ویرگول
ورودثبت نام
حجت محبی
حجت محبینوشتن رو چون آرامگاهی میبینم و روح خسته در این مکان آرام میگیرد، نوشته هایم گاهی موزون و گاهی تراوش های ذهنی هستند...
حجت محبی
حجت محبی
خواندن ۲ دقیقه·۶ ساعت پیش

آتیش بازی!

بچه که بودم، هر وقت محرم می‌شد خاله‌ام از اول ماه تا عاشورا مراسم برگزار می‌کرد و مادرم هم بیشتر روزها به آن مراسم می‌رفت. من که از مدرسه برمی‌گشتم، از دمِ در صدا می‌زدم: «مامان… مامان…». اگر جوابی نمی‌آمد، می‌فهمیدم خانه خالی است؛ و راستش این تنها زمانی بود که از نشنیدن صدای مادرم خوشحال می‌شدم.

سریع وارد خانه می‌شدم، کیفم را گوشه‌ی اتاق می‌انداختم و بی‌معطلی می‌رفتم سراغ اجاق گاز. یک پیاله روی شعله می‌گذاشتم و با انبردست از یک طرف نگهش می‌داشتم. بعد شمع‌هایی را که از قبل فتیله‌شان را بیرون کشیده بودم داخل پیاله می‌ریختم تا آرام‌آرام ذوب شوند. هدفم ساده بود: می‌خواستم شمعی بسازم که دقیقاً همان شکلی باشد که خودم دوست دارم.

از همان بچگی حاضر بودم خطرِ ساختن چیزی را که باب میلم بود به جان بخرم. گاهی پیش می‌آمد در حالی که پیاله را با انبردست گرفته بودم، ناگهان پارافینِ ذوب‌شده آتش می‌گرفت. دفعه‌ی اول که هنوز ناشی بودم، رویش آب ریختم و اوضاع را بدتر کردم؛ شعله‌ها وحشی‌تر شدند و پارافینِ داغ به اطراف پاشید. اما کم‌کم تجربه یادم داد چه کار کنم. دفعه‌های بعد اگر آتش می‌گرفت، یا رهایش می‌کردم تا خودش فروکش کند، یا یک کاسه روی پیاله می‌گذاشتم تا شعله خفه شود.

وقتی پارافین کاملاً ذوب می‌شد، آن را داخل قوطی کبریت می‌ریختم تا برای خودم شمع‌های مستطیلی بسازم. گاهی هم از ظرف‌های شیشه‌ای خانه استفاده می‌کردم؛ البته بیرون آوردن شمع از شیشه همیشه دردسر داشت و بعضی وقت‌ها تنها راهش این بود که شیشه را بشکنم.

وقتی کارم تمام می‌شد، سریع اسفند دود می‌کردم تا بوی پارافین در خانه نپیچد. بعد پیاله و انبردست را زیر کمد آشپزخانه قایم می‌کردم و همه‌چیز را طوری مرتب می‌کردم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. فردای آن روز، همین ماجرا دوباره تکرار می‌شد.

حالا که سال‌ها از آن روزها گذشته، وقتی به آن صحنه‌ها فکر می‌کنم می‌بینم آن آشپزخانه‌ی کوچک برای من چیزی شبیه یک آزمایشگاه بود. جایی که یاد گرفتم ساختن همیشه با کمی خطر، کمی خرابکاری و مقدار زیادی کنجکاوی همراه است. شاید شمع‌هایی که می‌ساختم چندان بی‌نقص نبودند، اما همان‌ها اولین تجربه‌های من از این بود که چیزی را با دست‌های خودم، آن‌طور که می‌خواهم، شکل بدهم.

خاطرهشمعمحرمریسکشعله
۰
۰
حجت محبی
حجت محبی
نوشتن رو چون آرامگاهی میبینم و روح خسته در این مکان آرام میگیرد، نوشته هایم گاهی موزون و گاهی تراوش های ذهنی هستند...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید