من هرچقدر هم بخوام فراموش کنم
بخوام دوباره همون آدمی بشم که هر حرفی رو تحمل می کردم
دوباره بخوام با دید خیرخواهانه و خواهرانه به بعضیا نگاه کنم نمی تونم !
راست می گفتن که وقتی خون ریخته بشه دیگه هیچی مثل سابق نمیشه
اونم چه خونی
اونم چه خون هایی ..
قلبِ من فراموش نمی کنه
هر دفعه هم که مغزم میخواد خودشو بزنه به فراموشی
قلبم یه نهیب محکمی بهش میزنه ؛
که لعنتی تو مگه توی اون سحرِ تلخ و تاریکِ اسفند ماه صدای تیکه تیکه شدن منو نشنیدی ؟!
مگه اون اعصابِ لعنتی که باهات در ارتباط هستن دردی رو بهت منتقل نکردن که قابل وصف نبوده و نیست
همون دردی که یه عده بی وجدان مشت هاشون رو پر کردن از نمک و پاشیدن روی یه قلب پاره پاره ای که تا آخرین لختهء خونش چکه کرده بود
نمک هایی که تراوشات ذهن های منجمدشون بودن
قلبت توی همون سحرِ سردِ اسفند تموم شد
خودشون قلبت رو کشیدن بیرون
پس خوب حواستو جمع کن !
تو از این به بعد دیگه قلب نداری
آدمی هم که قلب نداره حق نداره احساس به خرج بده
اون احساساتی که اگه یکی توی صورتت تهمت میزد بعدا تو رو پشیمون می کردن که چرا فقط یکم تند بهش جواب دادی دیگه مُردن
خودشون کُشتنش
نمیگم مثل خودشون رفتار کن
تو اگه بخوای هم هیچ وقت نمی تونی مثل اونا رفتار کنی !
ولی دیگه به هیچ کدوم شون به چشم یه آدمِ ساده و صاف که دچار کج فهمی هست نگاه نکن
همون موجوداتی که بعد شنیدن اون خبرِ سنگین عین ادمای مست و بی اختیار چه از فضای مجازی چه در فضای حقیقی به سمتت حمله ور شدن تا روحِ داغدارت رو بکنن تو یه بشکه نمک و زخم هات رو عمیق تر کنن
اینا همون آدما هستن
خود خودِ حقیقی شون همون موجودات بی اختیار و درنده هستن ..
هرچی هم بخوان پشت حرف و شعار پنهان بشن دیگه نقاب شون افتاده
چه سِری بود در اون سحر با اون خبرِ تلخ
که چهره کریهِ و حقیقیِ خیلی ها رو آورد جلو چشمات
پس هر کدوم رو که دیدی فقط همون سه ماه پیش بیاد جلو چشمات نه چیز دیگه ای !
آدما توی همین شرایط خودشونو نشون میدن
شک نداشته باش که اگه شرایط اونطوری پیش می رفت که تخیلات شون محقق میشد
همون طور که روح و قلبت رو دریدن جسم و تنت رو هم می دریدن !
ولی هیچ کدوم از تخلایت شون محقق نشد
و در عرض یکی دو روز
اون نعره ها و قهقهه ها تبدیل شدن به یاس و سرخوردگی که تا همین الان ادامه داره
تا بوده همین بوده
همه نعره ها و قهقهه ها بعد کُشتن و دریدن یه انسانِ پاک در مدت کوتاهی تبدیل شدن به گریه و یاس و سرخوردگی هایی که برای ابد عبرتِ تاریخ شدن !
وقتی در تاریکی شب خونِ پاکی ریخته میشه سرماش تا مغز استخوان آدم میره
ولی تا صبح روز بعد خون طوری تاریکی رو توی خودش هضم میکنه که همه وجودت از حرارتش گُر می گیره
قلب تو رو دریدن و نابود کردن
حالا دیگه توی قفسه سینه ات قلب نداری
ولی یه مشت خونِ گرم توش جای گرفته که در هر لحظه در حال جوششه
به گرمی توی رگ ها جاری میشه و هرلحظه همه چیز رو یادآوری میکنه
دیگه نه می تونی و نه میخوای که همون آدم سه چهار ماه پیش باشی
بین تو و اون موجوداتِ درنده یه سینه پر از خونِ داغ فاصله هست
اگه بخوان بهش نزدیک بشن
توی این خونِ مذاب محو میشن ..
و بعد اون قهقهه های جاهلانهء سه ماه پیش
دیگه جایی برای صحبت کردن باقی نمونده
بزار نزدیک این دریای داغ بشن
بزار نزدیک بشن ..
این آتش هیچ وقت قراره نیست خاموش بشه
چون جای خالیِ قلبت رو پر کرده !
