
گاهی آنچه بیش از مرگ آزارم میدهد، کوتاهی زندگی است.
نه از آن رو که سالها اندکاند، بلکه از آن رو که جهان بیش از اندازه وسیع و عمر بیش از اندازه کوچک است.
هرچه بیشتر میآموزم، بیشتر درمییابم که چه چیزهایی را هرگز نخواهم آموخت.
هرچه بیشتر میبینم، بیشتر حس میکنم چه سرزمینهایی را هرگز نخواهم دید
و هرچه بیشتر زندگی میکنم، بیشتر به زندگیهایی فکر میکنم که هرگز فرصت زیستن شان را نخواهم داشت.
دلم میخواست هزاران نفر باشم.
فیلسوفی که در سکوت کتابخانهای کهن میان نسخههای فراموششده پرسه میزند
دریانوردی که افقهای ناشناخته را دنبال میکند، شاعری که دردهایش را به واژه بدل میسازد،
ستارهشناسی که شبها را زیر آسمان بیانتها به تماشا مینشیند.
دلم میخواست همهی این آدمها باشم و در عین حال هیچکدام نباشم اما زندگی با بیرحمی تمام تنها یک چهره، یک مسیر و یک فرصت به هر انسان میبخشد.
گاهی به کتابها نگاه میکنم و اندوهی عجیب وجودم را فرامیگیرد.
میلیونها کتاب نوشته شدهاند و میلیونها اندیشه در آنها زندانی است.
کتابهایی که هرگز نخواهم خواند، داستانهایی که هرگز نخواهم شنید و ذهنهایی که هرگز نخواهم شناخت.
حتی اگر تمام عمرم را صرف خواندن کنم، تنها قطرهای از این اقیانوس را خواهم چشید.
جهان پر از موسیقیهایی است که هرگز نخواهم شنید، زبانهایی که هرگز نخواهم آموخت، شهرهایی که هرگز در کوچههایشان قدم نخواهم زد و انسانهایی که هرگز نخواهم شناخت.
شاید بزرگترین تراژدی انسان همین باشد؛ نه آنچه از دست میدهد، بلکه آنچه هرگز فرصت به دست آوردنش را پیدا نمیکند.
ما تنها یک زندگی زندگی نمیکنیم؛ ما هزاران زندگیِ نازیسته را نیز با خود به گور میبریم.
در هر انتخاب، صدها امکان دیگر میمیرند.
در هر راهی که میرویم، هزاران راه دیگر برای همیشه پشت سرمان فرو میریزند.
و گاه در نیمهشبی خاموش از خود میپرسم:
این دیگر چه عمر مضحک و ناقصی است؟
چگونه میتوان به یک انسان عطش دانستنِ بیپایان بخشید اما عمری داد که حتی برای نوشیدن جرعهای کوچک از این دریا کافی نباشد؟
چرا این همه زیبایی، این همه دانش، این همه جهان و این همه امکان آفریده شدهاند، در حالی که هیچ انسانی فرصت تجربه کردن همهی آنها را ندارد؟
شاید رنجِ واقعی نه در ندانستن بلکه در دانستنِ این حقیقت باشد که جهان همیشه بزرگتر از آرزوهای ما خواهد ماند و عمر، همیشه کوتاهتر از کنجکاوی ما است.