چشمانم دیگر تاب نگریستن ندارند…
جز تو، همه جهان سیاه و بیصداست.
خاطرهی نگاهت تنها نوریست که قلبم را زنده نگه میدارد.
نبضم، بیتو، نیست؛
و من، بدون حضورت، مردهای بیش نیستم.
چشمانم، تنها با تو آرام میگیرند،
که تو شدی جریانِ خون من،
که در رگهایم میتپد، میجوشد و شعله میزند…
نگاهت، تاریکی شبم را میشکند و به سپیدیِ آتشین میرساند،
اما نبودنت، هر بار خنجری در جانم فرو میکند،
و من، در سکوتِ این شبهای بیرحم،
با یادِ تو شعلهور و بیپناه میمانم.
قلبم آشیانه ی توست، و تو پادشاهِ بیتکرارش…