یلدا، تو را به آن پیراهنی میشناسم که به سرخی انار است. سرخی که از گلوی شکفتهی انتظار جوشیده، و حیات را گلگون میکند، نه با بوسههای زمستان که با آتشی که در سینهات نهفته است.
تو را تا غایت سیاهی شب، تا سرخی شفق، به انتظار دیدهام انتظاری که تو خود برگزیدهای، نه برای رسیدن، که برای انتظار کشیدن، چرا که تو شبِ ریشهدارِ هستیای و همهی یادها در سیاهیات جاودانه میشوند. یلدا، به انتظار کیستی؟
آیا نمیبینی که شعلههای عشق تو،
تو را بامداد به فراموشی میسپارد؟ اما تو اشک نمیریزی تو ستاره میافشانی از گیسوان افسونگرت،
تو معشوق فصلی نیستی، تو خاطرهی ماندگار انتظاری.
زمستان بیهیچ اثری از گامهایت میگذرد و تو بر گونههایش بوسههای اناری خویش را حک میکنی، بوسههایی که بهار را در خواب سرمستیاش میلرزانند تا بدانند سرخیشان را از کی به وام گرفتهاند.
آه... یلدا، دلم میسوزد به حال تو که در آغوش سیاه تنهایی خویش
چنان آرام و بیصدا ستاره میریزی، در حالی که ماه همزاد انتظار تو
از سوز جانت رخ در چادر سیاه میکشد، و من فریاد میزنم:
ای ماه، چادر از رخ برگیر!
بگذار نورت بر این شب بیپایان بوسه زند! و نجواهای یلدا را می شنوم که زمزمه می کند: مرا تنها بگذار با انتظاری که پایانش، آغاز من است، من زادهی همین تاریکیام و هر زمستان که میآید، نام مرا بر پیشانی یخهایش مینویسد و هر بهار، گواه سرخی من است.
و من میمانم با تو یلدا همآغوش با شب، همزاد با انار، همنفس با انتظاری که هرگز نخواهد مرد، چرا که تو خود، تولدی همیشگیای: شبی که صبح در او نیست، عشقی که فراموشی در او راه ندارد.