بی انگیزه تر از همیشه ام
عمیقا حال زندگی کردن ندارم
مثل یه بچه که منتظر باباشه از سرکار بیاد و بعدش براش بستنی بگیره منتظره مرگم!!
همونقدر امیدوار برای مردن
همونقدر بی تاب برای مردن
چیشد اینطوری شدم؟؟
_خیلی ساده
بی تفاوت از کنارم رد شدن
همه آدمای مهم زندگیم خیلی راحت و بی تفاوت از کنارم گذشتن و نگفتن چی شد
چه بلایی سرت اومد و تهش من این مریم شدم
ناامید و بی تفاوت نسبت به خودم
نسبت به همه چی!!!
ولی میترسم!!
از طولانی شدن روزها
از تموم شدن شبها و دوباره روز شدن
از نمردن و زنده موندن با این حال و روز
هر لحظه مرگ رو میچشی اما ادامه داری
وحشتناکه
تا حسش نکنی نمیتونی متوجه بشی زندگی بی انگیزه چقدر میتونه از یه بیماری صعب العلاج ترسناک تر باشه
پایان
8 آذر 1404
21 سال از عمرم گذشت و چیشد؟!!
هیچ
و تمام
نماید و بی تفاوت