بیا باهم اونتصویر فکریرو ببینیم.
من هنوز هم، میرسم نزدیکای اون جاده و راه کذایی
چشمامو میبندم.
میبندم و ت ذهنم مرور میکنم.
ک الان عمه تابلو رو ببینه، سریع میگه اون جمله لعنتی رو.
اره من چشمام رو بستم.
ولی نگاهم افتاد به اون اسم
و گوشم شنید حرف عمه رو؛
ک میگفت برای یاداوری و شادی روح مرحومه فاتحه بخونید ..
پرت میشم به زمستون سرد و مهدار اون جاده .
(لای پتو پیچیده شدم)
بعدها شنیدم دو شبانه روز غذا نخورده بودم.
و این سردی تن، احتمالا بخاطر ضعف هم هست.
و صرفا ب معنی از دست دادن نیست.
سرم رو زانوهامه!
و ی قطره اشک خیلی کج راهشو باز میکنه رویصورتم.
هنوز عادت نکردی؟
هنوزم میترسی ب گذشته ها نگاه کنی؟
عنقریب سالیان متوالی گذشته..
ولی مگه این هرم داغی ک ب تنم مونده اروم میگیره؟
البته بماند ک این روزها
فشار ی غم دیگه ک از همین جنسه مهمون تن و روحم شده .
ولی باور کن.
ورژن این من؛
ضعیفتر از اون دختر جادهِ سرده ..
این ورژن با این ک وسط جاده گرم و سوزان تابستونعه
ولی روحش خستهترین و سرده (:
میق فکر کنی؟