ویرگول
ورودثبت نام
محمدرضا عظیمی پور
محمدرضا عظیمی پور
محمدرضا عظیمی پور
محمدرضا عظیمی پور
خواندن ۱۲ دقیقه·۱ ماه پیش

تخم دوزرده …!

تخم دوزرده …!

نویسنده: محمدرضا عظیمی پور

قابلمه ماکارونی روی اجاق گاز بود.

خوش رنگ و لعاب نبود، یخورده هم رنگش کدر بود انگار آرد سبوس دار ریخته باشن قاطی ماکارونیا ولی از بوی غذا مشخص بود ماکارونی خوشمزه ایه.

سریع بشقاب برداشتم و با چنگال افتادم به جون ماکارونی ها.

مزش بد نبود! ولی یه ته مزه خاک هم میداد.

اومدم منصرف بشم از خوردن؛ فکر کردم ماکارونیه مشکل داره اما اونقدر گرسنه بودم که باز هم گفتم بی خیالِ مزه و یه دل سیر خوردم.

قاشق آخر از بشقاب ماکارونی رو تازه خورده بودم که مامان اومد تو آشپزخونه.

مامان: «سلام، کجا بودی؟»

من: «سلام مامان، داشتم رد میشدم، اومدم یه سری بزنم بهت.»

_ «خوش اومدی.»

_ «ممنون.»

_ «بشقاب چیه دستت؟ چی خوردی؟»

_ «گرسنه بودم یه مقدار از اون ماکارونیا رو خوردم.»

_ «ای خاک عالم! اونا برا مرغا بود.»

_ «مرغ؟! برا مرغ ماکارونی پختی؟»

_ «آره مگه چیه؟ دون مرغی تموم شده بود، از اون پلیت مرغیا که خریده بودی یه مقدار مونده بود؛ گفتم ماکارونی بپزم براشون، هرچی پلیت مرغی هم مونده بود قاطیش کرده بودم.»

من با یه مقدار احساس حالت تهوع گفتم: «چی؟ پلیت مرغی؟!»

مادرم در حالی که میخندید: «آره پلیت مرغی، مگه چیه؟ همونایی که خریده بودی برای تخم گذاشتنشون. حالت بد شد؟»

_ «آخه مادر من، کی برا مرغش ماکارونی می پزه؟ اونم با این همه ادویه، بعدشم پلیت مرغی میکنه قاطیش؟»

_ «آخه گناه هستن مرغام، دارن برام تخم میزارن، باید به زبون بسته ها برسم یا نه؟»

_ «خب! چرا برا خودت غذا نپختی؟»

_ «خودم حاضری میخورم، راحت ترم.»

من با خنده ای شیطنت آمیز: «برا ما که ماکارونی درست میکنی اینقدر با ادویه طعم دار نمیکنیا!»

مادرم در حالی که میخندید: «آخه مرغام برام تخم میزارن؛ تو چه فایده ای داری؟»

اولش یکم ناراحت شدم؛ اما یخورده خودمو جمع و جور کردم و فکر کردم، پر بی راه هم نمیگه.

یادمه بچگیام که خیلی تُخس بودم و همش در حال تخم گذاشتن بودم، غذاهای مامان هم پر ادویه تر و طعم دار تر بود.

جونم براتون بگه: من فرزند کوچیک خانواده هستم؛ اولین تخم گذاشتن من با کمک برادرم مهدی و خواهرام مهدیه و مرضیه و دختر همسایه مون الهه بود. شاید چهار یا پنج ساله بودم، تنها سکانسی که از اون ماجرا یادمه: خاله صدیقه که هنوز مجرد بود، سرپا نشسته بود لب حوضِ پر از آبِ وسط حیاط، که من و برادر و خواهرام به رهبری دختر همسایه از پشت هلش دادیم داخل حوض، بیچاره اینهو گربه ای که پرتش کردن داخل حوض آب، به چشم بر هم زدنی از حوض پرید بیرون، و دور حیاط افتاد دنبال ما؛ از اینجا بود که تخم گذاشتن رو، از شاگردی در محضر مبارک اساتیدِ ساکن در منزل آموختم.

از مادرم روایت است: «در همان ایام طفولیت، در نورگیر طبقه دوم خانه اقوام در قم، شیشه ای قدی، به ارتفاع دو متر را هل دادم و شیشه به حیاط خلوت زیر زمین سقوط کرد.» که از آن ماجرا فقط و فقط، لحظه سقوط یک شیشه بزرگ به طبقه زیرین و شکستن هیجان انگیزش در خاطرم مانده. که پس از سالیان سال، هنوز تصور آن صحنه، سراسر وجودم را مملو از آدرنالین میکند. انگار سنجابی پرنده، از درختی بلند در جنگل های آمریکای شمالی خود را در هوا رها میکند تا به زمین رسیده یا نرسیده متلاشی میشود.

و اما بعد…

یادمه همیشه رو پشت بوم همسایه بودم؛ دنبال مرغ هایی میکردم که از ترس حضور من پریده بودند روی پشت بوم همسایه. درست مثل علاءالدین که دنبال میمونش، ابو، از این پشت بوم به اون پشت بوم می پرید. با این تفاوت که میمون علاالدین، ذاتش پریدن بود و بازیگوشی اما من ذاتم تخم گذاشتن بود و بازیگوشی؛ همسایه فلک زده هم هر بار میومد در خونه، که بچه تون سر ظهری پریده تو پشت بوم ما و خواب رو از ما گرفته.

یا تو پشت بوم خودمون اونقدر دنبال خروس میکردم، تا خروس جنگی می‌شد و زهری! هر باری من میرفتم پشت بوم، خروس فلک زده مثل جن و بسم الله ازم فرار می‌کرد و هرکی دیگه جز من میرفت پشت بوم انگار حکم جلب طرف رو داره، اونقدر دنبالش می‌کرد تا نوکش نمی زد ول کن نبود، تا اینکه مادرم خروس ها رو یکی یکی می داد به همسایه که سرشونو ببره. خروس بی زبونی که باید یک کیلو و خورده ای گوشت داشته باشه، اونقدر ازم ترسیده بود و گرخیده بود، که به زور چهارصد پونصدگرم از آب در میومد، و مادرم هم مدام بد و بیراه بارم می‌کرد که: «از بس دنبال این زبون بسته کردی؛ گوشت تنش آب شده.»

گهگاهی دعواهای عجیبی در مدرسه می کردیم! وسط حیاط مدرسه ما یه سوراخ چاه بود؛ از اون چاه هایی که بعد از بستن طوقه، از گردی سر طوقه یه لوله پولیکا ۱۱۰ رو عمودی نصب میکنن بالای طوقه تا سطح زمین، که هم هواکش چاه باشه هم کف شوی خروجی آب باران، کلاس سوم دبستان بودم، زنگ تفریح بود و با هم کلاسیم دقیقا بالای سوراخِ چاه ایستاده بودیم؛ با قصد شوخی کتابی که دستم بود رو محکم زدم تو سر هم کلاسیم، اونم سرشو پایین آورد و عینکش از چشمش افتاد داخل چاه. خانم معلم اومد گوش منو پیچوند و مجبورم کرد تو سوراخ چاه دست کنم عینک رو در بیارم، اما من با اون سن کم می فهمیدم که این چاه ته نداره یا اگر هم ته داره، تهش از مرکز کره زمین میگذره و دقیقا توی نقطه صفر مرزی بین برزیل و ونزوئلا سر در میاره.

خانم معلم، خانمی بود تپل؛ از اون تپل های عروسکی و سفید، اما از نعمت اعصاب بی بهره، درست مثل خولی بن یزید.

بالاخره خانم معلم بی اعصاب، همونجا گفت: «فردا مادرتو همراه خودت بیار مدرسه؛ فرداش که مادرمو آوردم بعد از کلی کولی گری و سلیطه بازی آدرس داد رفتیم درِ خونه مسعود زارع که با گردنی کج و رویی آکنده از خجالت، خسارت عینک رو بدیم به باباش.

یادمه قدیما هر دفعه خونه عمو تو محله آبشور میرفتیم، بعد از خونه عمو، پیاده میرفتیم خونه دایی تو محله سیدگلسرخ، و مسیرمون همیشه از کوچه کناری بیمارستان سیدالشهدا بود تا محله چهارده معصوم سیدگلسرخ؛ در هنگام عبور از این کوچه ها، یه شعار کلیشه نویس روی دیوارها نظرمو جلب کرده بود: «زن کوچه نشین؛ عروس شیطان است.»

یک شب در کوچه خودمان با بچه ها بازی میکردیم، خانم های همسایه، درست مثل پرنده هایی که سر صبح ردیف روی سیم های تیر چراغ برق مینشینند، بیخ در بیخ و با نظم و ترتیب روی جدول پیاده رو کوچه، سرگرم غیبت های زنانه نشسته بودند؛ یک دفعه یاد آن شعار پر بار افتادم، سریع رفتم یک برگه از دفترم را جدا کردم و روی آن با خط کوفی سلیس نوشتم: «زن کوچه نشین؛ عروس شیطان است.» و برگه را با چسب شیشه ای چسباندم به دیوار بالای سر زن های همسایه. نظر همه به برگه مذکور جلب شد. یکدفعه یکی از زن های همسایه با عصبانیت زبان به توهین باز کرد که: «چه غلطا! کی یادت داده این حرفا رو؟ اصلا بچه را چه به این حرفا؟» و از این اراجیف، که من در جواب آن ناسزاها؛ دو انگشت شصتم را کنار شقیقه گذاشتم و کف دستان خود را با انگشتان رقصان به او نشان دادم و همزمان زبانم را هم به نشانه تمسخر از دهان در آورده و تکان میدادم، که یکدفعه همان زن همسایه مانند زاغی که بچه موشی را شکار میکند چنان با سرعت من را گرفت و چنان نیشگونی از پستان من گرفت که تا دو هفته جلوی آینه می ایستادم، پستان چپ من دوتا هاله داشت و سمت راستی یکی.

و مطمئنم تا این لحظه به فکرتان هم خطور نمیکرده که اولین دابسمش تاریخ در میان بچه های هم سن و سال خودم را در یزدِ آن زمان بنده ساختم؟ حدودا پانزده ساله بودم که به فکر افتادم آهنگِ: «دیشب مثل هرشب جزیره اومد به خوابم» را که با صدای سپیده ترند شده بود، بصورت دابسمش اجرا کنم. برای این منظور نیاز داشتم به یک گریم حرفه ای. از آنجایی که در همه زمینه ها خود کفا بودم؛ گوشه قالی اتاق پذیرایی را کنار زدم و مداد مشکی خود را محکم روی موزاییک کشیدم، کشیدم و کشیدم و کشیدم، تا سیاهِ سیاه شد، و انگشت سبابه را روی سیاهی های کف موزاییک مالیدم، و کشیدم اطراف پلک چشمم. چون هنر شینیون وقت گیر و طاقت فرسا بود، به تبعیت از آموزه های دین مبین اسلام؛ بجای شینیون، چادر مشکی مادرم را سر کردم. پس از آن گریم های سنگین و حرفه ای! نشستم روی صندلیِ جلوی دوربینِ وب کم که به کامپیوترم متصل بود و با اجرای موزیک، شروع به ضبط فیلم کردم؛ در نهایت فیلم را با نرم افزار ویدیو استودیو، صداگذاری کردم که هم اکنون فیلم مذکور موجود است. اما بخوانید از پشت صحنه ی فیلم مذکور: بنده در کمال شوق و هنر با حس و حالی دقیقا مشابه خواننده اصلیِ این موزیکِ فاخر، مشغول اجرای دابسمش مذکور بودم که در اواسط فیلمبرداری، خواهرم درب اتاق را باز کرد و تا چشمش به چادر روی سرم و آرایش صورتم افتاد، با عصبانیت بنده را دقایقی مورد ضرب و شتم قرار داد که با کمال تاثر و تاسف، اسناد آن ضرب و جرح، در خروجی فیلم مذکور، با عکس هایی از طبیعت سانسور شد.

به خاطر دارم روزی از روزگاران قدیم، در خیابان ۵۲ متری امامشهر در ایستگاه اتوبوس خط واحدِ روبروی آموزشگاه کارگر (یادم نمی آید به چه علت) یک قلوه سنگ به اندازه قوطی شامپو تخم مرغی را از کنار خیابان برداشتم و انگار که میخواهم نارگیلی را به یک ضرب دست بشکنم محکم زدم توی سر خواهرم، که تا بیمارستان افشار، مادرم چنان من را مورد لعن و نفرین قرار داد که انگار داشت قسمت لعن زیارت عاشورا را صدبار، آنهم  با نیت ثوابی مضاعف میخواند. هنوز هم نفهمیدم آیا مستحق آنهمه لعن و نفرین، آنهم بخاطر یک قلوه سنگ بی ارزش که تا دیروز کسی به آن نگاه هم نمی کرد بودم یا نه.

در همسایگی ما تنها خانه جنوبیِ کوچه، که باغچه ای در پیاده رو داشت، خانه ی همسایه بغلیِ ما بود. مساحت باغچه به زور، مربعی ۵۰ در ۵۰ بود و یک درخت سرو زیبا و سرسبز به ارتفاع نهایتا دو متر، وسط این باغچه بود. با بچه های همسایه که چهار، پنج نفری بودیم به رهبری بندهء کمترین، با یکی یکی سوار شدن بر درخت، سرِ درختِ فلک زده را پایین آوردیم و مانند بهلول که به نیت اسب، سوار بر چوب می شد خودمان را روی درخت بالا و پایین می انداختیم که یک دفعه درخت سرو جوان، از پایین تنه شکست و به دیار باقی شتافت. فردای آنروز همسایه با سیمان و موزاییک به جان باغچه کوچک خود افتاد و برای همیشه آن باغچه کوچک با آن سرو زیبا به تاریخ پر فتوح کودکی مان پیوستند.

یک دفعه دیگر هم در ده سالگی سوار بر دوچرخه بودم و خواهرم پشت سر من روی پیچ های چرخ عقب (با مشقت تمام) ایستاده بود و لباس من را محکم گرفته بود که نیفتد، داشتیم طول خیابان را بالا میرفتیم که نگاهم افتاد به معلم کلاس سومم، برای اینکه معلمم نبیند خواهرم را به آن مشقت سوار دوچرخه کرده ام (از ترس آبرو)، پیچیدم داخل کوچه کناری و سر دوچرخه را (مانند کمپرس نیسان کله گاوی)، با سرعت بالا آوردم که خواهرم با کمر نقش بر زمین شد و من مانده بودم سر و صدا و گریه خواهرم را دریابم، یا بروم با معلمم احوالپرسی کنم.

اندر احوالات کودکیِ بنده بین همسایگان قدیم این حکایت ورد زبان هاست که: «یکبار با بچه همسایه روبرویی که اتفاقا رفیق هم بودیم دعوا کردیم و من سر ظهر از تو پارکینگ خونه، یه اسپری رنگ نقره ای پیدا کردم و روی درب زرد رنگ خونشون، بزرگ و خوانا نوشتم: «حمید خر است.»

یادمه اون روزا، هر جمعه داییم میومد خونمون مهمونی، یه روز با پسرش دعوا کردیم و خون جلو چشمم گرفته بود که بزنمش، داییم اومد پسرشو گرفت که کتکش نزنم، منم اصرار که باید مصطفی رو بزنم؛ تو گیر و دار این حرفا بودیم که مادرم آروم تو گوشم گفت: «این هفته رو بی خیالش بشو هفته دیگه بزنش» (به این امید گفت که تا هفته دیگه منم یادم میره و جنگ تموم میشه) بعد از پایان مهلت آتش بسِ یک هفته ای، جمعه شد و دایی اومد خونمون، سرسفره نشسته بودیم که یادم افتاد به جنگ هفته قبل و حرف مامانم که: «هفته دیگه تلافی کن.» منم نامردی نکردم سریع رفتم تو پارکینگ، یه دسته بیل بلند از پارکینگ برداشتم (مثل ابن ملجم) به سرعت اومدم پشت سر مصطفی و با ضرب دست هرچه تمام تر دسته بیل رو زدم تو کمر مصطفی، نفس مصطفی بند اومده بود و نقش زمین شده بود. نزدیک بود یتیم های امامشهر با کاسه های شیر در خونمون جمع بشن که داییم پس از کلی سر و صدا و بد و بیراه بلا فاصله زن و بچه شو برداشت برد و تا شش ماه خونمون نیومد.

اون قدیما مادرم هر موقع میخواست فلفل بخره میرفت فلفل سیاه آسیاب نشده میخرید؛ در یکی از روزهای زمستان پسر همسایه مون بعد از مدرسه اومد خونمون. با شیطنت بهش گفتم: «حسین؛ آلبالو خشکه میخوری؟»

 گفت: «آره.»

 منم بهش چند دونه دادم؛ اما چندین ساله این سوال برام حل نشده که چرا از اون روز به بعد، دیگه حسین اون حسین سابقی که میشناختم نشد!

یبار هم حدودا ده سالم بود رفته بودم بالای پشت بوم داشتم یه ستون چوبی می زدم گوشه چینه پشت بوم که یه اتاقک با چادر و ملحفه های تو خونه درست کنم برای بازی یهو زن همسایه، با وضعیتی غیر قابل وصف، اومد رو حیاطشون برای پهن کردن رخت و البسه روی بند رخت؛ تو همون عالم بچگی یه یاالله کردم، بنده خدا برگشت داخل خانه، یه چهارقد کوچولو انداخت رو سرش و با همون تی شرت و شلوارک برگشت برای ادامه رخت پهن کردن.

اونقدر تخمای رنگاوارنگ میگذاشتم که یه روز صبح زود آفتاب نزده، وقتی من تو خواب ناز بودم، یه گربه پریده بود بالای چینه پشت بوم ما و پاش خورده بود به یه پاره آجر و آجره رو از لبه ی چینه انداخته بود رو شیشه ی نورگیرِ توالتِ همسایه بغلی و یک راست افتاده بود روی سر پیرزن بخت برگشته ای که درست همون لحظه در حال قضای حاجت بود و بنده خدا با سر پر از خون اومده بود درب خونه ما که: «پسرتون آجر انداخته رو نورگیر پشت بوم ما و خورده تو سر من.» هرچی مادرم قسم و آیه که: «پسرم الان خوابه شاید کار گربه ای چیزی بوده» گوشش بدهکار نبود که نبود.

ولی الان بیست و اندی سال از اون قضایا میگذره و من دیگه اون تخم ها رو که هیچ، تخم دیگه ای هم نمیزارم که مادرم برام غذای به اون خوشمزگی درست کنه؛ ولی فکر کنم با اون پلیت مرغی هایی که مادرم کرده بود تو اون ماکارونیا همین روزا تخم هم بزارم.

فقط خدا کنه دوزرده نباشه ...

محمدرضا عظیمی پور - یزد

سوم اردیبهشت ماه یکهزار و چهارصد و پنج خورشیدی

یزدداستانطنزادبیات
۱۳
۱۰
محمدرضا عظیمی پور
محمدرضا عظیمی پور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید