تابحال به عقب برگشتی ببینی این 20، 30، 35 یا 50 سالی که گذروندی در چه راستایی بوده. به این فکر کردی که چقدر خوب زندگی کردی؟ چقدر شریف بودی؟ نه اصلا اینا هم به کنار آیا آدمی که می خواستی بودی؟
هرکسی توی ذهنش یا حتی قلب خودش که بشینه یک چیز رو خوب میدونه این که دوست داره به چه عنوانی شناخته بشه. این شناخته شدن نه از سر خوشنامی و اینکه بخوای تایید دیگران رو بگیری. نه این نوع شناخته شدن مد نظرم نیست. من میخام بدونی که اثر تو بر این جهان چیه؟ ایا میخوای اون ادم اثر گذاره باشی؟ یه لحظه صبر کن حرفم تکراری نیست یه دردی توش هست که میخام بهت بگم
همه کسایی که امروز نیستن یه روزی بودن شاید با خودت بخندی و بگی اا عجب فکتی! ودر ادامه اش میگم که هیچ کدومشون هم نمیدونستن که تا چه زمانی زنده هستند و نمیدونستن کی دیگ قراره نباشن. ولی یه سری ها زندگیشون انتخابی بوده
انتخاب کردن کی باشن
تو بیا از اول روز تا اخر شب به رفتارهای خودت نگاه کن. هر تصمیمی که میگری یا هر واکنشی که داری در چه جهتیه.
یا بزار یه جور دیگ بپرسم. رفتارهای تو انتخابیه یا واکنشی. یعنی میدونی کی میخوای باشی و هر روز تمام تصمیم هات بر مبنای این کی بودنته. مثلا اگر فرصت عاشقی برات پیش اومد بر مبنای اون شخصیتیه که از خودت توی ذهنت سراغ داری؟ یا فرصت داری که زرنگ بازی دار بیاری؟ اینقد توی طول روز فرصت برای آدم زرنگ بودن هست ولی تو انتخاب هات بر مبنای چیه؟
مثلا الان ناراحت میشی پس داد میزنی. الان خوشحالی پس خوشحال میشی. این رفتاها درسته که رفتارهای انسانی. اما اینکه الان این رفتار خوشحالت کنه یا حتی ناراحت برمبنای شخصیت انتخابی تونیست؟! خوشحالی تو ممکنه کسی رو ناراحت کنه؟ یا دل کسی رو بسوزونه؟ دیگران کجای زندگیت هستند؟
نمیدونم میتونم منظورم رو بگم؟
مساله مهم این روزهای من اینه. میخام کی باشم؟ یه ادم مهربون؟ یه ادم خوشحال؟ یه ادم برنده؟ یه ادم از خود راضی؟ یه ادم مشغول؟ یه ادم محتاط؟ یه ادم ترسو؟ یه ادم قوی
میدونین همه این ها هست و تو داری براساس اون من درونیت تصمیم میگیری ولی اون ادم درون تو نمیتونه همیشه قوی باشه؟ همیشه برنده باشه یا همیشه خوشحال و مهربون
ولی یه اصلی هست تو میتونی همیشه آدم باشی و این تغریف آدم بودن توی هر شخصی متفاوته. و این تعریف ها براساس اصول تو هست. براساس ارزش هایی هست که برای تو تعریف شده
در مرحله اول این ارزش ها در خانواده تو ساخته میشن. بعد تو اون ها رو به ارث میبری. ولی یه جایی تو یه سنی ممکنه بفهمی ارزش های تو و خانوادت یه جاهایی با هم جور نیست. شایدم اصولشون رو بازبینی کردی و دیدی درسته پس همون راهو ادامه دادی. و این جا جاییه که تو ارزش های خودت رو میسازی
زندگی براساس ارزش میشه یه زندگی شریفانه در پرتو اعتماد به خودت.
میدونی چی شد به اینجا رسیدم.
اینکه یه روزایی من همیشه ادم مهربونی بودم. و این مهربون بودن انگار جزیی از وجود من شده بود. یجا از یه تعداد از دوستام خواستم ویژگی بارز من رو بهم بگن. اکثرشون مهربونی رو توی این لیست داشتن.
پس من مهربون یعنی یه ویژگی که از تعادل خارج شده اونور مرز مهربونی میرسی به کسی که مرز نداره، کسی که نیاز به تایید داره کسی که دوس داره همه دوستش داشته باشن و کنارش بمونن
و این شد شروع یه ماجراجویی در درون خودم
بماند که سال ها با این مرزها دست و پنجه نرم کردم تا ببینم کجا باید مرز بکشم. جای درست اونجا بود که یدفه قلبم تیر میکشید. نمیتونستم صحبت کنم و صدای ضربان قلبم بالا میرفت. جایی بود که بدن من داشت تروما رو فریاد میزد. تمام خشم هایی که سال ها پشت مهربونی قایم شده بودن. من بلد نبودم که نامهربون باشمو میخواستم همه رو راضی کنم یا به خاطر خودم یا به خاطر اون ها و چیزی که نمی دیدم خودم بودم. صدای خودم بود.
چی شد بدنم شروع کرد به بیرون ریزی. درد در ناحیه زانو. درد در ناحیه پشت گردن. و بیش از چند ماه درگیر بودم. دکتر و درمان ولی بعد با تکنیک های کودک درون و بیرون ریزی های نوشتاری و گریه و تخلیه خشم با تکنیک بالشت من آروم تر بودم. متعادل تر بودم. خشم من جای درستش بود. جایی که مرزم میشکست با صراحت حرفم رو میزدم و بعد ازاون اروم بودم.
یادمه اولین بار با منشی یه کلینیک بود. حرفش درست نبود و شروع کرد به داد زدن. من اون کودکی بودم که حتی داد زدن هم نشانه خوب نبودن بود. ولی خشم بالا اومد اون خانم حق نداشت سر من داد بزنه حق نداشت با قوانین شخصیش برای مراجعین به کلینیک رفتار کنه.
و من صدام لرزید اما صدامو بالا بردم من داد زدم من در میان لرزش صدا با صلابت حرفم روو زدم. من خواسته ام رو منطقی گفتم و بدون اینکه بی احترامی کنم حقم رو گرفتم و از در موسسه بیرون اومدم و دیگ برنگشتم.
اون روز بعد از بیرون اومدن صورتم پر از اشک بود. ولی من تونسته بودم خودم باشم. نه یک لیلی مهربون.
گاهی این روزا دلم میخواد مهربون باشم ولی میبینم اگر مهربون باشم پس اون لیلی کوچولویی که فقط منو داره چی؟ ترجیح میدم چیزهایی رو از دست بدم ولی خودم رو نه.
مرز دارم. اونم مرز روشن، نمیخام بزارم احساساتم منو مدیریت کنه، حتی روزهایی که دوس دارم با تمام حسم زندگی کنم.
البته بماند که مهربون بودن به شکل مثبتش چیزیکه شاید توی زندگی خیلی هامون جاری باشه هنوز هم هست. اینکه لبخند بیاری روی لب اون آدمی که دوست داری. این اصلا هم بد نیست بلکه دنیا رو خیلی قشنگتر هم میکنه. میدونی مساله من مهربانی بود که توش خودتو نادیده میگرفتی.
این هفته خواهرم برایم یه کتاب صوتی خریده بود و لینکش رو فرستاد. زندگینامه شهید حججی. نمیخام به اعتقادات کسی توهین کنم ولی این کتاب برای من نبود. هدیه بود و منم بهش احترام گذاشتم یه روز که مشغول نظافت خونه بودم گوش دادم. یه چیزی تو ذهنم تیک خورد این که این ادم توی صحبت تمام 52 راوی یه چیزی مشترکی داشت. نگاهش به زندگی و نگاخش به مرگ. یه جمله معروف داشت" همه میمیرند، اما همه شهید نمیشوند و این یه انتخاب و رسالته که شاید توزندگی اون شهید از اولش حتی دوستای دوران دبیرستان و... پررنگ بوده.
بعد اومدم زندگی افراد دیگ رو دیدم مثلا
سبک زندگیش این بود پایداری بدون خشونت جوری که سالها زندان رفت اما از مبارزه بدون خشونت دست نکشید. سبک زندگی بسیار سادهای داشت و همان چیزی را زندگی میکرد که تبلیغ میکرد. نشان داد قدرت همیشه از زور نمیآید. و میشه گفت درس زندگیش این بود
"میتوان محکم بود، بدون اینکه خشن بود"
زندگیش براساس بخشش و استقامت بود و این شخصیت ۲۷ سال زندان را تحمل کرد. وپس از آزادی بهجای انتقام، آشتی ملی را انتخاب کرد.بسیاری او را نماد قدرت شخصیت میدانند. و یه اصل داره
"قدرت واقعی در کنترل خشم است"
نویسنده کتاب معروف در جستجوی معنا با مفهوم یافتن معنا در رنج همه ما میشناسیمش کسی که از اردوگاههای مرگ نازیها جان سالم به در برد. کتاب معروف انسان در جستجوی معنا را نوشت و معتقد بود انسان حتی در سختترین شرایط حق انتخاب نگرش خود را دارد. و یه اصل معروف رو به ما یاد میده
وقتی چرایی زندگی را پیدا کنی، با هر چگونهای کنار میآیی
که از اول با شعار کمالگرایی و خلق متفاوت شناخته شد و زندگی نامه عجیبی داشت از شرکتی که خودش ساخته بود اخراج شد. دوباره برگشت و آن را به یکی از ارزشمندترین شرکتهای دنیا تبدیل کرد. روی کیفیت و جزئیات وسواس داشت. و اصل این شخصیت این ادم این بود:
شکست پایان راه نیست
این مثال ها منو به اینجا رسوند که یه چیز تو ذهنم شکل گرفت. من میخوام کی باشم. این من چه صدایی داره؟ چه نگاهی داره؟ چه پوششی داره؟ چه حرفی برای گفتن داره و اینجا شد که جز به جز نشستم و خودم رونوشتم تا بسازم.
و شخصیت سازی توی ذهنم شکل گرفت. شخصیت سازی چیه؟ پیچیده نیست شاید قبلنم شنیده باشین ولی سبک من مختص خودمه
فک کنم بهتره توی پست بعدی درباره اش صحبت کنم چون اینجا حرفم چیزی بود که نوشتمش