ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه.میم
فاطمه.میمبرای آیندگان، ما تنها چراغ های خاموشی هستیم در دل تاریک روزگار
فاطمه.میم
فاطمه.میم
خواندن ۱ دقیقه·۱۵ روز پیش

بشر دوباره به کوه خواهد زد

به وسعت فنجان چای شده جهانم این روزها. از جهان سوم به جهان هزارم رفته‌ایم. از قرن بیست و یکم شده‌ام دختری در قرن سیزدهم. کاشف الکل بشوم شاید. کتاب قانون را از نو بنویسم شاید. آن قلم‌ها را که نوشته‌اند انسان مدرن را از جنگ عاری‌ست، با قلمدانش بشکنم شاید. رجعت کرده‌ایم به هزاره‌ای که بشر یکجا نشین شد. بی سور و سات. با داس و تبر. گوسفندها را ببرم چراگاه شاید. عاشق پسر یکجانشین همسایه بشوم شاید.

علفها را با آب بجوشانیم و نامش را بگذاریم چای. چای‌ها را بریزیم توی یک جسم مانع و نامش را بگذاریم فنجان. فنجان‌ها را دانه دانه کنیم. برای هر دانه یک شماره بگذاریم. فنجان اول، فنجان دوم، فنجان هزارم. برای تمام قبلیه فنجان ریخته‌ام. چای می‌نوشیم به سلامتی یکجانشینی.


سال‌ها پیش کتاب عشق اول عمه را از زیر زمین پیدا کرده بودم. کتابچه پاره‌ای بود از فریدون مشیری. نوشته بود

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد

به کوه خواهد زد

به غار خواهد رفت

گونه‌ی بشر حالا چه تنهاست. کنار دست همدیگر و فرسنگ‌ها از هم دورتر. بیش‌تر از آنی که در متروی صادقیه دهان به دهانیم، نزدیک‌تر نمی‌توان شد. با این‌همه چه بی‌رحمانه از هم گسسته‌ایم. چسبیده به همانِ دور از همیم. طرد شده از همانِ متصل به همیم. چفت شده در همانِ منفعل زِ همیم!

بیا به حال بشر، های های گریه کنیم

که با برادر خود هم نمی‌تواند زیست

چنین خسته وجودی کجا تواند ماند؟

چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت؟

صدای غرش تیری دهد جواب مرا:

به کوه خواهد زد!

به غار خواهد رفت

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد

....

چای
۱۴
۱
فاطمه.میم
فاطمه.میم
برای آیندگان، ما تنها چراغ های خاموشی هستیم در دل تاریک روزگار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید