ویرگول
ورودثبت نام
مَهشید
مَهشیدبخدا غنچه شادی بودم...
مَهشید
مَهشید
خواندن ۱ دقیقه·۷ ساعت پیش

...

و باز هم همان حس های قدیمی

طول دست هایم را با دست هایت اندازه می‌گرفتم

و با حرص تمام میگفتم

دست هایت بزرگتر میشوند

و تو لبخندی چپانده بر لب هایت میگفتی

دست کوچولو پا کوچولو

یادت هست دیگر نه؟

نمیشود که مرا از یاد برد؟

میشود؟

نمیشود زد زیر تمام نفرین خاطرات؟

یادت هست؟

نوازش دست های کوچک بی جانم

روی موهای کوتاه قشنگت؟

دلم برایت تنگ شده

برای آغوشت

برای چشم هایت

برای آبی خودم

برای دست هایت

برای وقتی رگ های برجسته ات را لمس میکردم

برای وقتی که به آغوشم میکشیدی

به آغوش گرم و نرمت

آبی من

دلم برای بوسه های گرم و کوتاه

روی لپ هایت یا شاید لب هایت

دلم برای خنده هایت

دلم برای صبوری هایت

دلم برای حسودی های شیرینت

دلم برای شب های سرد و گرمی که تجربه کرده بودیم

دلم برای خورشید آن روزها

برای مهتاب آن شب ها

دلم برای قدم زدن دو نفره مان

وقتی من با حالت احمقانه و کودکانه صدایت میزدم آی.....

چه اسمت زیبا بود

گفته بودم عاشق اسمت هستم؟

چه دلنشین بود

مخمل اسمت روی لب هایم

دلم برای عطر پیراهنت

برای لحن حرف زدنت

دلم برای مهربانی هایت

برای دلگرمی هایت تنگ شده

عزیز من

در این جهان

شاید

روزی

یا شبی

در زمانی

یا مکانی

در خلوت گاهی

در ازدحام و شلوغی

در جایی پس از این دنیا

دست هایت را گرفتم

لب هایت را دوباره بوسیدم

موهایت را نوازش کردم

و تو را در آغوش می‌کشیدم

باور کن.

با. خود نخ دارم

حتی سوزن هم

شاید خودم را تا به ابد در آغوشت دوختم....

آغوشنوازش
۰
۰
مَهشید
مَهشید
بخدا غنچه شادی بودم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید