
در پیرامون من، بسیاری چنین میپندارند که از مردان نفرت دارم.
شاید از آن رو که آدمیان به سادهترین تبیینها دل میبندند و برای هر چیز، برچسبی آماده در آستین دارند؟
اما حقیقت، همواره پیچیدهتر از داوریهای شتابزدهی مردم است.
من از مردان بیزار نیستم؛ همانگونه که از انسان بودنِ انسانها بیزار نیستم.
آنچه در من نفرت میآفریند، جنسیت نیست بلکه فرومایگیِ روح است.
من از آن مردی بیزارم که ضعف خویش را در هیئتِ سلطهجویی پنهان میکند.
از آن که کرامت زن را لگدمال میسازد تا ویرانیِ درون خویش را فراموش کند.
از آن که دروغ را به جای صداقت، خیانت را به جای وفاداری و فریب را به جای خرد مینشاند.
از آن که برای لحظهای احساس قدرت، روح دیگری را میشکند و از زخمهای دیگران نردبانی برای اثبات خویش میسازد.
با گذشت سالها دریافتهام که بسیاری از آدمیان، نه از سر قدرت، بلکه از سر حقارت آزار میرسانند.
آن که در درون خود تهی است، بیش از همه نیاز دارد دیگران را کوچک ببیند.
آن که از خویشتن خویش شرمسار است، بیش از همه مشتاق تحقیر دیگران است
و آن که جرئت رویارویی با تاریکیهای درونش را ندارد، آسانترین راه را برمیگزیند:
آزار رساندن به کسانی که گمان میکند از او آسیبپذیرترند.
اما مردی که از این رذایل برکنار است، هرگز خود را مخاطب چنین سخنانی نمیپندارد.
او نیازی به دفاع از خویش ندارددزیرا وجدانش پیش از هر دادگاهی حکم خود را صادر کرده است.
مرد شریف، هنگامی که از زنستیزی، خیانت، فریب و ستم سخن گفته میشود، در آینهی این واژهها چهرهی خود را نمیبیند.
تنها کسانی از این سخنان برآشفته میشوند که سایهای از خویش را در آن بازمیشناسند!
شاید به همین سبب است که هرگز نفرت مرا متوجه مردان ندانستهام؛ زیرا جهان به اندازهی کافی مردان بزرگ، نجیب و شرافتمند به خود دیده است.
نفرت من متوجه آن تاریکیِ کهنهای است که گاه در جامهی مردانگی پنهان میشود؛ همان تاریکیای که در طول تاریخ، خود را در قالب تحقیر، خشونت، تملک و ستم آشکار کرده است.
و یک مرد نیک، پیش از آنکه به سخنان من گوش دهد، به اعماق وجدان خویش رجوع میکند.
او بهتر از هر کسی میداند که آیا هرگز در شمار این آدمها بوده است یا نه زیرا در پایان، هیچ داوریای بیرحمتر و هیچ آینهای صادقتر از وجدان نیست!
نسان نیست.