ویرگول
ورودثبت نام
لیلا طیبی
لیلا طیبی
لیلا طیبی
لیلا طیبی
خواندن ۸ دقیقه·۱۴ روز پیش

محیا اسدی


محیا اسدی

بانو "محیا اسدی"، با نام هنری "فرزان"، شاعر، داستان‌نویس و دانش‌آموز کردستانی، زاده‌ی ۲۹ تیر ماه ۱۳۹۱ خورشیدی، در کامیاران است.
وی در دی ماه ۱۴۰۴ خورشیدی، با درخشش بی‌نظیر خود در جشنواره شعر مونترال کانادا (Montreal Poetry Prize)، موفق به کسب مقام نخست این جشنواره‌ی معتبر ادبی شود.
از نقاط عطف کارنامه ادبی این نوجوان ادیب، انتشار مجموعه شعرش با عنوان «راز جاودانگی» است. فارغ از وزن‌های معمول اشعار کلاسیک، حیرت‌انگیز آنکه این مجموعه در سن سیزده سالگی ایشان به زیور طبع آراسته شده است. این امر نه تنها نشان‌دهنده نبوغ ذاتی او در حوزه ادبیات، بلکه بیانگر عمق تفکر و تجربه‌ای است که در کالبد اشعارش جاری است؛ تفکری که فراتر از سن و سال ظاهری اوست.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
[سُبحانَک یا الله]
ای که بی‌نامِ تو، عالم همه خواب است و فَنا
هر چه گفت آن دِگر، نقشِ خیالات و هَوا
در دلِ ما نَفْخ کردی نَفسِ کُن فَیَکون
تا شود پیدا ز ذرّه، نورِ وجهِ کبریا
عقل از ادراکِ ذاتت شد به حیرت مبتلا
گفت: «لا أدرِی» و شد مست از شرابِ اَتقا
سُبحانَکَ یا الله! ای سِرِّ سُرورِ انبیا
برتر از وهم و گُمان، بالاتر از عینِ رُؤیا
در تجلّی گفتی‌ام: قُل هُوَ اللهُ أَحَدْ
تا بگویم جاودان در ساحتت «لا مَلجَأ»
هر دمی از لُطفِ تو فَیضی رسد در کائنات
فیضُکَ الأقدَمُ دَیْمٌ، لا یَزولُ و لا یَفنیٰ
آسمان از هیبتِ نامت به سجود افتاده است
ماه می‌چرخد به «تسبیحِ صباحِ اصفیا»
چیست این دل جز حریفی در خراباتِ لَدُن
که ز یک جرعه ز تو گم کرد راهِ اَنَا
گر نگاهی باز دادی بر فقیرانِ زمین
آسمان را نیز باید بوسه بر خاکِ ضُحیٰ
گفتمش: «إِنّی وَجَدْتُ اللَهَ فِی نَفْسِی نَقیّاً»
گفت: «إن کُنتَ تَراهُ، لَستَ إلّا فِی هُدیٰ»
هر کجا بینم جمالی، می‌نوازد جانِ من
زان‌که در هر ذره می‌بینم تو را ای مُبتَدَا
نه بُقا جز در تو ماند، نه فنا بی‌نامِ تو
کلُّ شیءٍ زائلٌ اِلّا وُجودَکَ یا سَنا.

(۲)
[درد بی‌پایان]
بینش من از عشق مسیری بی‌ثمر است
بی‌عشق بسی زندگی آسوده‌تر است
پایان قصه را تلخ و گریان می‌دانم
عاقبتی بی‌سر انجام می‌دانم
هر آن‌کس که عاشق و دلباخته شد
توپ فلاکت برای او انداخته شد
عشق آدمی افسانه است
جمله‌های دروغین عاشقانه است
مبادا شوی خام دوستت دارم‌ها
که سراب پر است از این حقه بازها
مرا دیوانگی و عاشقی بسیار بود
نگه داشتن او مدتی با اصرار بود
شب و روز ثانیه به ثانیه به فکرش بودم
هر لحظه را چو نقاشی می‌آفریدم
در آن دوران سخت در اشتباه بودم
در عمق نادانی و در تباه بودم
اکنون دریافته‌ام عشق فقط الله‌ست
عشقی پاک و زیبا و بی‌ریاست
الهی، بگذر از این دل که غیر از تو دیدم
که جز نام پاکت، هر چه بود، از یاد بَرَم
دیگر این دل جز هوای روی تو را نشناسد
هر چه جز عشق تو بود، از سر و جانم افتد
عشق تو تنها رهایی از غم دنیا بود
این حقیقت، آخرین درس این دل ما بود.

(۳)
[ایران جاودانه‌ی من]
ایران من، ای خاکِ عشق و خاکِ نور،
ای سرزمینِ آریایی، ای سِرودِ غرور!
ز تو آغاز شد تاریخ، ز تو جوشید خونِ پاک،
در دلِ هر ایرانی، تویی نقشِ بی‌پایانِ خاک
زِ کوه‌هایِ سر به فلک، تا دشت‌هایِ بی‌کران،
نَفَسِ تو جاری است، در جانِ هر انسان
از دریایِ خزر، تا خلیجِ پارسِ فارس،
شکوهِ توست پایدار، ای وطن، ای عزیزِ خاص
در خاطرات کهن نام تو آوازه داشت
فرهنگ دادگری در دل تو خانه داشت
از منشور حکومت، تا لوح حکمرانی
نشان از عدالت بود در نقش و نشانی
در دلِ شب‌هایِ تار، تو بودی ماهِ منیر،
در فتحِ قله‌ها، تو بودی راهِ دلیر
هر ذرّه‌ی خاکت، گنجینه‌یِ استقامت است،
در رگِ هر ایرانی، خونِ غیرت، علامت است
نامِ تو در تاریخ، حک شده با زر و سیم،
فرهنگِ کهنِ تو، بی‌همتا، بی‌ندیم
حافظ و سعدی، خیام و مولانا،
از جانِ پاکِ ایران، سرودند هر ترانه
بنگر به شفقِ صبح، که می‌تابد بر گیسویِ تو،
بنگر به گل‌هایِ صحرا، که می‌خندند در کویِ تو
در دستِ هر جوان، چراغِ دانش روشن است،
در سینه‌یِ هر پیر، یادِ عشق، مزین است
ای ایران، ای مهدِ شیرزنان و مردانِ دلیر،
در راهِ تو جان دادن، افتخاری‌ست بی‌نظیر
از آذربایجان، تا بلوچستانِ عزیز،
از خراسانِ بزرگ، تا خوزستانِ سرفراز،
همه‌یِ ما فرزندانِ توایم، یک‌دل و یک‌صدا،
در دفاع از مردمان تو، آماده‌یِ جان‌فشانی‌ها
بگذار دشمنان بدانند، این خاکِ پاکِ من،
همیشه استوار است، در برابرِ هر فتن
ریشه‌هایِ ما عمیق است، در این وطن.

(۴)
[فریب سرا]
ای دل، در این فریب‌سرا، مکن اقامت بیش
اینجا نه جای دلخوشی است، نه جای آسایش خویش
این عالمِ خاکی، همه وهم و خیال است
بر این سرابِ رنگین، مَبَند امید و خواهش خویش
این عمرِ گرانمایه، چو بادی است وزان
زین لحظه‌های زودگذر، دریاب لذت خویش
این جاه و منصب و مال، همه باد هواست
در این جهانِ ناپایدار، مکن فزونی خواهش خویش
چرا دلبسته‌ای بر این دنیای فانی
که هر دم، نشان دهد تو را ز کاهش خویش
به جای جمع زر و سیم، دلی به دست آور
که در جهانِ دیگر، این بُوَد پاداش خویش
در این سفرِ پُر خطر، توشه‌ای برگیر
تا در میانِ راه، نگردی سر به زانوی پریشانی خویش
به جای کین و نفرت، بذرِ عشق بکار
تا در حصادِ زندگی، نبینی جز گل و ریحان خویش
این قصرها و خانه‌ها، همه روزی شوند ویران
در گردشِ زمان، چه حاصل ز آرایش خویش؟
به جای زینتِ ظاهر، باطن را بیارا
که آن بُوَد مایه‌ی فخر و آسایش خویش
در این جهانِ گذرا، دلی شاد کن
تا در جهانِ باقی، ببینی رضایت خویش
به جای ظلم و بیداد، عدل را پیشه‌ساز
تا در صفِ نیکان، ببینی جایگاه خویش
در این بساطِ عشق، دمی عاشقی کن
تا در جهانِ دیگر، یابی وصال خویش
به جای حسد و بخل، بخشنده باش
تا در صفِ کریمان، ببینی نام و نشان خویش
در این سرایِ فانی، دمی صفا کن
تا در سرایِ باقی، یابی سزای خویش
به جای تفرقه و نفاق، وحدت طلب
تا در میانِ جمع، ببینی عزت و شان خویش
در این گذرگاهِ هستی، نیکی کن
تا در جهانِ دیگر، بینی نتیجه‌ی احسان خویش
به جای غفلت و جهل، معرفت طلب
تا در راهِ حق، ببینی نورِ ایمان خویش
در این جهانِ رنگارنگ، سادگی گزین
تا در صفایِ باطن، یابی آرامش خویش
به جای غرور و تکبر، تواضع پیشه کن
تا در قلوبِ مردم، یابی منزلگاه خویش
در این محفلِ هستی، شمعِ هدایت باش
تا در تاریکی، ره بنمایی خویش
به جای شکایت و گله، شاکر باش
تا در نعمت، افزون بینی روزی خویش
در این بوستانِ زندگی، گلی باش خوشبو
تا در هر جا روی، پراکنی عطرِ ایمان خویش
به جای دشمنی و جنگ، صلح را برگزین
تا در آرامش، بگذری ایام خویش
در این دریایِ هستی، مرواریدی باش گرانبها
تا در صدفِ دل‌ها، نهان کنی گوهرِ عرفان خویش
به جای کینه و بغض، گذشت را آموز
تا در آینه‌ی دل، ببینی صفایِ خویش
در این جهانِ پُر هیاهو، خاموشی گزین
تا در سکوت، بشنوی ندایِ جان خویش
به جای خودخواهی و خودپسندی، ایثار کن
تا در خدمت به خلق، ببینی سعادت خویش
در این مزرعه‌ی زندگی، تخمِ وفا بکار
تا در فصلِ درو، برگیری محصولِ ایمان خویش
به جای عیب‌جویی، هنر را جستجو کن
تا در زیبایی‌ها، ببینی جلوه‌ی رحمان خویش
در این میکده‌ی هستی، جرعه‌ای عشق نوش
تا در مستیِ وصال، فانی کنی وجودِ خویش
در این مدرسه‌ی عشق، درسِ فداکاری آموز
تا در راهِ معشوق، قربانی کنی جانِ خویش
در این معبدِ دل، جز خدا را مپرست
تا در خلوتِ جان، ببینی دیدارِ جانان خویش
ای دل، در این فریب‌سرا، دمی بیاسا
که این است پایانِ راه و منزلگاهِ خویش.

(۵)
[لحظه‌های زود گذر]
در دل شب‌های تار، قصه‌ای می‌سازم
از روزهای رفته، زودگذر، می‌نازم
چشم‌هایم پر از خواب‌های ناتمام
خاطراتی که در دل، جا ماندند، بی‌نام
زندگی همچون بادی، می‌گذرد بی‌وقفه
گام به گام می‌رود، بی‌خبر از یک‌نفسه
عمر ما را چقدر، می‌گذارد در سایه
سکوتی که در دل، طنین‌انداز است، چاره
باید به عشق ورزید، در این دنیای تنگ
هر لحظه‌ای را غنیمت شمرد، با دل تنگ
به یاد داشته باشیم، در آغوش زمان
که زندگی یک سفر است، بی‌پایان و ناتمام
گلی که در باغی، روزی شکوفا شد
امروز در خاطر، به یادمان می‌نشد
کوتاه و زودگذر است، هر روز و هر شب
پس بوسه‌ای بر گل، بزن با عشق و ادب
دست در دست هم، بسازیم دنیایی
که در آن عشق باشد، نه غم و جدایی
پس بیایید با هم، در آتش عشق بسوزیم
در هر لحظه زندگی، شادی را بکاریم
چرا که زندگی با تمام کوتاهی‌اش
هزاران راز در دل، دارد که بی‌پاسخ است
و وقتی به پایان، این راه می‌رسیم
یاد عشق و دوستی را در دل می‌چشیم
پس زندگی را دریاب، هر روز و هر دم
که هر لحظه‌اش، فرصتی است برای خوشبختی و غم.

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

◇ نمونه‌ی داستان:
(۱)
[سفر به شهر ساعت‌ها]
در اعماق جنگلی که برگ‌هایش همیشه سبز بودند، دهکده‌ای بود به نام «دیروز». مردم این دهکده شبیه ما نبودند؛ آن‌ها زندگی را مثل یک قایق کوچک در رودخانه‌ای بزرگ می‌دیدند که هرگز متوقف نمی‌شد.
پسر کوچکی بود به نام "آرمان".
آرمان دلش می‌خواست همه چیز را برای همیشه نگه دارد؛ سنگ‌های براق رودخانه، خنده‌های مادرش، و حتی ابرهایی که شکل حیوانات را می‌گرفتند. هر وقت لحظه‌ای قشنگ می‌شد، آرمان سعی می‌کرد آن را در جیب کوچک کتش پنهان کند، با این فکر که «اگر نگهش دارم، از بین نمی‌رود.»
اما زمان، مثل باد پرقدرتی بود که از جیب‌های کوچک او رد می‌شد و همه چیز را با خود می‌برد. سنگ‌ها کدر می‌شدند، خنده‌ها به صدای دور تبدیل می‌شدند، و ابرها شکل عوض می‌کردند. آرمان غمگین شد و نزد پیرترین درخت جنگل، "بابا سرو"، رفت.
بابا سرو که ریشه‌هایش به قرن‌ها پیش می‌رسید، با صدایی که مثل خش‌خش هزاران برگ بود، گفت: «کودک من، تو می‌خواهی گنجی را در صندوقچه کنی که فقط برای پرواز ساخته شده است. آن گنج "لحظه" است.»
آرمان پرسید: «لحظه چیست؟»
بابا سرو لبخند زد: «لحظه، آن پل باریکی است که تو روی آن ایستاده‌ای؛ نه گذشته است که افتاده باشی، و نه آینده که هنوز نرسیده باشد. لحظه، تنها جایی است که می‌توانی زندگی کنی.»
بابا سرو ادامه داد: «گذر زمان، یک قهرمان است، نه یک دزد. او آمد تا به تو یاد دهد که هر روز، یک پرچم جدید است که باید با تمام وجود در اهتزاز نگهش داری. اگر دیروز را رها نکنی، چطور می‌توانی دست دختر کوچکی را که امروز تو را صدا می‌زند، بگیری؟»
آرمان فهمید. او دیگر سعی نکرد خورشید را در جیب کند. در عوض، وقتی خورشید طلوع کرد، او در حیاط ایستاد و هر اشعه گرم را تا انتهای پوستش حس کرد. وقتی دوستش خندید، آرمان نه آن را در جیب، که آن را در قلبش حک کرد.
او یاد گرفت که زمان می‌گذرد، اما زیبایی هرگز نمی‌میرد؛ بلکه از شکلی به شکل دیگر بدل می‌شود؛ از یک خاطره شیرین در دیروز، به یک نیروی قوی برای فردای بهتر، و این، بزرگترین پیروزی بود.

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://eitaa.com/masjedkhoda
https://eitaa.com/masjedkhoda
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://eitaa.com/joinchat/964429140C60ae11ba90
https://shereno.com/84641/75133/685169.html
http://mahyaasady.blogfa.com
و...

دلجهان بینیعشقزندگی
۰
۰
لیلا طیبی
لیلا طیبی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید