
امروز زمین زیرپایم از فرط فشار مدام گسلید. آن زیر، سیاهی مفرطی هار و گرسنه، با دهان باز انتظارم را میکشید. در تقلای مذبوحانه برای فرونغلتیدن چنگ میزدم به چیزها تا اینکه بالاخره سوالی مرا نگهداشت.
یادت هست هدیهی تولدت را با آرزوی «سال خوب» باز کردی؟ من نپرسیده و نشنیده، «خوبِ» تو را میشناسم. و سوال این بود: «چهطور میتوانم تو را به آرزویت نزدیک کنم؟ به سال خوبت.»
میدانی، در چنین بزنگاههایی که ناگزیر برای انسان پیش میآید، خوشا که عشق به فریادمان برسد. همچنان که عشق تو به داد من رسید، عزیزکم.