ویرگول
ورودثبت نام
Mary
Maryدختر شهریور بیزار و عاشق تنهایی
Mary
Mary
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

بد تر از بدتر

بی انگیزه تر از همیشه ام

عمیقا حال زندگی کردن ندارم

مثل یه بچه که منتظر باباشه از سرکار بیاد و بعدش برا‌ش بستنی بگیره منتظره مرگم!!

همونقدر امیدوار برای مردن

همونقدر بی تاب برای مردن

چیشد اینطوری شدم؟؟

_خیلی ساده

بی تفاوت از کنارم رد شدن

همه آدمای مهم زندگیم خیلی راحت و بی تفاوت از کنارم گذشتن و نگفتن چی شد

چه بلایی سرت اومد و تهش من این مریم شدم

ناامید و بی تفاوت نسبت به خودم

نسبت به همه چی!!!

ولی میترسم!!

از طولانی شدن روزها

از تموم شدن شبها و دوباره روز شدن

از نمردن و زنده موندن با این حال و روز

هر لحظه مرگ رو میچشی اما ادامه داری

وحشتناکه

تا حسش نکنی نمیتونی متوجه بشی زندگی بی انگیزه چقدر میتونه از یه بیماری صعب العلاج ترسناک تر باشه

پایان

8 آذر 1404

21 سال از عمرم گذشت و چیشد؟!!

هیچ

و تمام

نماید و بی تفاوت

تنهامرگزندگی
۱
۰
Mary
Mary
دختر شهریور بیزار و عاشق تنهایی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید