-آن سبد. همه سوار شوند پشت آن سبد. هرکس بر صندلی خودش بنشیند. د بجنبید دیگر.
رخگلاب تکیه بر درختی داده است و سایه میگیرد.
یک چین به پیشانی دارد و دو چین به چانه.
-رخگلاب؟ رخگلاب؟ مگر با تو نیستم؟
-چیزی گفتید؟
-سبد سبز، صندلی سوم. جای تو پشت آن سبز است نه زیر این سبز.
-برای چی آنوقت؟
-وا. برای رفتن دیگر. بازی درمیآوری؟
گلابتون رفتن سبد سرخ را با انگشتانش رخصت میدهد. سبد سرخ گاز میدهد و گِل میپاشاند به هیکل رخگلاب.
-سگ بشاشد توی این سیستم.
- هنوز که ماتحتت روی زمین است.
-باید کجا باشد؟
-توی سبد سبز، کنار بقیه.
گلابتون تن صدایش را پایین میآورد.
-رک و راست بگو چه مرگت شده.
-من نمیروم. از آدمها نفرت دارم. خوش ندارم به تورشان گرفتار شوم. آنها فقط ما را برای دهانشان میخاهند.
-طبیعتمان همین است.
-طبیعتمان این نیست. آنها مغزمان را در رودههاشان پارک میکنند. طبیعت تو در لقمه دیدن خودت و همخونهایت است؟ عجب.
-باشد. هرچه تو میگویی درست. اما با اینجا ماندن میخاهی چه کنی؟ زیر گرمای خورشید بخار شوی؟ طبیعت تو این است؟
-ترجیح میدهم بخار شوم، اما لای دندانهای بشر چرخ نه.
-ترجیحاتت را بگذار در کوزه. امر ارباب را بچسب. وقتی میگوید باید بروی یعنی برو.
-من بایدش را شاید میکنم و امرش را خاهش. خاهش برو نرو ندارد. من هم نمیروم. تو هم فکر نکن که با کلفت کردن دمودستگاه صوتیات زهره میترکانم. نازک و کلفتت یک چیز است، برده.
-دست از فیلیپبازی در بیاور رخگلاب.
-فیلیپ؟ فیلیپ همراه داشت. اما من چه؟ خودم هستم و خودم. مردم اینجا کیف و کورشان در بردگی است. از این زنجیر به آن زنجیر و از آن ارباب به این ارباب. آن اربابک قرمساق، ما را از بهقول خودش اعدام درختی نجات داد تا به دست خودش هلاک شویم. مزرعهی گلابی، میفهمی؟
-هیسسس. ساکت. اگر یک نفر صدایت را بشنود چه؟ مثل اینکه به مرگ دل باختهای.
-نخیر. فقط نمیخاهم توی تن آدمیزاد جماعت تبدیل به گه بشوم.
ارباب در بخش ترابری مشغول سرشماری گلابیهاست. یکیشان کم است.
-یکیشان کم است. پس این رخگلاب کجا مانده؟
- اینجا ارباب. قصد همراه شدن ندارد.
-گه خورده.
ارباب سم خریتش را به سمت رخگلاب و تنهای درخت بازمانده کج میکند.
رخگلاب پشت میکند به قانون و مردش.
-دارد میآید. دارد میآید. جان گلابتون بس کن.
ارباب خود را به درخت میرساند. چوبی بزرگ در دست دارد. چوبی که نماد پیروزیاش بر درختان است.
-تو اینجا چه غلطی میکنی؟
-مگر نمیبینی؟ سایه میگیرم.
- چه غلطها. تا از سروپایت نکتار و زهرمار نساختهام، خودت را برسان به آنجا که باید.
-خب بساز. بلخره که این اتفاق میافتد.
چوب را به پشت رخگلاب میکوبد و از آن هلویی میسازد، سرخ سرخ.
-تو کی انقدر گستاخ شدهای که من نفهمیدم؟
-از همان وقتی که مغزم به کار افتاد و فهمید. یک عمر آزاد بودیم و در توهم بند. خدا بیامرزد تمام درختان را.
رخگلاب نگاهی به تن بیجان درختان میاندازد. سر ندارند.
-درختان بیچاره. مگر دست خودشان بود؟ حکم این طبیعت بود که از آنها آویزان باشیم.
-حکم طبیعت؟ حکم طبیعت این بود که از آن بالا به این پایین پرت بشویم و بعد هم له؟
-پس چه بود؟ اینکه شیکوپیک کنیم و با پای خودمان به تونل مرگ برویم؟ بیدرخت با چه چیز سبز شویم؟ این بار مهیاست. بار بعد را چه میکنید؟ با نبود سبز چه میکنید؟
-احمق! رسالتمان همین است که به دهان انسان بیفتیم و خورده شویم. جز این کار دیگری نداریم.
-من اما دارم. شما بروید و با رسالتتان خوش باشید.
-اصلن به جهنم. بمان بپوس.
رخگلاب پشت از پشت تکان نمیدهد.
ارباب دست به دست گلابتون میدهد و به سمت سبد سبز میرود.
دمی بعد، صدای چرخها بلند میشود.
رخگلاب پشت به پشت آبگلابی میشود.