
این بنفشه ی تاریک ،
بازهم در بخشی از تاریخ زندگانی
شاید باید
عشقی نهفته در سینه را ،قبر بکند .
او مدتها در تنهاییِ خویش
گور کنِ عشق های درون سینه اش بود .
آنهارا همانجا،زنده بگور میکرد .
او چیزهایی را از دست میداد که شاید
کاملا بدست نیاورده بود
او برای چیزهایی گریه میکرد
که خنده های اندکی داشتند ؛
او در سِیری میزیست ،
که سالها تنهایی میطلبید ،
عشق ،
تنها شعر و چشمک و نکته های معشوق بود ،
که در دنیای مرموزانه ی خویش،
اورا میطلبید ،
عشق های معشوقه ها ،
عشق هایی ثانوی بودند .
شاید آنها معناگراهایی بودند که بازی میکردند .
سایه های بنفشه میشدند و اورا فقط
در حد درد و مرگ
دنبال میکردند .
وحالا او ،
پس از آنهمه مدت
در درد
تنهاست ،واز ۲۲ سالگی
به روزهای ۱۷ سالگی بر میگردد که میگفت :
اگزیستانسیالیست.
او آن زمان،این واقعیات را پیش بینی میکرد .
او وجود عشق هارا پیش بینی میکرد .
زمان آمدن ها و رفتن هایشان را .
دانستن جز درد ،چیزی نداشت .
پدیده ی عشق امروزی جز مازوخیستی ،
چه در بر داشت؟ جز چرخه ی لذت و درد ،
چه واقعیت ملموسی را نشان میداد ؟!....
دلتنگم ...
روزهایی ک احساس میکردم ،
عشق الهی را ،عشقی فراتر از دلبستگی .عشقی انسان دوستانه و
بچگانه .ونه بالغانه .احمقانست .اگر نیست،پس چیست؟؟
_______________
لینک گروه و تعامل روبیکا برای موسیقی هایی ک به اشتراک میذارم
https://rubika.ir/joing/BABFAJGBI0VQVKOGDKSHCGSZJEDEEMPR
.چیست؟؟