چا یوهان رو به رزیدنت سال دومی گفت:« من نمیتوانم درد آدمها را حس کنم، اما میتوانم رنجی که از آن درد میکشند را ببینم. پس تمام تلاشم این است که رنج حاصل از درد آنها را درمان کنم».
حالا چند ماهی است که در حوالیِ بودن کنار آدمها قدم میزنم و از خودم میپرسم:« آیا کسی رنج مرا میبیند؟»

مهر سال گذشته بود که کتابم چاپ شد. با ذوقی که به گفته یوسف علیخانی فقط کتاب اولیها تجربهاش میکنند، از فاطمی تا خانه را خندهزنان دویدم. آخرین دویدنم بود، و آخرین خندهام. کتابها را روی هم سوار کردم. هر داوطلب برای خرید، یک امضا و یک دعای بدرقه میگرفت. هر کتاب، یک بار اضافی از روی دوش نویسنده کم میکند. انگار میکنی که یک نفر بیشتر تو را فهمیده است و به سیل اشکهای ریخته شده با قلمت فخر میفروشی.
کاش تمام نمیشد. کاش آن دی ماه از راه نمیرسید و در این جنگِ بیبرنده، به ورشکسته بودن قلمم معترف نمیشدم.

حالا کتابهایم ماندهاند در کتابخانه. روی بستهشان یک لایه خاک جمع شده. بارِشان روی دوش نویسنده است؛ روی دوش من. امروز چند ماهی میشود که در خانه قدم میزنم و به حرف آن دکترِ طرفدار آتانازی در فیلم مورد علاقهام فکر میکنم. از خودم میپرسم:« حاصل این رنج چیست؟ خالق این درد کیست؟». و بدون رسیدن به جوابی معقول، باز هم میپرسم:« آیا کسی رنج مرا میبیند؟».
اضافه نوشت: دردِ دل بود اینها که نوشتم. با این همه اگر خواستید باری از روی دوش نویسنده کم کنید، نام کتاب این است: " تا خرمالوها برسند". تقریبا تمام وب سایتهای فعال فروش کتاب، چند نسخهای از آن را عرضه میکنند.
