ویرگول
ورودثبت نام
Kimia Arian
Kimia Arian
Kimia Arian
Kimia Arian
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

نازنین» داستایوفسکی؛ داستانی از عشق، تسلط و تنهایی در عمق روان انسان

@kimia_arian
@kimia_arian

داستان «نازنین» یکی از همون قصه‌هایی‌ست که آدم رو تا ته روح می‌بره. داستایوفسکی توش با زبون ساده، ولی به‌شدت تاثیرگذار، پیچیدگی‌های روان آدم‌ها رو نشون می‌ده؛ جایی که عشق و کنترل دست به دست هم میدن و زندگی رو سخت می‌کنن.

قصه از یه مرد شروع می‌شه؛ مردی که خیلی تنهاست و بعد از مرگ زن جوانش، کنار جسدش نشسته و با خودش حرف می‌زنه. این دیالوگ با خودش، کل داستان رو شکل می‌ده و ما دقیق می‌فهمیم که ذهن اون مرد چطور کار می‌کنه؛ ذهنی پر از درد، سردرگمی و شاید کمی خودخواهی.

این مرد، عشق رو نه به‌عنوان یک حس پاک و دوطرفه، بلکه بیشتر به شکل یه جور «مالکیت» می‌فهمه. انگار می‌خواد ثابت کنه که زن فقط باید مال خودش باشه، نه یک همراه واقعی که باهاش زندگی کنه. همین باعث می‌شه رابطه‌شون پر از تنش و در نهایت، درد بشه.

زن قصه، نازنین، اصلاً صداش شنیده نمی‌شه؛ توی کل داستان فقط روایت مرد رو می‌شنویم و این غیاب صدای زن، خودش یه جور فریاد خاموشه. انگار که داستایوفسکی می‌خواد بگه توی خیلی از رابطه‌ها، یکی همیشه نادیده گرفته می‌شه و این باعث می‌شه درد بزرگ‌تر بشه.

سبک روایت هم جالب و خاصه؛ داستان بیشتر شبیه یه جریان فکری و احساسیه که مدام بین واقعیت و خیال نوسان می‌کنه. همین باعث می‌شه ما وارد ذهن آشفته مرد بشیم و اون رو بهتر بفهمیم، حتی وقتی خودش هم نمی‌فهمه چه خبره.

در نهایت، وقتی مرد می‌گه: «او نازنین بود، اما من نفهمیدم…» انگار همه‌ی آدم‌هایی که عشق رو با تملک اشتباه گرفتن، توی این جمله حضور دارن. داستایوفسکی با ظرافت نشون می‌ده که چقدر مهمه بتونیم عشق رو با دل و جون بفهمیم، نه با زور و کنترل.

یه نگاه خودمونی به شخصیت‌ها:

مرد داستان

آدمی که از ظاهرش شاید خیلی معمولی به نظر بیاد، اما تو دلش پر از ترس و نیاز به کنترله. می‌خواد همه چیز رو دست خودش بگیره، حتی عشق رو. این باعث شده به جای اینکه عشق رو تجربه کنه، زندان تنهایی خودش رو بسازه.

زن داستان، نازنین

یه دختر ساده و آرام که شاید تو زندگی خیلی حق و حقوقش رو نگرفته. اما خودش یه دنیای پر از احساس و زیباییه. اون سکوتش، نشونه‌ی یه اعتراض نرم به دنیاییه که مرد، توش همه‌چی رو کنترل می‌کنه و جای عشق واقعی خالیه.

چند تا نکته‌ای که وقتی داستان رو می‌خونی، بهتره یادت باشه:

این داستان بیشتر از هر چیزی درباره‌ی درد تنهاییه؛ وقتی کسی که دوستش داری، نمی‌تونه یا نمی‌خواد تو رو واقعاً ببینه.

عشق یعنی آزادی؛ وقتی بخوای کسی رو اسیر خودت کنی، عشق نیست. شاید یه جور زندان باشه.

آدم‌ها گاهی خودشون بزرگ‌ترین دشمن خودشون می‌شن؛ اون مرد هم همین‌جوری بود، عاشق بود، ولی روش اشتباه داشت.

خب خلاصه کلام؟

«نازنین» یک داستان کوتاه نیست، بلکه یک سفر عمیق توی روح آدمیه.

داستایوفسکی با این داستان می‌خواد بگه: اگه عشق رو با دل و جان نفهمیم، فقط یه بازی قدرت می‌مونه که آخرش همه بازنده‌ایم.

_کیمیا آریان

داستان کوتاهعشقداستایوفسکیادبیات روسیهتحلیل
۶
۲
Kimia Arian
Kimia Arian
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید