پارسال هم همین موقع ،ناظر یه خودکشی در اطرافمون بودم .
نمیدونم اینجاگفتم یا نه،ولی دو ساله زندگیم شبیه فرضیه ی نیچه شده،رجعت ابدی ،چیزی ک میگه تاریخ تکرار میشه .
موارد زیادی برام تواین مورد پیش اومد و این تجربه ی ناگوار ،وحشتناک،و فاجعه هم همینطور .
پارسال همسایه بغلیمون توی حیاط بغل خودشو انداخت پایین.(نمیدونم گفتن اینا شاید حس و موقعیت خوبی نداشته باشه ولی الان بیشتر از هر وقت دیگه ای نیاز دارم خودم رو تخلیه کنم ازاین بابت،)
امروزم صبحِ اول صبح ک رفتم سرکار،فهمید دختر ۱۹ ساله ای ک همکارم بود خونه ی پدرشو اتیش زده و خودشم کشته.
موقع شنیدن اول شوک شدم
اشکام نمیومد و باورم نمیشد
ولی بعدش بعضم دوبار ترکید .
جون از توی بدنم انگار اومده بیرون .
خواستم بگم ادمایی ک اینکارو باخودشون میگنن ،ب علاوه ی فاجعه ای ک برای اطرافیانشون درست میکنن ،کاری ندارم چقدر از درون درد دارن(همه ی ماها ب نوعی فاجعه هایی رو توی زندگیمون تجربه میکنیم ک وظیفه مون عبور از اون موقعیته ن درست کردن ی تراژدی وحشتناک دیگه) ادمهایی بشدن خودخواه ،ضعیف و بدون ذره ای فکر به لحظه ی اینده و مرگ هستن .ادمهایی بشدت بی مرز و بی اعتقاد .نمیخوام بگم همه ی ادمهایی ک اینکارو میکنن صرفا بدن .ولی این عمل ،عمل واقع بینانه ای نیست.
(اگه زندگی ارزش نداره ک براش عذاب بکشی ،پس ارزش اینم نداره ک تراژدی از مرگت بسازی وقتی شاید دو روز دیگه خودش اومد سراغت)
ن میگم پدرش مقصره ک رابطه اش باهاش بد بوده ،ن همه ی تقصیرا گردن خودشه،ولی فقط میدونم این ی فاجعه است ،و نباید اتفاق میوفتاد .
اینقدر از همه چی بدم اومد و حالم بد بود ک نمیخواستم ی لحظه ام بمونم محل کارم ،بزور نگهم داشتن،ولی بلاخره اومدم و کلید کمدمم دادم بهشون وگفتم نمیام.همه چیز بوی خودکشی و نبودن ی ادمی ک تادیروز اونجا کار میکرد و میخندید رو میداد.اونجایی ک چند ماه توش کار کرده بودم و خوشحالم میکرد محیطش تبدیل شد به جهنمی ک نمیتونستم بفهمم چطوری بقیه میتونن اونجا کار کنن.میدونم،مشکل از منه ،اما واقعا حالم بهم میخوره.امیدوارم هیچکس شاهد چنین جیزی نباشه حتی صد مایل دور تر از خودش .من بااینکه شاهد نزدیک اون صحنه نبودم اما چیزایی ک از اتفاق شنیدم از جلوی چشمایی ک ندیدنش نمیره کنار .با ادمی ک شوخی میکردیم،میخندیدم،دردودل میکردیم.این مدت ارتباطی نداشتم تاوقتی من ی مدت نبودم اونجا،گاهی خودم رو مقصر میدونم ک چرا اونقدری باهاش صمیمی نشدم که بتونم حالشو تغییر بدم.چرا من نمیدونستم ک ب چی داره فکر میکنه و چرا نفهمیدم یکروز قبلش ی حرفای منفی ای ب دوستای صمیمیش زده.چراباید بی خبر میموندم.
میدونی چی عذابم میده دیگه؟
اینکه میدونم تجربیات ادمهایی ک خودکشی کردن و مردن ولی برگشتن،این بوده ک وارد یه گودال سیاهی توی زمین میشن و فرور فتن در اون هیچوقت براشون تموم نمیشده،
و عجیب ترین چیز این بوده ک منهم چنین تجربه ای داشتم .
ولی حالا ،چ دارو بوخورم چ نخورم ،هرگز ب چنین چیزی فکر نمیکنم،چون میدونم عمل شنیع و ابلحانه ایه.عملی پست ک بی دلیل نیست جز بدترین گناهان خودکشی و ناامیدی از رحمت الهیه.
امیدوارم بتونم باهاش کنار بیام.