ویرگول
ورودثبت نام
Karo
Karoهر چقد بیشتر بخندی،بیشتر میفهمی هیچ خبری نیست..
Karo
Karo
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

خاطرات شیرین

تازه معلم شده بود؛ ذوق خاصی داشت.

دوست داشت شاگردهایش را محک بزند، ببیند از جنس حرفند یا حس.

درسش علوم تجربی بود، اما دلش بیشتر با کلمات گرم می‌شد تا فرمول‌ها.

برای همین زنگ نگارش را هم به او سپردند.

زنگ آخرِ روز بود، همیشه پر از خستگی و نیم‌خواب.

چند هفته گذشت و ما از فصل، نعمت، پدر و مادر و چیزهای ساده نوشتیم.

او همیشه کتابی در دست داشت؛

زنگ تفریح به‌جای چای، کتاب می‌خواند.

یک روز با هیجان روی تخته نوشت:

«خاطرات شیرین سفر...»

و گفت: این موضوع انشای این هفته‌ست.

کلاس پر از هیاهو شد، همه می‌نوشتند، جز من.

من مانده بودم میان تخته و ترس.

چطور می‌توانستم از چیزی بنویسم که هرگز تجربه نکرده‌ام؟

منِ چهارده‌ساله، که سفرهایم همه کاری بود، نه تفریحی...

نه دریا دیده بودم، نه جاده‌ای طولانی با خنده و آهنگ.

فقط کار، خاک، خستگی.

هر چه نوشتم، دروغ از آب در‌می‌آمد.

آدمی که سفر رفته باشد، از بویش حرف می‌زند، از جاده، از دل‌تنگی و بازگشت.

اما من فقط خیال می‌کردم.

روز خواندن انشا رسید.

نوبت من که شد، هیچ نگفتم.

برای اولین بار، انشایم «صفر» شد.

معلم فکر کرد تنبلی کرده‌ام.

اما نمی‌دانست شاگرد کوچکش از اعماق دلش درد می‌کشد،

نه از ننوشتن، که از نداشتن چیزی برای نوشتن...

آن روز، طعم واقعیِ «درد» را چشیدم.

گاهی نظرهایی بر ریسمان افکارمان آویزان می‌شود،

و ما به زور آن را در قالب تصمیمی می‌پوشانیم،

مثل لباسی که اندازه‌مان نیست.

و آن‌قدر تنگ است که به‌جای خاطره‌ی شیرین،

می‌شود تلخ‌ترین یادِ عمرمان.

شاید انشای من آن روز «صفر» گرفت،

اما حالا می‌دانم بعضی سفرها را با پا نمی‌روند...

با دل می‌روند.

و شاید آن روز،

من در کلاسِ کوچکمان،

اولین سفر عمرم را رفتم.

ام را رفتم

انشاءخاطرهسفرتلخمعلم
۱۶
۲
Karo
Karo
هر چقد بیشتر بخندی،بیشتر میفهمی هیچ خبری نیست..
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید