
1
به خ فکر میکنم. نه دیگر مثل سابق با آن امید و وهم تند که مزه شوری آب دریا میدهد که صرفا با اشتیاق آن بچهای که دندان شیری افتادهاش را زیر بالش میگذارد تا فقط «جادو» را ببیند. من هم به خ فکر میکنم چون دلم میخواهد- دقیقتر اینکه امیدوارم- جادو را ببینم. جای خرده گرفتن نیست که چرا در این مورد به جادو اعتقاد پیدا کردهام. بین من و او هیچ وصلی مگر از طریق جادو نیست. نه. نه او دختر شاه و نه من پسر گدا هستم. هر دو یک از صنف هستیم: فروشنده لباس زیر. من هفت سال و او شش سال و شش ماه پیش پا به این فروشگاه گذاشتیم. دکتر اهل پارتیبازی نیست- چون اصولا وقت نمیکند بیشتر از پولی که عایدش میشود به آشنایانش فکر کند- من و خ هم اولین و آخرین موردهای او بودیم. اگر شغل اصلی دکتر که جراحی زیبایی و پلاستیک است با همان شیب نزولی هفت سال قبل به سقوطش ادامه میداد الان خودش هم اینجا کنار من میایستاد و با چشم، پستانهای زنان را در برای پیشنهاد دقیقترین سایز سوتین اندازه میگرفت. اما به معجزهای که مثل برف بر سر دکتر بارید هم کار مطب رونق گرفت و هم فروشگاه. منظورم از فروشگاه همان مغازه کوچک اجارهای است که دکتر خیلی زود از شرش خلاص شد و این فروشگاه بزرگ را تاسیس کرد. من و خ مدیران اصلی هستیم و دکتر هر سال میآید و ضمن نگاه بیرغبتی به قفسهها و پرسنل، سهماش که بیشترین مقدار از سود سالانه است را میگیرد و میرود. او به من اعتماد کامل دارد. من راز بزرگی پیش او داردم و همین نمیگذارد هیچوقت بهش خیانت کنم. حضور خ از همان روز اول تحریکم کرد که بیخیال همهچیز، بگذارم و بروم. او دختر کاردان و مقتدری بود و هست. فوق لیسانس حقوق دارد و بعد از چند ماهی وکالت، دکتر او را اینجا استخدام میکند. خودش میگوید به خاطر پول از وکالت دست کشیده اما من کسی نیستم که این را باور کنم. من فقط دوستش داشتم، دارم و... راستش نمیدانم این احساس چقدر و تا کجا طول خواهد کشید. آن اوایل یک امید وام داده شده به امیدی دیگر بود. خ به من نزدیک میشد. وقت و بیوقت پیام میداد و خلاصه طوری رفتار میکرد که نظر مرا به خودش جلب کند و موفق هم شد. دو سال بعد از ورودش به خودم آمدم و دیدم ما هرروز با هم به سر کار میآییم و با هم بر میگردیم. آخر هفتهها با همیم و در بسیاری موارد به یک تصمیم واحد میرسیدیدم. این بود که به فکر ازدواج با او افتادم اما بلافاصله این فکر موجی از ترس، ترسی قدیمی که در تلاش برای کنار آمدن باهاش، فراموشش کرده بودم را به جانم انداخت. راز کوچولویم که همیشه با همان قید «کوچولو» یادش میکردم حالا بزرگترین مسئله من بود. من یک مرد بودم و نبودم. در واقع من یک زن بودم که داشت مراحل تبدیل شدن به یک مرد را از سر میگذراند و احتمالا باید بگویم که با هورمونها و چند جراحی جزئی حداقل هفتاد درصد از این مسیر را رفتهام اما نه. هنوز چیزی درونم این واقعیت را پس میزد و عمیقا نیاز به کسی داشتم که باورم کند. مرا به عنوان یک مرد بپذیرد و... دکتر اولین نفر و آخرین نفر بود که این لطف را در حقم انجام داد هرچند نمیتوانم به طور دقیق بگویم که این لطف یک طرفه بود چون به ازای جلسات و دیدارم با دکتر تمام دارایی و پولم را از دست دادم و در نهایت او مرا به این فروشگاه آورد که بدهیهایم را جبران کنم. اینکه دکتر مرا به عنوان یک مرد پذیرفته بود خوب بود اما کافی نه. نمیدانم چرا دکتر هیچوقت نتوانست قانعم کند که من یک مرد کامل هستم. شاید اینکه من سالها دوست دخترش بودم بیتاثیر نبود... بگذریم. من احساس میکردم خ میتوانست همه چیز را درست کند. او وارد زندگیام میشود و بام: من یک مرد شاد و موفقام که یک زن هرروز و همیشه همه جا بهم آویزان است و مدام مردانگی و غرورم را تحریک میکند. احتمالا دوباره به دانشگاه برگردم و پزشکی را ادامه دهم و مطبام را باز کنم. بچه؟! مطمئن نیستم. لااقل نه به این زودی. البته... این هم به خ بستگی دارد... همه چیز به خ بستگی دارد... من هم به خ بستگی دارم. تنها مانع بین همه این رویاهای شیرین راز لعنتیام بود. ایکاش کسی او را خبر میکرد و آراماش میکرد و بعد اگر او نمیخواست دیگر مرا نبیند یک روز ناگهان ناپدید میشدم و تمام. اما من هیچکس را نداشتم. مطلقا هیچکس. آرام آرام عادت کردم به خ و خیالات شیرین فکر نکنم. زن درونم مثل پنگوئنی که روی یخ سر میخورد بالا آمد و شروع کرد به زار زدن و متاسفانه مرد درونم خیلی زود میدان را خالی کرد و از خانه بیرون رفت و من تسلیم حضور زنانهام شدم. این وضعیت یک هفته ادامه پیدا کرد تا یک روز در اخبار دیدم شوهری زناش را طی یک دعوای ناموسی به قتل رسانده. ناخواسته تو یوتیوب فیلمهای بازسازی صحنه قتل را دیدم و بعد از لذتی طولانی و نگران کننده، از حال و هوای عاشقانه بیرون آمدم. پنج سال گذشته و حالا هنوز هم به خ فکر میکنم و تصمیم گرفتهام برای همیشه از اینجا بروم اما قبلاش این درد هفت ساله را با خ مطرح میکنم.
2
سرسختانهتر از همیشه منتظرم این ترافیک لعنتی تموم بشه تا برسم خونه و هفتمین سالگرد ازدواجمون رو جشن بگیریم عزیزم. فکر نمیکنم امشب کسی خوشبختتر از ما دوتا وجود داشته باشه. کاش میتونستم قبل از این ترافیک بهت برسم و بغلت کنم. عزیز من، ریرای من هفت سال از اون شب گذشته و دیگه هیچ رازی بین ما نیست. چند روز پیش فهمیدم دکتر مرده اما چیزی بهت نگفتم. نمیخوام اونو توی دوریمون مقصر بدونم اما خب فکر کردن به روزایی که سعی میکردیم عاشق هم نشیم یا روزایی که واقعا عاشق هم بودیم ولی میخواستیم تظاهر کنیم که اینطور نیست، نمیذاره از کنار دکتر رد بشم. دکتر تو رو از من و من رو از تو گرفته بود. ولی اون شب این تو بودی که بعد از تعطیل کردن فروشگاه یه مانکن آوردی و یه شورت مردونه و یه سوتین زنونه تنش کردی و ازم پرسیدی:« این چیه؟» من گفتم:« یه مانکن» گفتی:« واسه چی اینجاست؟» گفتم:« واسه کارمون» گفتی:« پس مهم نیست چی تنشه. اون یه مانکنه و فقط واسه کارمون آوردیمش اینجا» بعد زانو زدی وسط فروشگاه و زدی زیر گریه. بهم گفتی که مرد نیستی. که تو در واقع یه زنی و داری دوره هورمون درمانی رو پشت سر میذاری. اتفاقات بعد از اون رو خوب یادم نیست. من بهت اقرار کردم. اون مانکن رو روی سرم بلند کرده بودم و نعره میکشیدم:« مانکن، فقط یه مانکنه» بهت گفتم که یه مرد جلوت واستاده و هیچ وقت دکتر نتونست قانعم کنه که من یه زن هستم. چه آتیش بازی قشنگی بود. فروشگاه به اون بزرگی و اون همه مانکن... یه وقتایی به این شهر نگاه میکنم و یاد اون شب میافتم. دود، شعلههای آتیش... این همه مانکن
کانال تلگرام:
https://t.me/Tardasti_A_Tablo