌ریخت. مرد جلوی چشمانم مثل شمعی آب شد. ملغمه‌ای از اشک و گوشت و خونابه. قلبش را در جیب کتم گذاشتم.

پس از این اتفاق، وسوسه مثل موریانه در من گسترش یافت. دست خودم نبود. صدای نبض آزارم می‌داد. در بازار، وسط صف نان، در ایستگاه اتوبوس؛ دستم به سینهٔ کسی می‌رفت و صیدی می‌کرد. گاهی سنگی بی‌ارزش، گاهی گوی شفاف جادو. هر بار که این کار را می‌کردم، دنیا برای لحظه‌ای خاموش می‌شد. سرم آرام می‌گرفت. در گوشم صدایی بود که می‌گفت: «دیگر تنها نیستی. ما بی‌قلب‌ها آزادیم».

هر بار که در مستراح خم می‌شوم، چشمم به سیاهی چاه است. انگار قلبم هنوز آن پایین، در میان کثافت می‌لرزد و مرا صدا می‌زند. می‌ترسم روزی دوباره بالا بیاید. چون آن وقت همه‌چیز از نو آغاز می‌شود: اسارت، نفرت، و ضربانی که از درون آدم را می‌بلعد. دستم را درون جیب کتم می‌کنم و شکار روز را درون چاه می‌اندازم. دیگر تنها نیستی.

مطلب قبلیم

داستانداستان کوتاه
۲۹
۱۱
علی خالقی
علی خالقی
توسعه‌دهنده موبایل و علاقه‌مند به خوندن و نوشتن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید