ویرگول
ورودثبت نام
سپیده
سپیدههمه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی ، که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
سپیده
سپیده
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

اگر این آخرین پستم باشد ..

میخواهم بگویم ایران را خیلی دوست داشتم ..

میخواهم بگویم هیچ وقت ذره ای از حمله هیچ بیگانه ای به ایرانِ جان خوشحال نشده ام
میخواهم بگویم تک تک هم وطنانم را دوست داشتم شاید حتی اگر با من هم زبان نبودند ، حتی اگر با من هم دین یا هم مذهب نبودند ، حتی اگر مثل من فکر نمی کردند و حتی اگر از من متنفر بودند..
چون آنها فرزند ایران بودند و مگر می شود زادهء ایران را دوست نداشت ؟!
میخواهم بگویم عاشق شنیدن صدای امواج کاسپین بودم وقتی که خودشان را می کوبیدند به ماسه های نرم
آخ که چقدر ماسه های ساحل کاسپین را دوست داشتم ..

غروب های کاسپین ..
غروب های کاسپین ..

میخواهم بگویم همانقدر که زبانِ مادری ام ترکی را دوست داشتم عاشقِ فارسی هم بودم
کیف می کردم از اینکه با کلماتِ فارسی بازی می کردم
می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم ..
سرمست می شدم با خواندن اشعارِ حافظ و وحشی بافقی ..
از شوق شنیدن شاهنامه اشک از چشمانم جاری می شد ..

میخواهم بگویم چقدر ارس زیباست
ارس رودخانه عجیبی است
در عین زیبایی بی رحمی عجیبی دارد
هر وقت به دیدنش میرفتم میخواست با بی رحمی تاریخ را به صورتم بکوبد
و بگوید که چقدر خون در کنارش ریخته شده
ارس غمگین بود و داغ ترکمنچای و گلستان را داشت
کنار ارس بغض دیوانه کننده ای گلویم را می گرفت
شاید من هم به همین زودی در آغوش ارس آرام بگیرم ..

ای صبا گر بگذری بر ساحلِ رود ارس ، بوسه زن بر وادی آن خاک و مشکین کن نفس ..
ای صبا گر بگذری بر ساحلِ رود ارس ، بوسه زن بر وادی آن خاک و مشکین کن نفس ..
ارسباران..
ارسباران..

میخواهم از دشت مغان بگویم
وقتی در میانه بهار تماما سبز می شود
مثل یک پارچه سبز ابریشمی
آدم را مجذوبِ زیبایی افسون گر خود می کند
آخ که چقدر قدم زدن در میان گندم زار ها دلچسب بود ‌‌..


میخواهم بگویم هیچ جای ایران مثل مشهد آرامش نداشت
من که از بچگی جیره خور حرم بودم ..
خنکای کاشی های حرم چقدر دلچسب بود وقتی در عالم کودکی رویشان بازی می کردم
گلاب و عطر حرم ..
ضریحی که پناهگاه من بود هر موقع که در مقابل سختی های زندگیِ کوچکم کم می آوردم ..

مشهدِ امام رضا ..
مشهدِ امام رضا ..

میخواهم بگویم از شب هایی که بالشم تا خود صبح از اشک خیس میشد
از داغ قهرمانان این خاک
میخواهم بگویم از قهرمانانی که در همین عمر کوتاهم شناختم شان و شاید همین بزرگ ترین سعادت زندگی من بود
و مسلما نامی از من نخواهد بود ولی نام آنان تا همیشه در تاریخ ایران خواهد درخشید هرچند مدت کوتاهی بخواهند نامشان را پاک کنند و یا عکسشان را بسوزانند ..
حاج قاسم
حاجی زاده
سلامی
باقری
رشید
...

شما تفسیرِ دقیق چشم هایتان بودید ..
شما تفسیرِ دقیق چشم هایتان بودید ..

میخواهم بگویم اگر با کسی بحثی کردم نه از سر تعصب بوده نه از سر خودبرتربینی و نه حتی از باب ارشاد فقط میخواستم کمکی کرده باشم برای روشن کردن چراغ اندیشه
میخواهم از تمام خون دل هایی که برای این وطن خورده ام بگویم که در متن نمی گنجد..
میخواهم بگویم هیچ وقت حتی فکرش را هم نمی کردم که کسی از مردمِ ایران از تهاجم بیگانگان به مامِ وطن خوشحال شود و برای آمدن سربازان اجنبی هلهله بکشد..

آخ که تاریخ چقدر اقوامی را که چنین به وطن زخم زده اند را بدمجازات کرده است..

میخواهم بگویم با فرزندان آینده ایران ؛
هر وقت
صدای امواج کاسپین را شنیدید
هر وقت با دیدن ارس بغض کردید
هروقت بهار زیبای مغان را دیدید
هروقت وحشی بافقی خواندید
هروقت تصویر تک تک قهرمانانِ من را دیدید
هر وقت شاهنامه خواندید
هر وقت در آرامش مشهدالرضا غرق شدید
بدانید من هم کنار شما هستم
میخواهم بگویم ما با ایران خوب تا نکردیم
ولی شما که سرگذشت ما را در کتاب هایتان خواهید خواند
و مسلما به حماقت هایمان خواهید خندید !
مثل ما نباشید
ایران بانو را دوست بدارید
مراقبش باشید
اجازه ندهید که حتی یک خراش به صورتش بیفتد ..
ایران در دنیا نظیر ندارد
هیچ وقت با حرف های هیچ اجنبی خام نشوید
هیچ بیگانه ای شما را نجات نمی دهد
همه اش نقشه است برای زمین زدن وطن تان..

من ایرانِ جان را تنها نخواهم گذاشت
حتی بعد از مرگم در قلبش نفس خواهم کشید ..
و اگر روزی سربازِ بیگانه در شهر و دیارم قدم بزند
آن روز مسلما من زنده نیستم
و حتی اگر هیچ سلاحی نداشته باشم
با سنگ به استقبال آن بی شرف خواهم رفت..

ایرانوطندلنوشته
۱۵
۱۶
سپیده
سپیده
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی ، که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید