توی تنهایی و سکوت مطلق.

همه ی نقاشی هامو دوست دارم.
همه ی نقاشی هامو دوست دارم.


اینبار دقیق تر از سلیقه ی شخصی و ذهنِ مریضِ زیبایی که در من رشد کرده است می گویم.

تنهایی و سکوت مطلق، این دو برایم یک شعرِ خالصانه از دنیای موازی اند.

یک دنیا که خالقش را هر روز در آینه می بینم.

در آن جا هر زمان که بخواهی، خورشید با یک روزِ آفتابی دریا را عاشقانه کرده و بعد هم یک سکوت برای بوسه ها و عشق بازی ها هدیه می دهد.

حتی صخره ها برای تمامِ کوهنوردانِ جنگلی دست تکان میدهند یا تشویقشان می کنند!

چیزی نمونده! تو میتونی!

و این تشویق، با یک سکوتِ لعنتی و صداقت وارانه، به تک تکِ سلول های بدنشان تجاوز می کند.

یک تجاوز که شعری از اندوه ندارد و اگر دستِ خودشان باشد، مشتاقَش می شوند.

در این دنیا دری برای ورود و خروج ساخته نمی شود.

چشم هایت را که باز کنی، تنهایی در سکوتی از باغستانِ رویایی شکل می گیرد.

و درست در همان لحظه است که می گویی : ( ........... ).

سکوت.

و آغوشَت را برای تمامِ محبت های نداشته باز می کنی.

برای تمامِ شاه توت های نرسیده ی صورتی.

تمامِ بغض های نترکیده و برای یک دنیا خستگیِ قدیمی.

آنجا همه چیز همان طور است که بخواهی چشم هایت را بسته و تا به ابد در تنهایی و سکوت مطلق غرق شوی.

هر ده قدم یک دسته بادبادکِ رنگین کمانی اوج می گیرد، فقط برای آنکه صدای واژه ی زیبایی را در سکوت حس کنی.

تنهایی و سکوت مطلق مرا به آن دنیای لعنتی پرت می کند.

در آن دنیا، فنجانِ قهوه را که لبریز می کنم، به حرارت آن گوش می دهم.

به بریدگیِ لبِ استکان، حتی گاهی به بازتابِ نور در آن گوش می دهم.

سکوت که باشد، پنجره را برای هر فصلی به لبخند دعوت می کنم. برای تماشای هر زیبایی یا کثافتی در آن مشتاق هستم و اگر میتوانستم با او ازدواج می کردم.

چند روز پیش که بومِ نقاشی هایم را به دیوار هدیه کردم، به ناله ی میخ ها گوش می دادم.

به زنگِ تیزِ دیوارِ تَرَک خورده، دیوارِ ترک شده، تبعید شده.

باور می کنی که من حتی به چسبندگیِ اسکوپ های بستنی هم گوش می دهم؟

در آن دنیا، سکوت مطلقِ من، یک نوای در جریان دارد که همیشه مو به تن سیخ کن است!

اما تنهایی یک بِیتِ ملایم برایم تیراندازی میکند، یک بیتِ جاندار و اصیل.

مدام می گوید : ( نفس بکش ).

دم، باز دم.

نفیسه خطیب پور