صرفا احساسات قبل خواب.

بر تنِ شهر نوشتیم که امروز بهار است.

اما تابستان از آن خورشیدی های گرم بود.

از آن دلبرانه ها.

شب که از راه رسید، بوته های سبز همخوانی داشتند.

همخوانی از راز های آسمان.

از کوچه ها و معشوقه ها.

از خداحافظی ها.

بر تنِ شهر نوشتیم که خواب زیباست.

اما این شعاری بود تا کابوس نباشد.

در بلند ترین نقطه ی پروازِ کبوتر، ارزو کردیم که دلی آشفته نمانَد.

بیهوده عاشق نشود، عاشق نکُنَد.

آرزو کردیم باد با همه ی وجود، برای بادبان ها وزیدن کُنَد، شعر بخواند، برگ بیاورد.

و چه بادی وزیدن گرفت و شعری از برگ ها رقصاند.

بر تنِ شهر نوشتیم که ما را بپوش،

ما را بخوان،

با تمامِ محبت ها و کثافت ها،

دست هایمان را بگیر.

شهر هم بی منت برایمان خاطره گفت.

خاطره ای از ما که در سرزمینِ مادر، پرواز می کنیم.

بهار می بینیم، دست ها را آلوده نمی کنیم.

خاطره از بغض ها گفت که هرگز گلو دردی ندارد.

از نگاه گفت که حسرتی نمی خواهد.

از کاج گفت.

از برف.

از شاخه.

از نور.

خاطره را با آغوشِ طولانی پیوند داد و شب را زیباکرد.

بر تنِ شهر نوشتیم که امروز بهار است.

برخاست و گفت: بیا جانم، این هم بهارت.

نفیسه خطیب پور

@roots.ofme