ویرگول
ورودثبت نام
Leyli Shahryari
Leyli Shahryari
Leyli Shahryari
Leyli Shahryari
خواندن ۴ دقیقه·۳ روز پیش

داستانی از هوش مصنوعی در مورد پذیرش مرگ مادر

باران آرام می‌بارید. قطره‌ها روی شیشه پنجره خانه قدیمی سر می‌خوردند و ردهای باریکی از آب بر جا می‌گذاشتند. مهتاب، زن پنجاه ساله‌ای که موهای جوگندمی‌اش از کنار شقیقه‌ها پیدا بود، روی صندلی کنار پنجره نشسته و به حیاط خیره شده بود. حیاطی که زمانی صدای خنده‌های مادرش در آن می‌پیچید.

سه ماه از مرگ مادر گذشته بود.

سه ماه؛ اما برای مهتاب انگار سه روز بود. هنوز هر صبح که از خواب بیدار می‌شد، نخستین فکرش این بود که به مادرش زنگ بزند. هنوز گاهی تلفن همراهش را برمی‌داشت و نام «مامان» را در فهرست مخاطبان جستجو می‌کرد، بعد ناگهان حقیقت مثل سنگی سرد روی قلبش فرود می‌آمد.

مادر دیگر نبود.

با این حال ذهنش نمی‌توانست این واقعیت را بپذیرد.

آن روز هم مثل بسیاری از روزهای گذشته، آلبوم قدیمی عکس‌ها را از قفسه بیرون آورد. عکسی از کودکی‌اش پیدا کرد؛ دختری شش ساله با موهای بافته که دست در دست زنی جوان ایستاده بود. مادرش لبخندی آرام داشت؛ همان لبخندی که همیشه هنگام ترس‌ها و نگرانی‌های زندگی به او آرامش می‌داد.

مهتاب آهی کشید و زیر لب گفت:

«چرا رفتی مامان؟ من هنوز بهت نیاز داشتم.»

اشک روی گونه‌هایش لغزید.

با اینکه خودش مادربزرگ شده بود و دو نوه داشت، در درونش هنوز همان دختر کوچکی زندگی می‌کرد که هنگام بیماری سرش را روی زانوی مادر می‌گذاشت و احساس امنیت می‌کرد.

شب‌ها سخت‌ترین زمان بودند. سکوت خانه بزرگ‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. گاهی صدای مادر را در ذهنش می‌شنید؛ صدایی که می‌گفت: «غصه نخور دخترم، همه چیز درست می‌شود.»

اما این بار هیچ چیز درست نمی‌شد.

یک روز دخترش، نرگس، به دیدنش آمد.

وقتی وارد خانه شد، مادرش را در میان انبوهی از عکس‌ها و یادگاری‌ها دید.

آرام کنار او نشست و گفت:

«مامان، هنوز هر روز این عکس‌ها رو نگاه می‌کنی؟»

مهتاب شانه بالا انداخت.

«اگه نگاه نکنم می‌ترسم فراموشش کنم.»

نرگس دست مادرش را گرفت.

«آدم‌هایی که دوستشون داریم، با عکس زنده نمی‌مونن. توی قلبمون زنده می‌مونن.»

مهتاب چیزی نگفت.

این جمله را بارها شنیده بود؛ اما هیچ‌کدام از آن‌ها دردش را کم نمی‌کرد.

چند هفته بعد، سالگرد تولد مادر فرا رسید.

برای نخستین بار باید روز تولد او را بدون حضور خودش می‌گذراندند.

صبح زود به آرامستان رفت.

دسته‌ای گل سفید خرید و روی سنگ قبر گذاشت.

باد ملایمی میان درختان می‌وزید.

او روی نیمکت کنار مزار نشست و مدت زیادی سکوت کرد.

سپس آرام گفت:

«مامان، من هنوز ناراحتم. هنوز عصبانی‌ام که چرا رفتی. هنوز هر روز دنبالت می‌گردم. اما فکر می‌کنم امروز یه چیزی رو فهمیدم...»

اشک در چشمانش جمع شد.

«تو قرار نبود همیشه کنارم باشی. هیچ مادری قرار نیست برای همیشه بمونه.»

برای نخستین بار این جمله را نه فقط با زبان، بلکه با تمام وجودش گفت.

سکوت قبرستان پاسخی نداشت، اما انگار چیزی در درونش تکان خورد.

او به یاد سال‌های بیماری مادر افتاد.

ماه‌های آخر، مادرش بسیار ضعیف شده بود. درد می‌کشید اما کمتر شکایت می‌کرد. حتی در آخرین روزها نگران حال فرزندانش بود.

مهتاب ناگهان متوجه شد که تمام این مدت فقط به غم خودش فکر کرده است؛ نه به رنجی که مادر از آن رها شده بود.

برای نخستین بار پرسید:

«اگر دوستش دارم، چرا نمی‌گذارم آرام باشد؟»

این سؤال در ذهنش ماند.

روزها گذشتند.

غم هنوز بود، اما شکلش تغییر می‌کرد.

دیگر مثل موجی خروشان نبود که او را غرق کند؛ بیشتر شبیه رودخانه‌ای آرام بود که همیشه در کنارش جریان داشت.

یک عصر پاییزی، نوه هفت ساله‌اش از او پرسید:

«مامان‌بزرگ، تو دلت برای مامان‌بزرگ خودت تنگ می‌شه؟»

مهتاب لبخند تلخی زد.

«خیلی زیاد.»

کودک لحظه‌ای فکر کرد و گفت:

«پس یعنی وقتی آدم‌ها می‌میرن، هنوز دوستشون داریم؟»

مهتاب مکث کرد.

«آره عزیزم. مرگ باعث نمی‌شه عشق تموم بشه.»

پسرک با سادگی کودکانه گفت:

«پس اون هنوز یه جایی توی قلب تو زندگی می‌کنه.»

مهتاب به چشمان او نگاه کرد.

همان جمله‌ای بود که ماه‌ها پیش دخترش گفته بود؛ اما این بار معنای تازه‌ای داشت.

آن شب، پس از مدت‌ها، آلبوم عکس‌ها را بست و در قفسه گذاشت.

نه به این دلیل که مادرش را فراموش کرده بود.

بلکه چون دیگر برای به یاد آوردنش به عکس نیاز نداشت.

او در خاطرات، در عادت‌ها، در کلمات و حتی در نگاه خودش حضور داشت.

مهتاب به آینه نگاه کرد.

چین‌های صورتش را دید.

موهای سپیدش را دید.

و ناگهان مادر را در چهره خود پیدا کرد.

لبخندی زد.

همان لبخندی که سال‌ها پیش در عکس دیده بود.

اشکی آرام از گوشه چشمش پایین آمد، اما این بار اشک فقط از جنس اندوه نبود.

در آن، قدری آرامش هم وجود داشت.

او فهمیده بود که پذیرفتن مرگ به معنای فراموش کردن نیست.

پذیرفتن مرگ یعنی قبول کردن اینکه حضور فیزیکی کسی پایان یافته، اما اثر او همچنان در زندگی ما جاری است.

آن شب پیش از خواب، برای آخرین بار با صدای بلند گفت:

«دلم برات تنگ می‌شه مامان... همیشه.»

سپس مکثی کرد و لبخند زد.

«اما دیگه نمی‌خوام جلوی رفتنت رو بگیرم. ممنونم برای همه چیز.»

پنجره نیمه‌باز بود.

نسیم خنکی وارد اتاق شد و پرده را تکان داد.

مهتاب چشم‌هایش را بست.

غم هنوز در قلبش بود، اما دیگر دشمنش نبود.

حالا بخشی از عشقش شده بود.

و در همان سکوت شبانه، برای نخستین بار پس از ماه‌ها، خوابش برد؛ خوابی آرام، بی‌اشک و بی‌اضطراب.

گویی سرانجام یاد گرفته بود که بعضی خداحافظی‌ها پایان عشق نیستند؛ بلکه شکل تازه‌ای از ادامه یافتن آن‌اند.

مادرآلبوم قدیمیاحساس امنیتمرگ
۰
۰
Leyli Shahryari
Leyli Shahryari
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید