
شام را که خوردند، برخاست و مدت زیادی در اتاق، قدمزنان حرف زد و حرف زد... او عاشق آن بود که درباره مطالب جدی و مهم صحبت کند و عاشق آن بود که فکر کند؛ آخر دلش میخواست در سالهای پیری به چیزی درآویزد و آرامش پیدا کند تا مرگ، زیاد هم هراسانگیز نباشد. و این اتفاق نه غیرعادی، که غیر ممکن بود. به او و خانوادهاش میگفتند:« وحشی» او این کلمه را دوست داشت و در همین خلوتهای بعد از شام با لذت میلیسیدش. او عادت داشت گاهی به قبرستان برود و روی سنگی که حروف کلمات وحشی بر آن حک شده بود، تقتق بکوبد و دعا کند که پروردگار قادر بالاخره او را موفق به فروختن رولز رویساش و خرید یک یا چند گاو و گوسفند کند. او شام را با زمزمه تمام تصاویر دوران کودکیاش هضم میکرد:« یک زمین سبزیکاری وسیع در یک روستا اطراف ورامین. شیهه اسبها و عوعوی سگها و صدای زندگی کردن آدمها...» با خودش عهد میکرد که فردا شام نخواهد خورد و حتی امشب نخواهد خوابید. کسی در آسمانها بود که قدرت فروختن رولز رویس او را داشت و او از امید داشتن به آن فرد دست نمیکشید. میخواست بیشتر مطمئن باشد که همه چیز را میداند و همه چیز تحت کنترلاش است. دل صبور همسرش راهنمای او نبود. یک مانع. یک واژه. یک سفر تمام ناشدنی برای کوتاه آمدن:« آخر تو خیلی وقت است که مردی و دیگر این اصرارها فایده ندارد» سال هزار و سیصد و چند بود؟ صدای فروریختن تاریخ از پس و پشت سوراخ حوض خانهاش آزارش میداد:« کافیست به یاد بیاوری. همین امروز را به یاد بیاور تا جادو باطل شود.» این صدای پسر مردهاش بود. پسر کشته شدهاش. پسر نازنیناش که امید ادامه دادن او و ادامه امید داشتن او بود. صدای پسرش میشود نوشیدنی بعد از شام. میشود ضربان قلب پلاسیده و آن خونی که در رگهایش با این نبض رابطهای غیرقابل توضیح، مشکوک و پیچیده برقرار کردهاند:« خیلی غصه میخورم. میدانم که در یک روز ناچارم تمام راه خاکی را با کتانیهای آخرین مدلم گز کنم تا تو این رولز رویس را بفروشی. راستی پدرجان، آن روز تو کجایی؟ لابد رفتهای جلوی دبیرستان دخترانه و منتظرم ایستادهای تا تاب خوردنم روی بند را ببینی و از نیفتادنم احساس غرور کنی. پس من طنابها را پاره میکنم تا برگردی.» که این صدای دخترش است. که همیشه هست. که تاریکی و وقت شام و بعد از شام را به یادش میآورد. از خود منزجر بود که این همه خاطره را پشت آن میز باقی گذاشته و بیوقفه حرف میزند و حرف میزند. دکتر مدتها پیش گفته بود:« هرچقدر میخوای شام بخور ولی کمتر حرف بزن یا اگر میتونی اصلا حرف نزن.» او مبتلا به بیماری:« کسی دیگر به حرفم گوش نمیدهد.» شده بود. در این بیماری تو با اینکه میدانی کسی به حرفهایت گوش نمیدهد باز به حرف زدن ادامه میدهی و اوجاش بعد از شامی است که پشت یک میز با صندلیهای خالی در خانهای خالی میخوری. هیچکس نمیداند که تو فقط میخواهی رولز رویسات را بفروشی و یک یا چند گاو بخری. این تو را به گریه میاندازد اما گریه کردن مانع شام خوردن و شام خوردن مانع حرف زدن و حرف زدن مانع به یاد آوردن این نمیشود که تو نمیتوانی رولز رویسات را...
پنجره را باز کرد و به نور تند خورشید صبحگاهی خیره شد. چشمهایش سوخت اما بسته نشد. شام صبح، شام ظهر، شام شب. فکر کرد این آخرین چیزی است که از یک وحشی به خاطر خواهند آورد:« رولز رویس»