
برجستگیِ چسب پیدا نمیشود. همین یک ردیف پنجره را هم چسب بزنیم، آمادهایم برای آینده! گفتهاند همیشه باید آماده بود. محض احتیاط است؛ شرطِ عقل است. ما نمیدانیم آماده بودن از تعریف خودمان، برآیند میشود روی تعریف آنها یا نه؟ برجستگیِ چسب پیدا نمیشود.
دارد میشود دو ماه. کتابهای زبان را انداختهاَم در کتابخانه. در مهجورترین گوشهاَش. نه کامل بسته، نه کامل باز. شبیه لنگی در میان هوا. شبیه پایی در میان دو پله. یک پست دیدهاَم در اینستاگرام. کیمچی پروبیوتیک در 3 طعم، برای یبوست. ماندهاَم بگیرم یا نه. بچشم طعم تخمیری کیمچی را برای اولین بار یا نه. اولین بارش نشود آخرین بار؟ برجستگی چسب پیدا نمیشود. شیشههای بالایی همه ضربدری چسب خوردهاَند. یکی از چپ، یکی از راست! از هر طرف خوردهاَند. میگوید باید کیف حمله جمع کنیم. میگویم نباید به بهانه مرگ، زندگی را از دست بدهیم. خودم را میان تردید پیدا میکنم. میان کوهی از بکنها و نکنها. شایدها و اگرها. میان قهرمانها و ضدقهرمانها.
دست انداختهام به زیر پوستهی چسب، هالهی چسبندهاَش را قلقلک میدهم. انگار ناخن میکشم روی صورت شفیعالدین. به خیالم رو به جلو میروم، رو به زمان. اما تعلیق کشدار است. کِش میآید در فضا. باز میشود از هم. کلافش میپیچید به دور پوستهاَت؛ به زیر گوشتهاَت. میگوید چسب را محکم نزن، شاید خبری نشد. من ناخن میکشم روی حبابهای جا ماندهی چسب تا امیدوارانه بچسبد به آن شیشهی بلاتکلیف. درِ شیشهی کیمچی نیمهباز است. ماندهام برای اولین بار بچشم طعم تخمیریاش را یا نه؟ تعلیق است. اینجا همه چیز تعلیق است.