داستان‌های ارژنگ و ممد (طنز، این قسمت کنکور)

امتحانای خرداد تموم شد به ضرب و زور خانواده و هزینه های گزافشون که میخوان به زور از من یه پزشک بسازن! بابا اخه من تا حالا یه مورچه نکشتم!! چطور میتونم آدم بکشم؟؟ از دور اشاره میکنن که ارژنگ جان دکترا جون آدمارو نجات میدن نه اینکه بکشن!! بله برای توفیلما و داستانا و کافرهای اون ور آبی آره! ولی واسه ما اخه؟؟؟ دختر خاله مهین یادت نیست؟ سالم رفت اتاق عمل و دیگه کسی ندیدش!! مامان از تو اشپزخونه بلند گفت عزیزم دختر خاله سرماخورده بود! خیلیا هستن سرما میخورن و میمیرن و تقریبا دکترا وسیله ان! تازه ناخنشم شکسته بود! واقعا امیدی به زنده موندنش نبود. بعدم بالاخره مرگ حقه، حالا تو ایران یکم حق تر!

خلاصه با ممد قرار بود بریم کلاس کنکور و تست بزنیم، از اونجایی که استادمون یه دختر خیلی خوب بود، ( خیلییییی خووووب) مجبور شدیم کلاسو نریم، میدونی استادت زیادیم خوب باشه نمیشه! نمیشهدرس خوند، دکتر ازش درنمیاد، دیگه نهایتا مامایی!

خانواده ام ۱۸ سال سرمایه گذاری کرده برای دکتر شدن من، حتی اسمم یه جور انتخاب کردن که روی برد قشنگ باشه، تقریبا نود درصد آدما دکتر ارژنگ صادراتی روانتخاب میکنن، هم اسمم خوبه و هم فامیلیم، یعنی اینقد خوب هستم که صادرم میکنن دیگه، میخوام بگم خانواده رو همه چی فکر کرده، من فقط باید تست بزنم! ولی فعلا که دارم مخ میزنم! ببین ممد آخرش پزشکم بشم باید مخ بزنم دیگه نه؟؟ ممد گفت نه بابا اون موقع اونا مخ تورومیزنن! چقد حکیمانه، همینجور که پشمامون میریخت ازش پرسیدم، ممد تو چه رشته ای دوس داری قبول شی؟ ممد گفت من فلسفه دانشگاه تهران، بهترین مخ هارو میشه باهاش زد، همون ترم یک چند تا گل واژه از نیچه و هگل و کانت و هیوم حفظ میکنم و میوفتم تو کافه ها دنبال دخترای مو قرمز، شلواراشونم گشاد و یه شال زردم رو سرشون، ترکیب کله‌ی قرمز و شال زرد خیلی اوانگارده! از ازادی بیان میرسیم به ازادی عمل! البته بستگی به دخترش داره دیگه، اگه زود برسیم به ازادی عمل که خیلی خوبه، سیگار و یادم رفت یه جوری پوک میزنم به سیگار که کافه غرق مه و دود میشه، چقد خوبه وقتی نیچه میگه خدا مرد نه عزیزم؟

واقعا عمیقه، دختره هم سریع تایید میکنه که اره ولی نیچه منظورش از خدا مرد بیشتر عشق الهی بشر به خدا بوده، خب اینجا سریع میفهمم که دختره اینکاره نیست و زود نمیشه باهاش به ازادی عمل رسید همون وسط گل واژه های ازادی بیان یه پوک عمیق به سیگار میزنم و دود که همه جارو برداشت نامحسوس از کادر خارج میشم!

خلاصه که این مدت که وقت داریم باید حسابی تست بزنیم، میدونی ارژنگ باید اینده خودمونو بسازیم، با دستای خودمون، روزی هشت ساعت درس میخونیم ولی به جاش بعد قبولی تو بهترین دانشگاه های تهران حسابی استراحت میکنیم! درسته زمان زیادی نداریم ولی نباید تسلیم شیم! خیلیارو دیدم دوماه درس خوندن رتبه شدن!! چی سهمیه داشتن؟؟ اره ولی یه سریم دیدم بدون‌ سهمیه رتبه شدن، فقط کافیه این دوماه و سختی بکشیم! داشتم گل واژه های انرژی مثبتی که اینور اونور میشنیدم وتحویل ازژنگ میدادم که برگشتم دیدم حاجیمون خووابه!!نه بابا بیدار بودم و حرفاتو شنیدم! چی دیدی تو حرفام که خوابت برد؟؟ من چیزی جز زیبایی ندیدم!

به نظرم از شنبه روزی هشت ساعت مطالعه رو شروع کنیم، موافقم.

از شنبه همون هفته شروع کردیم به خوندن و تست زدن کلاسای رفع اشکال، خیلی هم خوب پیش میرفتیم، البته تو کلاسای رفع اشکال معمولا ارژنگ یه سوالایی میکرد که استاد بدون هیچ توضیحی از کلاس بیرون میرفت!

ارژنگ که اصرار داشت جلوی دو تا از دخترای کلاس قپی بیاد که اره میخوام دکترارو بزنم بره! حتی تست های عربی رو هم ربط میداد به قبولی دکتری، استاد چنتا تست عربی بزنیم پزشکی تهران قبولیم!؟ فقط لنگ چنتا تست عربیه!! یعنی تا دکتر شدن ۴ ۵ تا تست عربی فاصله دارهطبیعیه خب عربی سخته. منم حسابی تمرکز و گذاشته بودم روی درسای عمومی.

از اینورم میرفتم انقلاب و خلاصه کتابای فلسفی رو میخریدم ومیخوندم که تا رفتم دانشگاه همون هفته اول مخ رو زده باشم، این اینده نگریم تو حلقم بود که دختره تو کلاس گفت ببخشید من هفته پیش نبودم شما جزوه برداشتین؟ با یه لبخند ژکوند... گفتمممم وااای ارژنگ من دیگه دانشگاه نمیااام، چرا؟؟ چی شد؟؟ دیگه قبلش مخ رو زدم نیازی به دانشگاه ندارم، دختره بت پیشنهاد داد؟ اره دیگه گفت جزوه داری؟ لبخندم زد!!! اون موقع ها فکر میکردم هرکی بهم لبخند میزنه داره بهم امار میده پ عاشقم شده، ارژنگ گفت باشه پ سربازیت چی؟؟ میخوای بری خدمت؟؟

اوووه به این جاش فکر نکرده بودم، دوباره تست زنی رو از سر گرفتم، شوخی که نیست دو سال خدمته!! از قبل مصمم تر شروع کردم به خوندن و تست زدن، تفریبا دو هفته قبل از کنکور بود که اولین شکست عشقیمو خوردم، دختره به جز من به یکی دو نفر دیگم لبخند زد!! ضربه سختی بود اما من ناامید نشدم. رو در و دیوارهای خونه پر بود از کاغذهایی که خودمو مامان اینا چسبونده بودن، از خواستن توانستن است و صبحت رو با انرژی مثبت شروع کن تا دکتر اینده‌ی مامان ‌ بابا کیه؟؟

فک و فامیلم که تو هر مهمونی و گروه یخ خانوادگی منو میدیدن دکتر صدام میزدن، دیگه باورم شده بود پزشک شدمو یه جورایی دنبال طراحی کارت ویزیتم بودم و حتی مطبم میدیدم، بابا نظرش روی مرکزشهر بود که شلوغه و مریضا زیادن و مامانم میگفت نه یا غرب یا شمال شهر!!! بهرام به نظرم ارژنگ و افریدن واسه دکتر شدن، اصن نگاش کن راه رفتنش، با تلفن حرف زدنش همه چیش، بالاخره اون دکتر بازیای بچگیش داره جواب میده! ایشاله که خیره! ادامه دارد...