باید دل بِکَنم
ولی ضعیف تر از اونی هستم که فکر می کردم ..
آرمان ها وقتی روی زبان می چرخن خیلی راحت و دست یافتنی هستن
ولی نوبت عمل کردن بهشون که میرسه ؛
قلبت می لرزه
بدجوری می لرزه
مدام بی تابی میکنه
نمی تونه وابستگی هاشو ول کنه
من درست که فکر کردم دیدم نمی تونم از رفیقم دل بِکَنم
وقتی بعد روز ها بهانه آوردن بهم گفت که وارد چه مسیری شده ..
حس کردم زیر پاهام شل شدن
مثل بچه های مادرمُرده زدم زیر گریه !
یه لحظه تصور کردم که اگه از دستش بدم ..
کسی رو که بهتر از همه منو می فهمه
بهترین گوش شنوای غم های بزرگم که بقیه هیچ درکی ازشون ندارم !
تنها رفیق واقعی ام ..
حالا تصور کنم که ..
چطور میتونم تصور کنم ؟!
چطور میتونم ازش دل بِکَنَم ..
بعدا که با خودم خلوت کردم دیدم ؛
من واقعا آدم ضعیفی هستم
من آرمان هام رو برای بقیه میخوام نه خودم !
من فقط راوی خوبی برای کشته شدن بقیه در راه باور های خودم هستم ..
من فقط بلدم از بقیه روایت کنم
ولی وقتی نوبت خودم میرسه
جا می زنم
عقب میکشم
من حتی یه لحظه هم نمی تونم بهترین رفیقم رو توی یکی از اون تابوت هایی که روش پرچم ایران کشیده شده تحمل کنم ..
وقتی بهش فکر میکنم نفسم بالا نمیاد ..
علی الخصوص که من میدونم عزیزِ من چقدر لیاقت چنین پایانِ قشنگی رو داره
ولی من چی ؟!
من طاقتش رو دارم ؟!
من میتونم دِل بِکَنَم ؟!
نه
نه
نه ..
من یه آدمِ ضعیف هستم که آرمان هام رو برای بقیه میخوام نه خودم !
باید دل بِکَنَم
باید جلوی این قلبِ ضعیف رو بگیرم که همه باور هام رو به باد نده ..
