پنج شش سال بعد از شروع کارمندی بود که نوشتن و نقاشی را دریافتم. و دیدم جای خالی پیله و آزارندهی وجودم را خوب پر میکنند. پیش از آن هم این خلا بود ولی گمان میکردم چارهاش کار است. که نبود و شاید هم بود و کارمندی ملالی تازه زاییده بود.
«ملال و بیمعنایی به نوعی با یکدیگر ارتباط دارند.»*
«ملال همواره حاوی عنصری انتقادی است. چون این ایده را مطرح میکند که یک موقعیت مشخص یا کل هستی عمیقن ما را ناراضی میکند.»*
بنابراین گرچه کار بیرون و منزل و رسیدگی به نقشهای مختلف، زمان اندکی در روز برایم باقی میگذارد، سالها با این عزیزان بزرگوار (نقاشی و نوشتن) ماندهام.
«ملال با شیوهی گذران زمان ارتباط دارد.»*
حالا امروز فکر میکردم، این ملالی که با هنر تروخشکش میکنم، به من چه میخواهد بگوید و از چه چیزی انتقاد دارد؟
و به اینجا رسیدم که ملالم با پیری و پژمردگی، بستگی و وابستگی، رکود و درجازدگی و بیماری و فساد مقابله میکند و حفاظت میکند از:
شادابی : خلاقیت سرزنده میکند. هنر از آن مقدار شادیای که اختیارش دست من است و وابسته به شرایط نیست، محافظت میکند.
خودابرازی: انتشار نوشتجات و نقاشیجاتم از حق ابراز وجودم محافظت میکند وقتی امکان و توان سایر انواع خودابرازی فراهم نیست. پیش از آن گویی زیر هزار برچسب و باید و نباید و شرایط خانوادگی و کاری مدفون بودم.
روانی و سیالیت: درمقابل درجازدن در کار اداری و پختوپز و شستوشور روزمره.
سلامت روانی و حرفهای: ادبیات و نوشتن آنقدر بامعنا و باشکوه است که مرا از عناوین دهانپرکن اداری و انواع و اقسام جنگ و جدال بر سر آن بینیاز میکند.
این روزها هم ملولم. ملال من با «در سطح بودگی» مقابله میکند. چارهاش را در پرسشگری و یادگیری تفکر انتقادی یافتهام و قدمهایی به سویش برداشتهام. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
*از کتاب فلسفهی ملال. لارنس اسونسن. نشر نو

لادن شایانفر