شاعر: محمدرضا عظیمی پور
به مناسبت سالروز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی

به نام خداوندِ ایرانِ جان
خداوند فردوسی نکته دان
قسم بر مضامین شعر و خرد
که شهنامه از عشق دم میزند
سلامی به فردوسی پاکزاد
که عشق و ادب را به ما یاد داد
چنان گرد آورد شهنامه را
که گویی به می، غوطه زد خامه را
قلم مست و دفتر از آن مست تر
که از گردشش شد خط از دست، در
شعور و قلم را به هم جفت ساخت
به فرهنگ، بر مکر دشمن بتاخت
چنان پارسی را به صف کرد و نظم
که شد پارسی نقل هر کوی و بزم
چنان جان بیفزاد اسطوره را
که مُل کرد یکباره هر غوره را
به هر داستانی که بُد راستان
قلم برد و با عشق پیراست آن
ستم های اعراب در هم شکست
به صدر بزرگان عالم نشست
عدو را سر جای خود خوش نشاند
مسلمان بُد و لیک تازی نماند
ز یزدان و احمد، ز حیدر سرود
مسلمان و ایرانی و شیعه بود
چنان اقربٌ منهُ حبلٍ ورید
به دل عشق ایران زمین پرورید
ادب کرد و آداب گفت و نوشت
ز فضل و ادب دفتری پاک هِشت
به تازیِ غارتگر آورد یاد
که ایران ما تا ابد زنده باد
ز پیشینیان داستان ها نوشت
نهالی برازنده از عشق کشت
ادب را به فرّ و به نیکی ستود
خرد را به وزنی مبارک سرود
خردمند را مدح کرد و ثنا
به نابخردان وعده (دادی) فنا
چو درمانِ درد وطن را شناخت
به توران و اعرابِ تازی بتاخت
ادب را به تازی نباشد میان
ادب هست در دست ایرانیان
من ایرانی ام، ترک یا لر زبان
بلوچ و عرب ، گیلک مهربان
مسلمان و زرتشتی و ارمنی
تمامی این خطه جان منی
من ایرانی ام پور رستم منم
علمدار فرهنگ عالم منم
چه مرد و چه زن، پیر یا نوجوان
من ایرانی ام قهرمان جهان
من از ریشه و خاک این میهنم
نهالم اگر، تاک این میهنم
اگر شاخ و بر دارم و حاصلی
در ایران زدم ریشه ای در گلی
چو مستی بود در سرشتم نهان
بریزم سراپای ایرانِ جان
برقصم، بکوبم، بسازم* به عشق
بنازم به پاکی، بنازم* به عشق
اگر بر زبانم بود پارسی
سبب باشد از همّت سال سی
از آن سال سی ای که او برد رنج
از این پارسی ساخت دریای گنج
ریاضت کشید و رشادت نمود
که این پارسی را به نیکی ستود
اگر پارسی زنده و پا به جاست
ز اندیشه ی پاک اجداد ماست
گر این پارسی لفظ ناموسی است
ز میهن پرستی فردوسی است
محمدرضا عظیمی پور - یزد
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ خورشیدی