لحظه ای از گذشته . 4.

پوکر.
پوکر.


من هم احمق بودم.

آن روز های آخر که برایم از عشق میگفت؛ چشم هایم از حدقه بیرون میزد!

برای عشق داشتن و عشق ورزدن؛ بیش از حد تلاش میکرد؛ و تلاش برای مجنون بودن؛ آن چیزی نبود که حقیقت داشته باشد.


آن روز ها که تمایلی برای گوش دادن به واژه ها تکراری اش نداشتم؛ وقتی دست هایم را میگرفت و تا چند ساعت رها نمیکرد؛ با خود میگفتم: چه طور میتواند تا این اندازه احساساتی باشد؛ آن هم درست زمانی که از او دلسرد بودم وحتی نزدیکی با او؛ میلی برای به آغوش کشیدَنَش به من نمیداد.

خیلی برایم سخت میگذشت.

خیلی سرد بود.

همه چیز شور بود و اشک های غم گونه؛ حتی از گوش هاشم جاری میشد... و تنها کاری که میکرد تشکر برای حضورم بود.

همچنان در شکنجه گاهِ دروغ هایش، قدم میزدم. هنوز برای خیره شدن به چشم هایش حوصله به خرج میدادم وگاهی تنفر از وضعی که در آن گیر کرده بودم را، مخفی میکردم.

با وجودِ تمامِ لحظه هایی که از بودن کنارش پشیمان بودم؛ باز هم دلم میخواست او را ببینم؛ و این برایم ازار دهنده ترین حسِ دنیا بود.

بدترین قسمت از این گذشته ی پر قدرت؛ حضورِ زالو مانندِ کسی بود؛ که دوست و همراهه همیشگیِ او بود.

آخ که چقدر بیهوده زندگی میکرد (و میکند) و چقدر قلم برای نوشت از او؛ بی ارزش میشود.

( اما پستِ بعدی از او میگویم چون موجودِ عجیب و ناشناخته ای است).

..

در ابتدا اوضاع خیلی متفاوت تر از چیزی بود که برایتان نوشتم.

من با او میخندیدم و از حسِ خوبی که کمی آرامش همراهش بود؛ لذت میبردم.

اما چه تلخ تمامِ لذت های با او بودن؛ به ذلت های خفه کننده تبدیل شد!..

..

دروغ.

دروغ.

دروغ.

..

اما اگر میتوانست یک جوابِ قانع کننده برای دروغ هایش داشته باشد؛ این فرصت را برای دیدارِ دوباره به او میدادم... آخر چه طور میتوانست هم عاشق باشد و هم دروغ بگوید!؟.. چه طور میتوانست پنهانی؛ برای دیگری لیلی باشد و در ظاهر، مجنونِ من؟!!.. چه طور میتوانست برای جلب توجه؛ چاخان های شاخ دار بگوید و برای اثباتشان، خود را به درو دیوار بکوبد؟!

کدام مجنون را دیده اید که روزی بتواند لیلی اش را بی ارزش خطاب کند، و روزِ دیگر باز برای او از عشقِ احمقانه اش بگوید..

..

تمامی کشتار های لحظه ای که از سمتِ او تجربه کرده ام را هم اگر کنار بگذاریم؛ یک چیز مرا خیلی آزار میدهد!

اینکه او همچنان فکر میکند حق داشته است!

همچنان فکر میکند که کوتاه آمده است و همچنان فکر میکند که "دارد فکر میکند!!"

آه مرا نخندان.

بگذار این تنفر از تمامِ لحظه هایی که برایت اشک ریختم، آرام بگیرد.

بگذار دلم برایت تنگ بشود.

بگذار اگر خنده بر لبانم مینشیند؛ ماندگار باشد!

..

حتی برای دیگران هم از مظلوم نماییِ خودساخته ات میگویی و آن یزیدی که کشتار کرده است؛ من خواهم شد!

...

...

...

هرگز برای لحظه هایی که ترس به جانم انداختی تو را نمیبخشم.

هرگز برای واژه هایی که به دروغ گفتی؛ تو را نمیبخشم.

فراموش نمیکنم که چه طور طلبکارانه مانده ای؛

و در تَوَهُماتِ "عشقِ از دست داده ات" به زمین و زمان شکایت میکنی.

بس کن.

کمی بیشتر از هزاران سالِ نوری از من فاصله بگیر.

با همانی که از منِ ظالم برایش میگویی مجنون بازی کن.

..

من هم احمق بودم.