ویرگول
ورودثبت نام
یوتاب کیخا
یوتاب کیخاافسانه‌زار از این‌ور.
یوتاب کیخا
یوتاب کیخا
خواندن ۸ دقیقه·۱ روز پیش

خاب‌ نان‌آور

-اگر سروها دست از کرشمه بردارند و با ناز کمتری تن به خشکی دهند، گیر چنین دهانی نمی‌افتند.

مادر است دیگر. طوری می‌برد و می‌دوزد که یک وقت خدای ناکرده عزیز دردانه‌اش مقصر از آب در نیاید. دهان دزد و خیسی سروها؟ پس خاب من چه؟

-خیسی و خشکی نقاشی که دست خودش نیست. پس از تولد نوزاد، مادرش او را تر و خشک می‌کند‌. من هم برای آن‌ها مادرم. باید تری نوزادانم را خشک کنم، یا دست‌ کم بنشینم تا خودشان این‌ کار را انجام دهند اما…

باید بگویم خاب؟

-خب بکن. اصلن به محض کامل شدن سرو چهارم، کتش را ببند و بیاورش به این‌جا. آن‌وقت هم خابت را داری هم نقاشی‌هایت را. کارگاه صناعتی همچون جوانی خودش بی‌در و پیکر است.

سومین تقصیر هم از گردن صناعتی آویزان می‌شود. مادر گردن هر جنبنده و ناجنبنده‌ای را به چنین آویزی مزین می‌کند، جز خاب من. از دید او نقاشی مقصر است، پس باید کشان‌کشان به اینجا بیاید و در راه نقص عضو شود.

-حرف‌ها می‌زنی مادر. نقاشی بیچاره را خیس‌خیس تا اینجا بکشانم که چه؟ حداقل در کارگاه فرصتی برای خشک شدن دارد.

-فرصت‌‌ها را لولو برده و اکنون در کمین یک تازه‌اش دم می‌جنباند. تو سرت به چی گرم است که نمی‌بینی؟

باید بگویم به خاب؟

...

این هم از سرو چهارم. حاضر و آماده بر دهان دزد که بخورد و بریند و به ریش من بخندد. من می‌خابم و او به خیال‌هایش می‌رسد. عجب منظره‌ای.

ای‌کاش تنی ضد رنگ داشتم. این‌گونه نقاشی‌ها با یک لمس، نقص عضو نمی‌شدند و آرام در آغوشم تن به خشکی می‌دادند. دزد می‌رفت پی کارش و من هم پی خابم‌.

چه می‌بافم؟ وفور خاب ناز، خیال و حقیقت را یک‌‌کاسه می‌کند.

استاد صناعتی از آبدارخانه خارج می‌شود. کنار دیوار می‌ایستد و چایش را می‌نوشد، با چشمانی خیره به زمین و پاهایی که پلک می‌زنند. پیداست که برای بازگشت به اتاق و دیدن طرحش بی‌قرار است. اما یاوه‌ی محبوبش چوب لای چرخش می‌کند: «باید دقایقی اثر را به حال خود گذاشت، حتا به بهانه‌ی یک فنجان چای.»

این تک‌جمله درس چهاردهمش است، البته بهتر است بگویم تک‌چرند. پیش از دزدیده شدن سرو یکم مدام آن را بر زبان می‌آورد. به خیالش فشرده‌گویی و حقیقت دو روی یک سکه‌اند. دو روی سکه‌ی دیگر هم لابد یاوه‌بافی و توهم دانایی‌ست.

بگذریم. اصلن محتوای پشت‌ و روی سکه چه اهمیتی دارد؟ صرف پشت و رو بودنش برای سکه کردن کافی‌‌ست.

با انگشت سبابه‌ام گوشه‌ای از مشکی سرو چهارم را لمس می‌کنم. هنوز خیس و خطرناک است. قلم را برمی‌دارم و قطره‌ی مشکی را به جایش بازمی‌گردانم.

یکی، دو تا، سه تا، چند قند در دهان استاد وول می‌خورند؟چرا دندان‌هایش خراب نمی‌شوند؟ این هم امتیازی‌‌ست روی امتیازهای دارندگان بقا؟

-استاد!

-بله؟

-می‌شود نگاهی به طرحم بیاندازید؟

-باز هم بهانه‌ای دیگر؟

بهانه؟ باید بهانه را در فهرست فحش‌های عالی‌درجه قرار داد؛ زیرا قابلیت گل‌گیری دهان گوینده‌اش را دارد.

-این‌ها بهانه نیستند. نقاشی‌های من‌اند. به جایی امن احتیاج دارند. لطفا در را ببندید.

-ببندم؟ مثلن اگر نبندم چه می‌شود؟ کارگاه را توقیف و بعد در پارکینگ پارکش می‌کنی؟

خاک بر سر پول که میان ما چنین مرز گسترده‌ای قرار داده.

-من غلط بکنم استاد. فقط ازتان خاهش کردم که کارم را بررسی کنید. شاید به همین بهانه دست از انکار بردارید و در را ببندید.

-گفتم که بهانه.

گند حرف‌هایش میل به پول و بقا را کاهش می‌دهد. اصلن گور بابای پول! گاهی‌وقت‌ها باید بقا را در صورت مالکانش تف کرد.

-بله حدستان درست بود. تمام حدس‌هایتان درست است. چرا نباشد؟ بقا را با چنگ‌هایتان سفت چسبیده‌اید، همه‌ی حدس‌های درست گوشه‌ای از ذهنتان محبوس‌اند. تکلیف  نقاشی‌های نیست‌‌‌شده هم لابد جایی در پایین‌تنه‌تان جا خوش کرده. چرا نباشد؟

درد کوبش خال اخراج را بر پیشانی‌ام حس می‌کنم.

-پسر تو دیوانه‌ای؟ آخر کدام دزد امنیت خود را فدای چند نقاشی ساده می‌کند؟ متوهم. لابد همین فردا پس‌فردا بهانه‌های فیزیکی‌ات را کنار می‌گذاری و دزدیده شدن نقاشی‌هایت را به گردن نازی‌ها می‌اندازی. تو که یان ون نیستی. کدام دیوانه‌ای به خط‌خطی‌های یک نیمه‌نقاش دستبرد می‌زند؟ اگر خیلی نگران کارهایت هستی، دست از خاب نازت بکش و برایشان مادری کن.

امیدوارم نوعی درد بی‌درمان هم در دهانش جا خوش کند، که دیگر به سروهایم تهمت بهانه بودن نزند. بهانه‌ی فیزیکی!

بی‌آنکه در را ببندد، گورش را گم می‌کند.

به سرو چهارم نگاهی می‌اندازم. این یکی را هم به فاصله‌ی یک روز از دست می‌دهم.

دزدش جادوگر است. شاید هم روح همان سربازی‌ست که محراب خشت را ربود؛ آخر فقط دست‌نشانده‌های هیتلر می‌توانند برای کف رفتن نقاشی چنین ذوقی از خود نشان دهند.

سنگینی چشم‌هایم نمی‌گذارند وصله‌ی مادری به تنم پینه شود.

...

-همان‌جا، پشت آن سرو بزرگ کارگاهی داریم که در آن کار نمی‌کنیم. یعنی می‌کنیم هان! اما می‌دزدند. صاحب کارگاه هم فاز چپ برداشته، به چپش می‌گیرد. چرا نگیرد؟ مال او را که نمی‌برند. فقط سروهای مرا می‌دزدند. باورتان می‌شود؟ یکی سروهایم را به قدری دوست دارد که برایشان خطر می‌کند. آن هم کجا؟ در خیابانی پوشیده از سرو.

-گویا خالقشان هم از این بابت خوشحال است.

-من؟ نه بابا! چنین طرفداری که برایم آب و نان نمی‌شود. اگر دستم به او برسد، چنان چک آب و نان‌داری حواله‌ی ریختش می‌کنم که لقمه‌ی چپ را برای همیشه از یاد ببرد. یکی، دوتا، سه تا و بعد هم چهارمی. مگر دستش به کم راضی می‌شود این قرمساق؟ دیگر روی دیدن سروها را ندارم. تا جایی که می‌شود از سنگینی نگاهشان در می‌روم. در چنین محیطی خیلی سخت است، می‌دانی؟ دیروز نقشی زدم بی‌سرو. این هم به نوبه‌ی خودش سخت است، می‌دانی؟

-درک می‌کنم. برای نقاشی چون تو که خود را با سرو خفه کرده، باید هم سخت باشد. این نقش تازه‌ات همچنان در کارگاه است؟

-بله. اتفاقن امروز که به کارگاه رفتم، لپ‌هایش گل‌انداخته بود.

-چه عجیب. انگار که این طرفدار کج‌دستت، سروهایت را بیش از خودت دوست دارد.

-چه می‌دانم. لابد دیوانه است. استاد صناعتی درست می‌گوید. من یک سروکش ساده هستم. تازه اگر لطف او نبود، خیابانی هم پس اسمم می‌نشست. چنین نقاشی‌ را چه به دزدیده شدن نقاشی‌هایش؟

-در که باز باشد، دیزی یا نان و پیاز بودن غذا برای گربه توفیری ندارد. دارد؟

…

-نقشی بدون سرو؟ باور نمی‌کنم. حتمن همین گوشه‌موشه‌ها پنهانش کرد‌ه‌ای. درست می‌گویم؟

-نه این‌طور نیست. راستش را بخاهید از کاشت خود و برداشت دیگری خسته شده بودم. سروی که خشک‌نشده می‌پرد به چه دردم می‌خورد؟

-کار باد است.

-کار دزد است.

-باز همان حرف‌های تکراری؟ چرا این دزدها وقتی که ما هستیم پیدایشان نمی‌شود؟ چار این در که همیشه‌ی خدا طاق است. نباشد هم خودم طاقش می‌کنم. بی‌خود خودت را جدی گرفته‌ای. چه کسی به کار ما اهمیت می‌دهد بابا.

این همه اصرار به هیچ و پشم پنداشتن من برای چیست؟ شاید یک جور کاهنده‌ی میل بقاست، نه؟

-در را باز می‌گذارید؟ در را باز گذاشته بودید. آن روز که سرو چهارم را ربودند، در را باز گذاشته بودید. چرا این لامذهب را نمی‌بندید و خیال مرا راحت نمی‌کنید؟ از طاق بودنش چی به شما می‌رسد؟

-حواست را جمع کن. حرف‌های آن روزت هنوز از یادم نرفته. ضمنن خیال خراب و زارت به خودت مربوط است. این در باز می‌ماند، چون نقاشی‌ها برای دیده شدن هستند.

-دیدن اگر دیدن خالی باشد عیب نیست. اما میل هنری این دوستان هنردوست شما، که هیچ‌کدامشان را هم نمی‌شناسید، با دیدن خالی ارضا نمی‌شود. هم می‌بینند و هم می‌برند. گذشته از این‌ها من به خاب احتیاج دارم. شانزده ساعت تمام که نمی‌توانم به نقاشی زل بزنم.

-نمی‌توانی؟ خب برو. همین امروز برو. برو به جایی که امنیت در آن برقرار و خاطرت آسوده باشد.

اگر بروم تکلیف نان چه می‌شود؟ مادر چه می‌شود؟ میل به بقا خود را در صورتم تف می‌کند.

-نه استاد، نیازی به این کار نیست. می‌مانم و سرو نمی‌کشم.

-می‌مانی و سرو هم می‌کشی.

این که می‌گویند اساتید نقاشی دیوانه‌اند، راست می‌گویند؟ این یارو که حسابی چپ و راستش یکی شده.

-بله؟

-می‌مانی و سرو می‌کشی.

-اما شما که دوستشان ندارید.

-چه اهمیت دارد؟ مهم آن کودکی‌ست که از خاب تو نان می‌کشد بیرون.

با صدای استاد، جواد نامی ابتدا سرکی نیمه‌پاره به داخل می‌کشد و بعد با تمام تنش وارد می‌شود. چهار سرو در دست دارد. سروهای من را.

چشمانش را به زمین می‌دوزد؛ اما بیش از چند لحظه نمی‌تواند پری دهانش را تاب بیاورد. هرچه در آن است، بالا می‌آورد.

-ببخشید. ببخشید آقا بهروز. مادرم برای سرو می‌میرد. وقتی که نیمه‌جان روی تخت بیمارستان نبود، روزی سه بار تمام این مسیر را می‌رفت و بازمی‌گشت. بر دیوار آبمیوه‌فروشی مقابل اینجا به انتظارش تکیه می‌دادم. از همان‌جا سروهایت را می‌پاییدم. می‌کشیدی و می‌فروختی. چهارتایشان به صفر تومان نصیب من شد.

این دهان پر همان دهانی‌ست که سروهایم را لقمه می‌زند؟

-خلفت به مادر و نای آن به من رسیده؟ لابد پشت در به انتظار سنگین شدن چشم‌هایم می‌ایستادی و بعد لقمه.

-زیاد طول نمی‌کشید آقا. شما زود خابتان می‌برد. همین که چشم روی هم می‌گذارید، می‌روید آن دنیا.

رویش هم عین دهانش پر است. خاک بر سر من.

-که این‌طور! به دوستی گفته‌ام که به محض دیدنت چکی آب و نان‌دار حواله‌ی ریختت می‌کنم.

-حلالتان آقا. بفرمایید بزنید. من دزد نیستم. فقط می‌خاستم که مادرم سروها را از یاد نبرد.

-خب دردت را به خودم می‌گفتی و همکار برای خود نمی‌تراشیدی.

به دنبال ردی از شرمندگی، تمام چهره‌ی استاد را برانداز می‌کنم. پیدا‌یش نمی‌کنم.

-خطر داشت. اگر نمی‌دادید چه؟

-اگر ندهم چه؟

-خاهش می‌کنم. قول می‌دهم جبران کنم.

-جبران؟ جبرانت بخورد توی سرت. فقط لطف کن و دزدی منصف باش.

-اما من که دزد نیستم

-پررو که هستی. تازه دهان گشادی هم داری.

لبخندم رویش را پرتر و دهانش را گشادتر می‌کند.

-یعنی باز هم می‌کشید؟

بقای من و دو مادر، به قامت سرو گره خورده. سروهای من. چرا نکشم؟

-من به سروها معتادم؛ بنابراین چه بر اتاق خودم، چه بر دهان تو، روزی یک سرو خاهم کشید.

استاددزدداستان کوتاه
۰
۰
یوتاب کیخا
یوتاب کیخا
افسانه‌زار از این‌ور.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید