ویرگول
ورودثبت نام
یوتاب کیخا
یوتاب کیخاافسانه‌زار از این‌ور.
یوتاب کیخا
یوتاب کیخا
خواندن ۳ دقیقه·۱۴ روز پیش

رخ‌گلاب

-آن سبد. همه سوار شوند پشت آن سبد. هرکس بر صندلی خودش بنشیند. د بجنبید دیگر.

رخ‌گلاب تکیه بر درختی داده است و سایه می‌گیرد.

یک چین به پیشانی دارد و دو چین به چانه‌.

-رخ‌گلاب؟ رخ‌گلاب؟ مگر با تو نیستم؟

-چیزی گفتید؟

-سبد سبز، صندلی سوم. جای تو پشت آن سبز است نه زیر این سبز.

-برای چی آن‌وقت؟

-وا. برای رفتن دیگر. بازی درمی‌آوری؟

گلابتون رفتن سبد سرخ را با انگشتانش رخصت می‌دهد. سبد سرخ گاز می‌دهد و گِل می‌پاشاند به هیکل رخ‌گلاب.

-سگ بشاشد توی این سیستم.

- هنوز که ماتحتت روی زمین است.

-باید کجا باشد؟

-توی سبد سبز، کنار بقیه.

گلابتون تن صدایش را پایین می‌آورد.

-رک و راست بگو چه مرگت شده.

-من نمی‌روم. از آدم‌ها نفرت دارم. خوش ندارم به تورشان گرفتار شوم. آن‌ها فقط ما را برای دهانشان می‌خاهند.

-طبیعتمان همین است.

-طبیعتمان این نیست. آن‌ها مغزمان را در روده‌هاشان پارک می‌کنند. طبیعت تو در لقمه دیدن خودت و هم‌خون‌هایت است؟ عجب.

-باشد. هرچه تو می‌گویی درست. اما با این‌جا ماندن میخاهی چه کنی؟ زیر گرمای خورشید بخار شوی؟ طبیعت تو این است؟

-ترجیح می‌دهم بخار شوم، اما لای دندان‌های بشر چرخ نه.

-ترجیحاتت را بگذار در کوزه. امر ارباب را بچسب. وقتی می‌گوید باید بروی یعنی برو.

-من بایدش را شاید می‌کنم و امرش را خاهش. خاهش برو نرو ندارد. من هم نمی‌روم. تو هم فکر نکن که با کلفت کردن دم‌ودستگاه صوتی‌ات زهره می‌ترکانم. نازک و کلفتت یک چیز است، برده.

-دست از فیلیپ‌بازی در بیاور رخ‌گلاب.

-فیلیپ؟ فیلیپ همراه داشت. اما من چه؟ خودم هستم و خودم. مردم این‌جا کیف و کورشان در بردگی است. از این زنجیر به آن زنجیر و از آن ارباب به این ارباب. آن اربابک قرمساق، ما را از به‌قول خودش اعدام درختی نجات داد تا به دست خودش هلاک شویم. مزرعه‌ی گلابی، می‌فهمی؟

-هیسسس. ساکت. اگر یک نفر صدایت را بشنود چه؟ مثل این‌که به مرگ دل باخته‌ای.

-نخیر. فقط نمی‌خاهم توی تن آدمیزاد جماعت تبدیل به گه بشوم.

ارباب در بخش ترابری مشغول سرشماری گلابی‌هاست. یکی‌شان کم است.

-یکی‌شان کم است. پس این رخ‌گلاب کجا مانده؟

- این‌جا ارباب. قصد همراه شدن ندارد.

-گه خورده.

ارباب سم خریتش را به سمت رخ‌گلاب و تنهای درخت بازمانده کج می‌کند.

رخ‌گلاب پشت می‌کند به قانون و مردش.

-دارد می‌آید. دارد می‌آید. جان گلابتون بس کن.

 ارباب خود را به درخت می‌رساند. چوبی بزرگ در دست دارد. چوبی که نماد پیروزی‌اش بر درختان است.

-تو این‌جا چه غلطی می‌کنی؟

-مگر نمی‌بینی؟ سایه می‌گیرم.

- چه غلط‌ها. تا از سروپایت نکتار و زهرمار نساخته‌ام، خودت را برسان به آن‌جا که باید.

-خب بساز. بلخره که این اتفاق می‌افتد.

چوب را به پشت رخ‌گلاب می‌کوبد و از آن هلویی می‌سازد، سرخ سرخ.

-تو کی انقدر گستاخ شده‌ای که من نفهمیدم؟

-از همان وقتی که مغزم به کار افتاد و فهمید. یک عمر آزاد بودیم و در توهم بند. خدا بیامرزد تمام درختان را.

رخ‌گلاب نگاهی به تن بی‌جان درختان می‌اندازد. سر ندارند.

-درختان بیچاره. مگر دست خودشان بود؟ حکم این طبیعت بود که از آن‌ها آویزان باشیم.

-حکم طبیعت؟ حکم طبیعت این بود که از آن بالا به این پایین پرت بشویم و بعد هم له؟

-پس چه بود؟ این‌که شیک‌وپیک کنیم و با پای خودمان به تونل مرگ برویم؟ بی‌درخت با چه چیز سبز شویم؟ این بار مهیاست. بار بعد را چه می‌کنید؟ با نبود سبز چه می‌کنید؟

-احمق! رسالتمان همین است که به دهان انسان بیفتیم و خورده شویم. جز این کار دیگری نداریم.

-من اما دارم. شما بروید و با رسالتتان خوش باشید.

-اصلن به‌ جهنم. بمان بپوس.

رخ‌گلاب پشت از پشت تکان نمی‌دهد.

ارباب دست به دست گلابتون می‌دهد و به سمت سبد سبز می‌رود.

دمی بعد، صدای چرخ‌ها بلند می‌شود.

رخ‌گلاب پشت‌ به پشت آب‌گلابی می‌‌شود.

درختانداستانک
۰
۰
یوتاب کیخا
یوتاب کیخا
افسانه‌زار از این‌ور.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید