درست در همین حوالی شب بود،خوب در خاطرم هست
سکوتی عجیب در خانه بود و بدتر از آن تاریکی که چشم هایم را درگیر خود کرده بودند...
قدم هایم را ترسان و لرزان،آهسته آهسته بر روی آن سردی زمین می گذاشتم و بلاخره دستم هایم به مقصدی که باید رسیدند ،نفس هایم به شماره افتاده بودند نمیدانم چه حسی بود،اما حس درد،عشق،ترس و لذت در آمیخته بود ،مادرم میگفت این موقع ها دلشوره است که امان آدمی را میبرد..
اما بدون اندکی توجه به حس های در آمیخته وجودم ،بدون تردید هایی که سلول به سلول مغزم را درگیر خود کرده بودند به کار خود ادامه دادم و بله بلاخره تمام
بعد از گذری از زمان دست ها و پاهایم بی حس تر از هر زمانی بودند و بیشترین لذتم سردی بود که به جانم افتاده بود ،همانند دیوانه ها لبخند میزدم و انگار مرگ را در یک قدمی خود حس کرده بودم
خاطره ها پی در پی در سیاهچاله ذهنم جرقه میزدن و چشم هایم با اشک های گرم که گونه هایم را مثل پرتو های بی پروا خورشید در گرم ترین سال،تیر میتابیدند آن ها را لمس میکردند
دیگر نمیتوانستم بدنی پر از جای زخم هایم را حس کنم
دیگر توان دیدن تاریکی که بیرحمانه سیاهیش مرا در برگرفته بود را نداشتم
دیگر نمیتوانستم سدی محکم و استوار برای خیال ها و افکار های شوم این ذهن بنا کنم و همچنان به هجوم خود ادامه میدادند
من خود را تمام کرده بودم!
اما خاطرات و خیال ها هرگز قصدی این چنین شوم نداشتند؟!
دستی از جنس گرمای تیر ماه،دستان سرد تر از اسفند زمستانم را لمس کرد، گریه هایش گوش هایم را بسی رنج میداد ، اشک هایش مرا آزرده خاطرم میکرد.....
و دیگر سیاهی مطلقی تیره تر از جهانی که درگیر آنیم بر من چیره شده بود و چیزی به خاطرم نمی آمد .....
