ویرگول
ورودثبت نام
لوس آلو مه ( مغز و بدن له شده انسان معاصر چه صدایی میدهد؟ )
لوس آلو مه ( مغز و بدن له شده انسان معاصر چه صدایی میدهد؟ )راویِ سقوطِ اسطوره‌ها در چاهِ روزمرگی. نویسنده‌ی تراوستی‌های مدرن. اینجا کلمات، جراحی پلاستیک می‌شوند تا واقعیتِ عریان (و گاهی سانسور شده) را نشان دهند. سبک: جریانِ سیالِ ذهن با چاشنیِ طنزِ سیاه.
لوس آلو مه ( مغز و بدن له شده انسان معاصر چه صدایی میدهد؟ )
لوس آلو مه ( مغز و بدن له شده انسان معاصر چه صدایی میدهد؟ )
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ روز پیش

عقابِ عاقبتْ عقب‌اندازِ آسمون‌جل!

یکی بود، اونی که نبود، خب نبود. نخواست باشه. دعوا نیست که؛ زور که نیست. هرکی رفت، رفت؛ هرکی موند، طبق تعارف باید بگم جاش رو سر ما؟ نخیر! جاش رو دو پاش!

والا! چرا جاش رو سر ما؟ رو سر ما باشه که میشه «سربار». بذار همون رو دو پای خودش وایسه؛ بی‌منت، بی‌ادعا.

آدمم گویا، ولی در اجبارِ غلبه بر خواسته‌های طبیعیِ آدمیت که در دسترس نیست، گویا عقاب شدم! منتها نه اون عقابی که تو مستندهای نشنال‌جئوگرافیک از اوج آسمون با ابهت شیرجه می‌زنه روی سر خرگوش. نه.

من اون عقابیم که پر و بالش ریخته، نوکش تو دعواهای زندگی کج و معوج شده، حالِ پرواز که هیچی، حالِ تکون دادنِ دمش رو هم نداره، ولی… ولی هنوز عقابه! هرچند ولو شده رو کاناپه‌ی تخت‌خواب‌شوی وسطِ هالِ خونه‌ی پدری. وسطِ یه «معجون». اصلاً شما بگو «شله‌قلمکار».

اینجا همه‌چی قاطیه. این‌ور رو نگاه کنم، پدرم با شلوار گرمکن و پلیور و در حالی‌که پاچه‌ها رو کرده تو جوراب، با سبیل‌های پرپشت، چای آب‌زیپو تعارف می‌کنه. پادشاهِ بازنشسته‌ای که استادِ تبدیل کردنِ «نظم» به «آشوب»ـه. همون کسی که صد میلیون تومن تعویض واش‌بتونِ کف حیاط رو، هنوز یک‌سال نشده، با یه لشکر گربه و چهار تا کیسه سیمان، به چالش؟ نه جانم، به قند کشیده.

سمت چپ رو نگاه می‌کنم: مامان نشسته. انگار نه انگار که خونه داره روی سرمون خراب میشه؛ با یه آرامشِ عجیب و غریب داره بافتنی می‌بافه. صورتی، آبی. داره برای «آینده» می‌بافه، در حالی که «حال» داره رو سرمون فرومی‌ریزه.

روبرو: ترامپ تو تلویزیون داره نعره می‌زنه و دنیا رو تهدید می‌کنه.

و من؟

منِ عقابِ پرریخته، وسطِ این خاک و خل، وسطِ صدای دریل و اخبار جنگ و بوی فاضلابی که ۲۰ میلیون خرجش کردیم تا فقط راهش باز بشه، نشسته‌م و دارم فکر می‌کنم: «چقدر همه‌چی سر جاشه!»

آره، دیوونه نشدم.

فهمیدم اگه این «آشوب» نبود، اگه «ددی کینگ» انقدر خوب بلد نبود برینه به ساختارها، من الان یه عقابِ تاکسیدرمی شده بودم توی یه قفسِ شیک و تمیز؛ و داشتم از «تمیزی» و «سکوت» خفه می‌شدم.

این گرد و خاک، این سر و صدا، اینکه بابام یهو وسطِ پذیرایی تصمیم می‌گیره دیوار رو بشکافه، اینا همش «لگدِ زندگی» به پهلوی منه که بگه: «هوی عقاب! نمردیا! ببین هنوز حرص می‌خوری! ببین هنوز می‌خندی! پاشو!»

شاید الان نوکم کج باشه، شاید حس کنم فریز شدم و توانِ شکار ندارم، اما وسطِ این معجونِ عجیب و غریبِ خانوادگی، یه چیزی هست که تو قصرهای شیشه‌ای نیست: جریان.

اینجا زندگی جریان داره؛ حتی اگه این جریان، ترکیدنِ لوله‌ی فاضلاب باشه.

خلاصه… اگه کلاغه به خونه‌اش نرسید، خواستم بگم عقاب تو لونه‌اشه.

هی یوه… هییی یوه… هیی یوه…

(صدای دانلودی عقاب تو اینترنت هم چه آوایی داشت لامصب!)

رئالیسمطنزداستانکفلسفه
۱۵
۵
لوس آلو مه ( مغز و بدن له شده انسان معاصر چه صدایی میدهد؟ )
لوس آلو مه ( مغز و بدن له شده انسان معاصر چه صدایی میدهد؟ )
راویِ سقوطِ اسطوره‌ها در چاهِ روزمرگی. نویسنده‌ی تراوستی‌های مدرن. اینجا کلمات، جراحی پلاستیک می‌شوند تا واقعیتِ عریان (و گاهی سانسور شده) را نشان دهند. سبک: جریانِ سیالِ ذهن با چاشنیِ طنزِ سیاه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید