عضله بسازیم به‌سانِ درخت! که چه؟

برف و سرمای زمستان، صبح بیدار شدیم که برویم کوه.

صبح ها، هر روزِ هفته به اجبار باید بیدار شویم و برویم بیرون، و خواب حرام است؛ بعدازظهرها هم که دیر و زود بیاییم دیروقت است و خسته ایم و حالِ ورزش نمی ماند؛

می ماند جمعه که بمانیم سرِ انتخاب: خواب یا کوه. این هفته غیرت کردیم و کوه!

ششِ صبح که به دامنه ها رسیدیم بسم ا… بگوییم و بالا برویم، فوج فوج دخترانِ طوطی قناری کوه شان تمام شده در راهِ بازگشت اند! دخترکانِ نازک و ظریف چندِ صبح بالا رفتید که هنوز آفتاب نزده ورزش تان تمام شد و راهی خانه اید؟

بربری گرفته دست اش، رفیق اهلِ کوهِ ما که سنّتِ “صبحانه در کوه” را به از همۀ ما می داند. بساط را باید جایی انداخت که صعود به حدّ مقبولی رسیده باشد.

–          یک لقمه از آن بربری بده حالا نمیریم تا قلّه

–          نه! قلّه، سفره می اندازیم در برف و ابر، چای هیزمی می زنیم روی املت و پنیربربری؛ اوووممم!

ابر و برف و هِن هن و دختر و مختر بسی دیدیم و برگشتیم از کوه. عصر می شود و مرگِ عصرِ جمعه به هر حال، کوه رفته باشی یا نه، ورزش کرده باشی یا نه، می رسد و می رود و دوباره هفته از سر.

ما اصلاً، تعارف که نداریم، ورزش در خون مان نیست. آیینۀ نیم قدّ حمّام هربار تکرار می کند: رفیق! داری شبیهِ “رفیقِ باب اسفنجی” می شوی! ده دقیقه ای زیرِ دوش برنامه ریزی می کنیم: ورزش، تناسب اندام،…

شنا می رفتم روزگاری، خوب بود، سرمای زمستان استخرِ گرم، معبدی بود؛ شناور در سکوت، سر زیرِ آب، مدیتیشن با بوی کُلر!

فوتبال هم، سال ها پس از روزگارِ کودکی، به نیّتِ ورزش و نه به شادیِ دوستی های کودکی، یادم هست که بازی کرده ام، یکی دوباری که زمین چمنی نمی دانم از کجا پیدا شده بود و کی ما را بازی داده بود؛ امّا خوب، از نگاهِ رقّت بارِ دربانِ زمین هم می شد فهمید که اشتباه آمده ایم. نه! ورزشِ ما این نیست.

شمشیربازی!؟ گمانم “یکی نغز بازی کند روزگار” که آدم سروکارش بی افتد به ورزش هایی اینچنین؛ وگرنه من، یک آدمِ استانداردِ تهرانی، در روند و آیندِ معمولِ روزگارم، هرگز یک “شمشیرِ شمشیرِبازی” هم از نزدیک ندیده ام. بارها فکر می کنم چگونه است که مردمانی پیدا می شوند ورزشکارِ رشته هایی مثلِ این شوند.

اسب سواری؟ دیده ام در تلویزیون! کلاه های قشنگ دارند؛ دنبالۀ کُت شان بر زین و یراقِ اسب می افتد، یورتمه که می رود اسب، دُم و دنبالۀ لباس با هم در باد می رقصند؛ شاید اگر انگلیسی بودم…

شاید اگر آمریکایی بودم، آن یکی ورزش که توپ را پرت می کنند، آن یکی با چوب می زند، این یکی فرار می کند… شاید اگر فنلاندی بودم، آن ورزشِ دیگر که لباس های غول آسا می پوشند و با چوبِ عصا در زمینِ یخ، یک عدس را بر زمین دنبال می کنند…

امّا ایرانی ام؛ ایران یعنی “کُشتی”! کُشتی کِی گرفتم آخرین بار یادم نیست؛ بی تردید هرچه بوده همان زمانِ کودکی بوده، همان کشتی های به قصدِ کشت با دوستم، سرِ مثلاً کارت بازی یا جرزنی در یک بازیِ دیگر. یادم هست تا شروع می کردیم به کُشتی، ناگهان خون-دماغ می شدم، ناگهان می دیدیم یک خون این وسط پیدا شد؛ وحشت زده دست از دعوا می کشیدیم ببنیم این خون… می دیدیم از دماغِ من است؛ یادمان می رفت داشتیم چه کار می کردیم؛ شیلنگ آبِ حیاط را می گرفت همان دشمن، من دماغم را بگیرم زیرِ آب.

عقلِ سالم اگرچه گفته اند در بدنِ سالم است امّا به شخصه عاقلانِ سالمِ بسیاری دیده ام که نه اهلِ هیچ ورزشی بوده اند و نه هیچ برنامۀ مرتّبی برای جنب و جوش های ورزشی و غیرِ ورزشی داشته اند. اصلاً قدری که عمیق تر می شوم می بینم گویی دو میدانِ مختلف و دو دنیای متفاوت و دور از هم اند ورزش و فکر!

چرا کسی تا به حال این را به من نگفته بوده که “مردانِ متفکّرِ روزگار نیازی به ورزش ندارند”؟ این همه روز و وقت که عذابِ وجدان داشته ام از ورزش نکردن، این همه وقت که سعی و زمان خرج کرده بودم در تلاشِ بی سرانجامِ آشتی با یک ورزشِ به دردبخور، نمی کردم لااقل؛ من چرا باید گاه و بیگاه غصّه بخورم که نیم ساعتی هم در هفتۀ اخیرصرفِ ورزش نکرده ام، وقتی هیچ ورزشکاری هیچ گاه غصّه نمی خورد که نیم ساعتی هم صرفِ نوشتنِ تفکّراتش نکرده!

مجال نمی دهم گُر بگیرد و دوربردارد احساساتم، وگرنه همینجا پیام می دادم کمپینی راه بیاندازیم: ” ازت متنفّرم ورزش”؛ چشمم را که می بندم می بینم یکی یکی و کم کم چندتا چندتا مردان و زنانِ خوش فکر و پُراحساسِ شهر، همۀ آنها که پاهای درازی نداشته اند تا از “دویدن” لذّت ببرند و دستانِ درازی که “آبشار”های تحسین برانگیز بزند، همۀ آنها که در خلوتِ تأمّلاتِ شبانه به این اندیشیده اند که چرا نمی شود با ورزش دوست شوند هیچ گاه، و خود را ملامت می کرده اند همواره، همۀ این دلسوخته گان جمع می شوند و جایی روی یک دیوارِ بزرگ می نویسند: ورزش نمی کنیم که نمی کنیم! نه دوست داریم نه بلدیم نه خدا گفته نه خجالت می کشیم!