
همواره برای من نوعی قاعدهٔ نامرئی و بیعلت وجود داشته است؛ قاعدهای که نه از من میپرسد و نه به من توضیح میدهد، فقط خودش را تحمیل میکند، مثل یک جبرِ بیمنطق است.
هرگاه در نخستین برخورد، از کسی نفرتی مبهم در من شکل بگیرد، هرگاه سیمای او، لحنش یا حتی سکوتش در نظرم ناهنجار و ناهماهنگ جلوه کند، باید منتظر وارونگی باشم؛ وارونگیای که نه نجاتبخش است و نه آرامشآور، بلکه صرفاً پیچیدهتر و بیمارگونهتر میشود.
آدمهایی بودهاند که در همان نگاه اول، حضوری نحس و آزارنده در ذهنم داشتند؛ گویی چیزی در وجودشان با دستگاه ادراک من ناسازگار بود اما زمان، با آن بیاعتنایی مزمنش، آنان را به حاشیهٔ زندگیام نکشاند؛ برعکس، به مرکز کشاند.
آرامآرام تبدیل شدند به حضوری مداوم، آزارنده اما ضروری، چنانکه غیبتشان به شکلی نامفهوم خلأ ایجاد میکرد.
در مقابل، کسانی که در ابتدا دلپذیر و متعادل به نظر میرسیدند، بهتدریج فرو ریختند؛ نه با حادثهای مشخص، بلکه با فرسایش تدریجی معنا، تا جایی که دیگر چیزی از آن تصویر نخستین باقی نماند.
این وضعیت مرا به نوعی سوءظن دائمی نسبت به ادراک خودم کشانده است.
گویی چشم و ذهن من نه ابزار شناخت، بلکه دستگاهی برای جعل واقعیتاند.
ما آدمها را نمیبینیم؛ ما فقط بر اساس اختلالات درونی خود، بر آنها برچسب میزنیم سپس به آن برچسبها واکنش احساسی نشان میدهیم و نامش را «شناخت» میگذاریم.
در این میان، مسئله از حد یک خطای سادهٔ ادراکی فراتر میرود و به نوعی مالیخولیای وجودی تبدیل میشود زیرا نه تنها دیگران ناشناختهاند بلکه خودِ این ناتوانی در شناخت نیز تبدیل به یک وضعیت پایدار میشود؛ وضعیتی که در آن انسان میان توهم و واقعیت معلق میماند، بیآنکه بتواند مرزی قطعی میان این دو ترسیم کند.
شاید آنچه ما «نفرت» مینامیم، چیزی جز واکنش خام ذهن به ناهماهنگیهای ناشناخته نباشد و آنچه «علاقه» مینامیم، صرفاً نوعی تطبیق موقت با همان ناهماهنگی است.
در هر دو حالت، حقیقتِ دیگری در کار نیست؛ فقط درجات مختلفی از تحملِ توهم وجود دارد.
و اگر اندکی دقیقتر نگاه کنم، شاید تمام روابط انسانی چیزی جز همزیستیهای کوتاهمدت در دل یک خطای مشترک نباشند.
ما کنار هم قرار میگیریم، نه بهخاطر شناخت بلکه بهخاطر ناتوانی در شناخت بعد این ناتوانی را با واژههایی چون عشق، نفرت، دوستی یا دلسردی تزیین میکنیم تا قابل تحمل شود.
اما زیر این همه تزیین، چیزی باقی میماند که نامی ندارد؛ نوعی خلأ ممتد، نوعی بیریشگی در ادراک، که آرام و بیصدا همهچیز را میبلعد.
و من، هر بار که این چرخه تکرار میشود، بیشتر به این نتیجه میرسم که آدمها نه به هم نزدیک میشوند و نه از هم دور؛ فقط مدتی در یک توهم مشترک همزمان زندگی میکنند و بعد، بیهیچ حادثهٔ واقعی، از هم جدا میشوند.
گویی از ابتدا نیز هیچ پیوندی در کار نبوده است.