و من ۱۷ ساله شدم...
هیاهوی دنیا آرام نگرفت، اما من بزرگ شدم.
در میان زخمهایی که هیچکس ندید، لبخند زدم.
با دستانی لرزان، تاریکیهای وجودم را روشن نگه داشتم.
نه با نور، بلکه با امیدی که هر شب در دل خاموشم زمزمه میکرد: "تو هنوز اینجایی..."
۱۷ سال گذشت،
از کودکِ خاموشی که گریههایش را در بالش پنهان میکرد،
تا منِ امروز، که با چشمانی خسته اما نگاهی محکم، به آینده خیره شدهام.
من ۱۷ ساله شدم،
با قلبی که شکست اما هنوز میتپد،
با رویاهایی که خاک خوردند اما هنوز زندهاند،
با دردهایی که مرا ساختند، نه شکستند.
و اگر کسی بپرسد: "چطور دوام آوردی؟"
میگویم: با لبخندی که از دل تاریکی آمد،
با نوری که از دل خودم زاده شد.
و من ۱۷ ساله شدم...
در جهانی که گاهی حتی آغوشش هم تیغ داشت،
یاد گرفتم خودم را بغل کنم،
با تمام شکستها، با تمام شبهایی که بیصدا گریه کردم.
دل خستهام را کسی نفهمید،
اما من فهمیدم که باید خودم را بسازم،
از خاکستر رویاهایی که سوختند،
از بغضهایی که هیچگاه فریاد نشدند.
به یاد آن شبهای بیپناهی، زمزمه کردم:
> دلا دیدی که آن فرزانه فرزند
> چه دید اندر خم این طاقِ رنگین؟
> بهجایِ لعل، اشک از دیده افشاند
> بهجایِ تاج، خار از خاک برداشت...
و من،
با تمام دردها، لبخند زدم.
نه از سر شادی،
بلکه از سر ایمان به نوری که در دل تاریکیام شعلهور بود.
و گفتم با خود:
> چو شب در دل نشیند، ماه برخیزد ز دلها
> مرا شبها شکستند، لیک من ماهی شدم باز...
من ۱۷ ساله شدم،
با خاطراتی که مثل سایه، همیشه همراهم بودند،
با قلبی که شکست اما هنوز میتپد،
با نگاهی که هنوز به فردا امید دارد،
هرچند فردا هم گاهی بیرحم است




