
«دست و پا چلفتی بودن» اگه برای تو یا شما یا ایشون یه لقب برازنده نیس، واسه من یه «اصل شهودی» معنا داره.
یعنی چی؟ یعنی: هماهنگی و همگامی کامل بین یه ذهن درگیر و آشفته، با یه بدنِ رام شده که کنترل عقل رو پس زده؛ بدنی که بردهِ فکر نیس، ولی همدل با ذهنه.
(ذهن و فکر تومنی صَنّار توفیر دارن با هم، ولی حال ندارم الان ادای آدمای اتوکشیده رو درآرم و بازش کنم؛ چون با اون اصلِ مشاهدهگری و جا دادن به خصوصیت «دست و پا چلفتی» خیلی منافات پیدا میکنم.)
تو این هاگیر واگیر که همهچی تو هم رفته، نقطه عطف من همین خصوصیتیه که به شما نچسبه بهتره.
مال از ما بهترونه؟ نه.
از ما کمترون؟ نه.
مال کسی نیس. یه فحشه بینِ زمین و هوا، هر کی خواس ورش داره.
فعلاً تو دس منه، نجوای روحمه، شاهکار خطوط لب و لوچمه (که مفتی خنده رو لب میاره).
پتکِ من، گوشیمه…
گوشیمو در نهایتِ وسواسِ «دست و پا چلفتی بودن» رها کردم سمت سرنوشت.
جاذبه زمین و تالاپ تولوپِ سقوط رو کف سرامیک، پدیدهای بود که اومد سراغش.
عریان از گلس و محافظ و جلد؛ لخت فرستادمش تا مگه به خاطر «خلوصش» تو سرزمین معنا پذیرش بگیره و جاذبه زمین به خاطرش کوتاه بیاد… که نیومد.
الان تو خلسه مفهومی به سر میبره.
چهار ماهه که به دور از نویز و ارتباط اضافه، کرکره سیاه رو پایین کشیده؛ عین یه سیاهچاله که نور هم بهش بتابه توش گم میشه. داره سحابیِ رنگارنگ گذشتهاش رو مرور میکنه.
ببرمش تعمیرگاه؟
کی کار به کار من داره اصلاً؟
نوشته: لوس آلو مه