ویرگول
ورودثبت نام
محمدامین آزادبخت
محمدامین آزادبختسعدیا عمر عزیز است به غفلت مگذار
محمدامین آزادبخت
محمدامین آزادبخت
خواندن ۳ دقیقه·۳ سال پیش

حکایت های پند آموز گلستان؛ بخش اول: نصیحت حاکمان

این فرسته اولین بخش از نوشته هایی با عنوان حکایت های پندآموز گلستان است که از امروز هر هفته پنجشنبه ها آن را بارگذاری می کنم.
این فرسته اولین بخش از نوشته هایی با عنوان حکایت های پندآموز گلستان است که از امروز هر هفته پنجشنبه ها آن را بارگذاری می کنم.


یکی از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده{تا به جایی که} خلق از مکاید ظلمش به جهان برفتند{ و از کربت جورش راه غربت گرفتند}. چون رعیت کم شد ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزینه تهی ماند و دشمنان زورآوردند.

هرکه فریادرس روز مصیبت خواهد/ گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش

بنده حلقه به گوش ار ننوازی برود/ لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش

باری، در مجلس او، کتاب شاهنامه می خواندند که در زوال مملکت ضحاک و عهد فریدون. وزیر ملک را پرسید:{ هیچ توان دانست فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه بر وی مملکت مقرر شد؟ گفت: چنان که شنیدی} خلقی بر او بتعصب گردآمدند{و تقویت کردند} و پادشاهی یافت. پس گفت: ای ملک، چون گرد آمدن خلقی موجب پادشاهی است تو مر خلق را پریشان برای چه می کنی؟ مگر سر پادشاهی کردن نداری؟

ملک گفت: موجب گرد آمدن رعیت چه باشد؟ گفت: پادشه را کرم باید تا بر او رعیت گرد آیند و {رحمت تا} در پناه دولتش ایمن نشینند{ و تو را این هر دو نیست}.

نکند جورپیشه، سلطانی/ که نیاید ز گرگ چوپانی

پادشاهی که طرح ظلم افگند/ پای دیوار ملک خویش بکند

ملک را پند وزیر ناصح موافق طبع نیامد. روی از این سخن در هم کشید و به زندانش فرستاد. بسی برنیامد که بنی عمش به منازعت برخاستند و ملک پدر خواستند. قومی که از دستِ {تطاول} او به جان آمده بودند و پریشان شده، بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا ملک از تصرف این بدر رفت و بر آنان مقرر شد.

پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیر دست/ دوستدارش روز سختی دشمن زور آورست

با رعیت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین/ زان که شاهنشاه عادل را رعیت، لشکرست

****

بر بالین تربت یحیی پیغامبر، علیه سلام، معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی انصافی معروف بود به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست.

درویش وغنی بنده این خاک درند/ و آنان که غنی ترند محتاج ترند

{آنگه مرا} گفت: از آنجا که همت درویشان است{ و صدق معاملت ایشان} خاطری همراه ما کن که از دشمن، صعب اندیشناکم. گفتمش: بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی.

به بازوان توانا و قوت سر دست/ خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست

نترسد آنکه بر افتادگان نبخشاید/ که گر ز پای در آید، کسش نگیرد دست؟

هر آن که تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت/ دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست

***

پادشاهی به کشتن بیگناهی فرمان داد. گفت: ای پادشاه به واسطه خشمی که تو را بر من است آزار خود مجوی. گفت: به چه معنی؟ گفت: از برای آن که این عقوبت بر من به یک نفس برآید و بزه آن جاوید بر تو بماند.

{ملک را نصحیت او سود مند آمد و از سر خون او برخاست.}

منبع: گلستان سعدی/ تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی/ چاپ پنجم فرودین 1377/ نشر خوارزمی/ صفحات63 تا 81

مطالب مرتبط:

https://vrgl.ir/b0Qzp


گلستانسعدیادبیاتداستانزبان فارسی
۱
۰
محمدامین آزادبخت
محمدامین آزادبخت
سعدیا عمر عزیز است به غفلت مگذار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید