"آمد شبی خیالش در صدر سینه جا کرد
در مسجد خرابی بتخانه ای بنا کرد"
از دل ببرد ایمان با یک نگاه ساده
در مجلس وصالش تا صبح دل ثنا کرد
گفتم به جز تو اما در دل کسیاست شاید
گفت عشق میپذیرد؟! تنها مرا جزا کرد
در یک دل و دو معشوق؟! این است رسم عاشق؟!
یک گوهر سلیمان در سینه ام رها کرد
گفتم اگر نباشی دنیا به هیچ نیرزد
با یک صدای شیرین غم را ز دل دوا کرد
گفتم ز تو نیَم دور ، تنها مکن رهایم
خویشم به من شناساند ، با خویش آشنا کرد
گفتم تو نیز قبله در این بلاد کفری
خود را به من نشان داد ، تبدیل قطب نما کرد
گفتم که عشق شیرین از خود مساز دورم
هرکس به جز تو در دل با من فقط جفا کرد
تا صبح محفل مهر پر بود از من و عشق
صبحم به من نشان داد ، با خود مرا رها کرد
گفتم چگونه دردش تسکین دهم من آخر
گفتا بسوز در عشق گر دل صد نوا کرد
"عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید"
پیروز آن کسی که از دل ، یارش را صدا کرد
من آن غریب تنها ، تنها ترین شدم لیک
بی منت آن حبیبم در عشق خود فنا کرد
"غریب(محمدرضا رجبی)"
ـغریب(محمدرضا رجبی)ـ