ویرگول
ورودثبت نام
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃من تنها نویسنده‌یِ داستانِ ناتمامِ خویشم
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃
خواندن ۲ دقیقه·۱۹ ساعت پیش

محاکمه‌ بی نام

مدت‌هاست نه از زندگی خوشم می‌آید و نه از آن بیزارم.

این دو قطب برای من معناشان را از دست داده‌اند، مثل کلماتی در پرونده‌ای قدیمی که جوهرشان پاک شده باشد اما هنوز در سند باقی مانده‌اند.

من فقط هستم؛ نه به انتخاب خود، نه به اجبار قابل توضیح، بلکه به شکلی اداری و بی‌روح، مثل وضعیتی که در هیچ‌کجا ثبت نشده اما همه‌جا اجرا می‌شود.

گاهی احساس می‌کنم بدنم متعلق به من نیست، بلکه به نهادی نامرئی تعلق دارد که تصمیم گرفته آن را در وضعیت «ادامه‌ی موقت» نگه دارد.

حرکاتم، تصمیم‌هایم حتی سکوت‌هایم، بیشتر شبیه دستوراتی هستند که من فقط گیرنده‌ی آن‌ها هستم، نه صادرکننده ، درونم نوعی دادگاه دائمی برقرار است اما قاضی و متهم هر دو غایب‌اند.

زندگی برای من شکل یک ساختمان اداری عظیم را دارد؛ راهروهایی که هیچ‌وقت پایان ندارند، درهایی که با وجود باز بودن، به هیچ اتاقی نمی‌رسند.

هر بار که فکر می‌کنم به نقطه‌ای رسیده‌ام، متوجه می‌شوم فقط به راهروی دیگری وارد شده‌ام که تفاوتش با قبلی در جزئیات بی‌اهمیت است.

در این معماری، هیچ مرکز روشنی وجود ندارد؛ فقط تکرارِ مسیرهاست.

و من در این میان، مثل پرونده‌ای هستم که شماره دارد اما عنوان ندارد...

اشتباه نکنید بارها تلاش کرده‌ام بفهمم اتهام چیس اما هر بار پاسخ، خودِ سکوت بوده است.

سکوتی که نه تأیید است و نه انکار؛ صرفاً نبودِ توضیح و عجیب آن‌که همین نبودن، سنگین‌تر از هر حکم مشخصی بر من فشار می‌آورد.

تصور مرگ هم در این سیستم معنای روشنی ندارد.

اگر روزی این روند قطع شود، بعید می‌دانم چیزی تغییر کند؛ شاید فقط پرونده از یک میز به میز دیگر منتقل شود یا در کشوی دیگری بایگانی گردد که دسترسی به آن برای من تعریف نشده است.

نه پایانی در کار است و نه آغازِ تازه‌ای؛ فقط جابه‌جایی در همان ساختارِ بی‌چهره است.

چند بار به ذهنم رسیده که شاید بتوانم از این چرخه بیرون بزنم اما مفهوم «بیرون» همیشه در لحظه‌ی فکر کردن، خودش را پس می‌گیرد.

هر تلاشی برای خروج، به شکلی دقیق و بی‌هیجان، تبدیل به بخشی از همان سازوکار می‌شود.

مثل کسی که می‌خواهد از ساختمان خارج شود اما در هر در، به راهرویی عمیق‌تر هدایت می‌گردد، بی‌آن‌که کسی مانعش شود یا حتی متوجه حضورش گردد.

گاهی حس می‌کنم حتی فرار هم اگر ممکن باشد، باید از قبل در جایی ثبت شده باشد و اگر ثبت نشده باشد، اساساً امکان وقوع ندارد در این منطق، آزادی نه یک انتخاب، بلکه یک خطای اداری است که هرگز رخ نمی‌دهد.

و چیزی که مرا آرام‌آرام از درون تهی می‌کند، نه شدت رنج است و نه حضور آن، بلکه بی‌علتیِ همه‌چیز است!

این‌که هیچ توضیحی وجود ندارد، هیچ مرجعی پاسخ نمی‌دهد، هیچ نقطه‌ای برای اعتراض تعریف نشده است.

فقط یک جریان خشک و بی‌چهره هست که ادامه دارد و من درون آن، بدون آن‌که کسی از من بپرسد، همچنان ادامه داده می‌شوم.

نیهیلیسمنویسندگیرنجغماحساسات
۴
۰
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃
من تنها نویسنده‌یِ داستانِ ناتمامِ خویشم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید