
1
بوی کیسههای زبالهاش باعث شد باز هم احساس عشق کنم. احساس یک شادی ناخواسته شبیه به باران ناگهانی تابستان. آن همه همبرگر گندیده و مرغ سوخاریهای نیمه گاز زده به یکباره تسخیرم کرد و فهمیدم او. همانی است که دنبالش میگردم. شخصیت رویایی خوابهایم و در یک کلام، نیمه گمشدهام. چند قدمی مانده به سطل آشغال برسد که بهش نزدیک میشوم. با دیدنم جا میخورد و عقب میرود. نمیدانم از چی تعجب کرده، از سگهایی که بین پاهایم میلولند؟ از موهای وز کردة کثیف و صورت سیاهم؟ میدانم شبیه یک گدای زبالهگرد شدهام و نه فقط این، که ملکه سگها و دانشجوی عقل باخته و فاحشه بدبو هم میتوانم باشم. بستگی دارد از چه زاویهای نگاه کنی. صدای غرش ماشینی را از دور میشنوم و میفهمم که این همان ماشینیست که هر دفعه سر میرسد و گند میزند به ماجراهای عاشقانهای که هنوز شروع نشده، تمام میشوند. اما اینبار دیگر نمیخواهم بگذارم این اتفاق بیفتد. سریع به سمت مرد میروم و قبل از اینکه فرصت فکر کردن پیدا کند بهش میگویم:« با اینکه هیچوقت نتونستی بهم بگی و خجالت کشیدی اما من پیشنهادت رو قبول میکنم. ما با هم ازدواج میکنیم و تمام.» در حالی که صدای ماشین نزدیکتر میشود با یک حرکت، کیسه زبالههای آبیرنگ حاوی غذاهای گندیده و نیمخورده رستوران کناری را از دستش میقاپم و پا میگذارم به فرار. صدای سگهایم را میشنوم. صدای قلبم را میشنوم. صدای ماشین را میشنوم. صدای تلاش کردنم اوج میگیرد و میپیچد جلوی صدای ماشین صدای ماشین کوبیده میشود به صدای قلبم و صدای قلبم پخش میشود در صدای سگهایم. نور خودش را آویزان میکند به صدای مردمی که ذره ذره بالای سرم جمع میشوند. گیر افتادم.
2
کیسههای زباله بوی عشق میدهند که عشق، زندگیست و این منم که میدانم اگر آن کیسه زبالههای حاوی غذاهای گندیده و نیمخورده را به دست نیاورم سگهایم از فرط گرسنگی خودم را میخورند. کل زندگیام صرف ایستادن در بنبست تاریک رو به روی این رستوران شلوغ محلی شده و این حرف اغراق نیست. من هیچ چیز دیگری از زندگی به یاد ندارم غیر از همینی که دارم برای شما تعریف میکنم. سگها، همین لباسهای گه گرفتة بدبو. همین دختری که اینجا کز کرده و میترسد. فرضیههای زیادی میتواند بودنم را در اینجا توجیه کند. اینکه من یک دانشجوی دانشجوی عقل باخته باشم، اینکه یک فاحشه بدبو باشم، اینکه ملکه سگها باشم. اما اهمیت ندارد چون سگهایم هر لحظه گرسنهتر میشوند. توی رویاهایم یک ماشین میبینم که سر به زنگاه میرسد و مرا زیر میگیرد اما اصلا نمیدانم این نشانه چیست. خیلی به حیوانهایم اهمیت میدهم. شاید نباید این کار را میکردم. یادم میآید یکیشان را به شدت از خودم راندم. یک سگ خپله بیخاصیت بود با قلاده طلا و عینکی مکشمرگما. علیرغم بقیه حیواناتم که یا از دست صاحبشان فرار کرده بودند، یا صاحبشان ولشان کرده بود و یا اصلا صاحب نداشتند، این یکی خودش صاحب خودش بود و از دیدن اینکه چطور همه ماده سگهای خودشان را بی هیچ حرفی زیر او میانداختند و برایش غش و ضعف میرفتند حالم به هم میخورد. یک روز نزدیکم شد و با پوزهاش دستم را گرفت و انداخت روی پشتش. کمی جلو و عقب رفت که مثلا نازش کنم. من هم چندشم شد و نه فقط نازش نکردم که با لگد پرتش کردم آن طرف. سگ خپله از جا بلند شد و در حالی که خودش را میتکاند رو به من کرد و با صدایی بم گفت:« فاحشه بد بو» من حیرت زده از اینکه چطور توانسته مثل یک آدم حرف بزند، رفتن و ناپدید شدنش را نگاه کردم. از آن روز بود که دائم این غرش ماشین را میشنوم. دلم یک ماجرای عشقی واقعی میخواهد. یک یارویی را مدتهاست زیر نظر دارم. توی همین رستوران کار میکند و مسئول نظافت و خالی کردن زبالههاست. هیچوقت مرا ندیده اما میدانم چیزی جز عشق بین من و او وجود ندارد. او میخواهد با من ازدواج کند. به خاطر ازدواج با من تن به همه سختیها میدهد اگر او مرا نمیشناسد در عوض من خیلی خوب میشناسمش. الان هم منتظرم شیفتاش تمام شود و زبالهها را بیاورد بیرون. دیگر نمیگذارم فرصت از دست برود. آن ماشین لعنتی منتظر من و من منتظر او هستم. دارد میآید. پلک میزنم.
3
روی پلههای ورودی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران سکندری میخورد و پخش زمین خیس از باران جلوی محوطه میشود. پلک میزند و متوجه سرخی قطرههای بارانی که از دستش میچکد میشود. دماغش شکسته و باران تند آذرماه حتی فرصت بررسی این مسئله را هم به او نمیدهد. با اینکه به خودش قول داده گریه نکند اما موفق نمیشود به قولش وفا کند و میزند زیر گریه. این صحنه را فقط دکتر پرویز نوشین تماشا میکند که ده سال پیش از این، استادیار این دانشکده بوده و همان حوالی یکبار برای همیشه کار تدریس را بوسیده گذاشته کنار و رفته تهیه کننده سینما شده بود. حالا هم سر کلهاش اینجا پیدا شده بود چون همکار و همدورهاش ازش کمک خواسته. ماجرا از این قرار بوده که دختری دست به افشای پیامهای یکی از اساتید به دانشجویان زده. استاد از دانشجوها میخواسته که در راستای یک تحقیق و مطالعه مهم چند باری با او بخوابند. پرویز نوشین به داد همکارش رسیده و او را خلاص کرده و نه فقط این، که موجبات اخراج دانشجوی بیچاره را هم فراهم کرده و حالا راضی و دلسیر به نتیجه کارش نگاه میکند. دخترک قیافه و بدن بدی نداشت و دکتر به همکارش حداقل در مورد این دختر حق میداد. احتمالا عذاب وجدان دکتر را واداشت که به سمت دخترک برود با این نیت که آینده تباه شدهاش را نجات دهد و او را وارد سینما کند.
4
یکی از سگهایم همیشه هوای مرا دارد. نمیدانم رابطهمان از کی شروع شد ولی یادم میآید یک روز بارانی بود. من از روی پلکان یک جایی سر خورده بودم و دماغم شکسته بود. آمد کنارم و شروع کرد لیسیدنم. گفت:« تو یک دانشجوی عقل باختهای.» حرفش را قبول داشتم با اینکه آن موقع اصلا یادم نمیآمد دانشجو یعنی چه؟ راهمان به هم وصل شد. او مرا به دنبال خودش برد به سینما و وصلم کرد به بهترین کارگردانها و من شدم ستاره تکرارنشدنی این روزها. این روزها؟ آن روزها؟ دیروزها؟! عیبی ندارد اگر نمیفهمم چه میگویم مهم اینست که هنوز میتوانم احساس کنم و هنوز دارم این احساسات را به یاد میآوردم. یاد گرفتهام که باید برای حل هر مسئلهای آن را به اجزا کوچکتر تقسیم کنم و من مدتهاست همراه با سگهایم مشغول به همین کارم. نتیجه، با اینکه همیشه همین بوده اما هنوز هم پذیرفتنش سخت است. کوچکترین جزء مسئله عشق است و این ایدهای بود که آن آقای تهیه کننده که قیافهاش شبیه یکی از سگهایم است، مطرح کرد. آن آقا یک روز بارانی سر و کلهاش پیدا شد و بهم گفت که دیگر لازم نیست«دانشجوی عقلباخته» یا« فاحشه بوگند» باشم. بلکه کافیست فقط و فقط« ملکه سگها» باشم. ملکه سگها دختری دانشجوست که سال آخر ارشدش را در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران میگذراند و در به در دنبال تجسم یک شئ خارجی و اجتماعی برای مفهوم عشق است. استاد راهنمای دختر به دنبال سو استفاده جنسی از اوست و به او پیشنهاد میدهد. دختر متوجه میشود دانشجوهای زیادی قربانی استاد شدهاند و تصمیم میگیرد راز استاد را افشا کند. استاد با کمک دوست متنفذش که یک تهیه کننده سینماست از مهلکه فرار میکند و دختر دانشجو اخراج میشود. تهیه کننده دختر را به یک ستاره سنما تبدیل میکند و مشهورترین فیلم او، ماجرای دختریست که کیسه زباله پر از غذاهای گندیده و نیمخورده را نماد عشق میداند و...
نمیدانم چرا احساس میکنم همه اینها را قبلا برای کس دیگری غیر از شما هم
گفتهام.