از این عشق ها به هم هدیه دهید.

خود
خود

این روزها که دوباره به صورت مکرر مشغول نوشتن شده ام، خاطره ای به ذهنم خطور کرد که دلم می خواست با تمام کثافت ها و زیبایی هایش آن را به ساده ترین شکل ممکن بنویسم.

...

یکی از روز های پاییزی بود که صبح را با صدای برخورد کفترِ کور به پنجره ی بالکن، آغاز کردم.

خاص بودن آن روز از صبحانه ی تلخ یا نان خشک شروع نشده بود، بلکه با یک پیام داخل تلفن همراه، زهر به جانم افتاد.

نوشته شده بود: ...

هیچ.

بله هیچ پیامی نبود.

هیچ ندایی، حرفی حدیثی برای خواندن نبود.

هیچ عشقی و هیچ پوچی نبود.

آن لحظه بود که احساس کردم دهانم میخواهد گوشی را گاز گرفته و یکجا ببلعد.

چرا منتظر مانده بودم دیگران مرا خوشحال کنند؟ با من تماس بگیرند یا بخواهد حالی از من پرسیده باشند؟

مگر قبل از اینها نمیدانستم که چه طور لبخند بزنم؟

خیلی نادانم خیلی.

اینطور شد که همان لحظه در ساعت های شش یا هفت صبح برخاستم و با هر چه در توان بود قدم هایم را سریع تر کردم.

آنقدر رفتم که شهر تمام شد!

به انتها رسید.

شب شد.

کمی آه یا شاید کمی ناله ی گربه شد.

سطل های زباله شد.

یک دیوار شد که من را به نشستن دعوت کرد.

حتی به نوشتن دعوت کرد.

آغوش سردی داشت اما با من نشست و همین کافی ترین حس دنیا بود، خودم!

آن شب، آنجا روی دیوار تا دیر وقت نشسته بودم و فکر میکردم که چقدر خودم را دور انداخته ام و چقدر دلم برای خودم می سوزد.

غصه ها و قصه ها با تمام حرف های بغض شده بیرون ریختند و من در حالی که جانی نداشتم، خالی شدم.

سوز می آمد و باران رفت و امد داشت اما من با خودم چنان خلوتی داشتم که هیچ کس وجودم را حس نمیکرد.

عاشق شده بودم.

عاشق تنهایی و خودم و دستانم و گریه هایم.

چه دختر نازنینِ مرگباری آنجا نشسته بود و نمیدانست که تا چه حد برای شاد زیستن تواناست.

به یاد دارم که حتی تلفن همراهم را به خانه هدیه کرده بودم تا این حس با شکوهِ رهایی را تا انتهای ریه هایم حس کنم.

و همین طور هم شد.

عجب عشقی داشت آن شب.

عشقی که هیچ کس به من هدیه نداده بود.

نفیسه خطیب پور.

https://www.instagram.com/roots.ofme/