
آثار من، خود اتوبیوگرافی کاملی ست. من به این حقیقت معتقدم که شعر، برداشت هایی از زندگی نیست؛ بلکه یک سره خود زندگی است.
احمدشاملو
-نظر در تو می کنم ای بامداد
که با همه ی جمع چه تنها نشسته ای؟
-تنها نشسته ام؟
نه
که تنها فارغ از من و از ما نشسته ام.
*
-نظر در تو می کنم ای بامداد
که چه ویران نشسته ای!
-ویران؟
آری،
و به چشم انداز امید آباد ِ خویش می نگرم.
*
-نظر در تو می کنم ای بامداد، که تنها نشسته ای
کنار دریچه خردت.
-آسمان من
آری
سخت تنگ چشمانه به قالب آمد.
*
-نظر در تو می کنم ای بامداد، که اندهگنانه نشسته ای کنار دریچه ی خردی که بر آفاق مغربی می گشاید.
- من و خورشید را هنوز
امید دیداری هست،
هرچند روز من
آری
به پایان خویش نزدیک می شود.
*
-نظر در تو می کنم ای بامداد....
شامگاهی- 1347
از این فریاد
تا آن فریاد
سکوتی نشسته است.
لب بسته در دره های سکوت
سرگردان ام.
من می دانم
من می دانم
من می دانم
اصرار
شب از ارواح سکوت سرشار است
و دست هایی که ارواح را می رانند
ودست هایی که ارواح را به دور
به دور دست
می تارانند.
*
شب از ارواح سکوت
سرشار است
ریشه ها
از فریاد و
رقص ها
از خستگی.
دوشبح
مطالب مرتبط: