ویرگول
ورودثبت نام
محمدرضا عظیمی پور
محمدرضا عظیمی پور
محمدرضا عظیمی پور
محمدرضا عظیمی پور
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

چرخ وانت ۱۸+ (ویژه بزرکسالان) چرخ وانت ۱۸+ (ویژه بزرکسالان)

چرخ وانت ۱۸+ (ویژه بزرکسالان)

نویسنده: محمدرضا عظیمی پور

یکی از عُشّاق عجم را معشوقه ای بود با "حیا"ط. چند صباحی با معشوقه خود به خوش‌گذرانی جاده‌ها طی کرد که ناگاه معشوقه از ادامه مسیر سر‌باز زد. از عاشق اصرار و از معشوق انکار؛ پس از اندکی تفکر، به قصد خانه حکیم، روانه شهری در همان حوالی گشت؛ داستان را به حکیم بازگو کرد، سپس افزود: ای حکیم، "مرا راهکاری ده که آن بِه." حکیم اشاره ای به انگشت میانی عاشق کرد و گفت: این را بادی ده و بر وی نِه.

"شهنشه به قصد تعرض به یار

روان گشت فورا بسوی دیار"

تا به معشوق با "حیا"ط خویش رسید، این را بر وی نهاد. معشوق فورا خود را سنگین گرفت، به حدی که باد این خوابید.

چنان باد خالی شد از آن جناب

که دکتر کُنَد مرده ای را جواب

عاشق، با ناراحتی، روی به معشوق کرد و گفت:

ای نازنین، چو ناز کنی، بَر که رو کنم

واکن میان خویش، که چون مشک بو کنم

"آخر حکیم گفت که این را کنم زباد-

سیر و به زیرِ قامتِ نازت فرو کنم"

سپس داستان تشرفش به نزد حکیم را کامل به معشوق خویش باز گو کرد.

"معشوق چون شنید کرامات آن حکیم

گفتا چه نیک گفته حکیم گل و فهیم

اما اگر شکم ز نمودن برون شود

آن آبروی جمع شده سرنگون شود"

معشوق به سخن آمد که: «چون شکم برآید، آبروی نمانَد؛ نزد حکیم برگرد و چاره جو.»

مرد نزد حکیم شد و چاره جست؛ حکیم اندکی تفکر کرد و سپس کاندوم کُدِکسِ خارداری بر آن نهاده، آن را پر ز باد کرد و اورا روانه دیار معشوق نمود.

مرد با آن کدکس پرباد نزد معشوق روانه گشت. معشوق، چون از کرامات کدکس خاردار دید، فی الفور با وی آمیزید و به عاشق این را گوشزد نمود که: هر بادی را توان باری نیست، گاهی خار لازم شود، تا معشوق عازم شود.

"عشق مانند چرخ وانت بود

در میان مسیر پای نداد

تا تیوپی میان خود حس کرد

راه افتاد و با ولع می‌داد"

محمدرضا عظیمی پور

۲۹ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵ خورشیدی- یزد

معشوقبزرگسالانداستانکگلستان سعدی
۳
۰
محمدرضا عظیمی پور
محمدرضا عظیمی پور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید