
فقط میخوام بگویم چرا هر گناهی میتوانم مرتکب شوم جز آن گناه
هر وقت هم به خاطر جذب دیگران آن گناه را انجام میدهم جوری عذاب وجدان میگیرم گویی کسی را به قتل رساندم.
نام آن گناه کبیره به سخره گرفتن است برای من گناهیست کبیره
چون نمیتوانم کاری که بقیه با من کردند را انجام دهم
همراه من تا پایان این قسمت بمان
این داستان واقعی است شاید برای چهار سال پیش
خیلی روز های قبل
شاید هم برگردیم به قبل تر ، برگردیم به یک مدرسه ، به یک کلاس کوچک پر از همجنس هایم.
همجنس هایی که به نظر میرسد ، در یک تیم هستیم.
کسایی که به من با تمسخر نگاه میکردند ، نه نفرت نه انزجار فقط تمسخر.
اون لحظه بود که این شک به دلم افتاد که آیا واقعا ما در یک طرف هستیم ولی نه در یک کلاس
صد ها طرف وجود دارد .
و باز هم من بی طرف ، گوشی ای از نیمکت های آخر کلاس .
از سال دهم شروع شد فقط خوابیده بودم سرم روی نیمکت بود همراه تک دانه رفیق صمیمی اهمقم که من به خاطر همین ساده بودنش دوستش داشتم.
هر چه ساده تر بهتر آدم های رند خطر ناک و غیر قابل تحملن به خاطر همین مثل یک رفیق بی وفا آنها را رها میکنم.
فقط خوابیده بودیم و آنها هم در حال بازیگوشی خنده دست زدن و بازی کردن
ما هم خواب بودیم در درون قلبم بهشان فحش میدادم و شور زندگی شان را تحسین میکردم ولی حتی سرم را از نیمکت بلند نکردم
زنگ زنگ آنها بود ، و ما خوابیده بودیم پس بایستی ساکت میبودیم و شکایتی نمیکردیم و نکردیم
تا زمانی که دست زدن های آنها با صدای بلند هدف دار شد
هدف آنها چی بود بیدار کردن ما ، اذیت کردن مون
خیلی وقت ها فکر میکنم شاید میخواستن ما به آنها بپیوندیم
اما نه کل کلاس ما رو اهمقی بیش نمیدید.
دست زیاد تر شد ، صدای تبل ها اومد
ناگهان یکی از آنها آمد و محکم زد توی سر من با کتاب...
و شروع کردند به خندیدن تا آن موقع هیچ واکنشی نشان نداده بودم و حالا لایق یک پس گردنی بودم .
بعد از واکنش من تا سال آخر و حتی بعد از آن دشمن دیرینه ی آنها بودم و آنها هم دشمن من .
سوژه همیشگی آنها ، سوژه خنده هایشان ، بعد از یک سال دوست خوش شانسم تنها دوستم از آن دبیرستان رفت و من موندم و دوسال کذایی
که یکی از آنها بدترین اش بود.
نمیدانستم چه داشتم و از خودم چه انرژی ساطح میکردم .
اما همیشه سوژه خنده های آنها بودم ، دختر زشتی نبودم ، هرگز نبودم .
تا ببینیم زشت از دید شما چه باشد .
صورتی گرد داشتم و بوست زرد درچ ، چشمانی ریز ، ریز بود نه کشیده بود و بادومی ، فقط ریز بود ، دو گردنی خیلی تنگ ،لب هایش کمی درشت بود ، و کمی شلخته بودم .
و بله مقنعه ام گاهی وقتا کج میشد شایدم به خاطر همین بود
ولی بیشتر وقت ها اینطور نبود قسم میخورم آنها به چیز دیگری میخندیدن.
اوایل سال یازدهم زیبا بود ، کلی دوست جدید پیدا کرده بودم حالا یک اکیپ یازده نفره داشتم تا وقتی
که تاثیرات این همه سال تنهایی کشیدن کار دستم داد ...